چاپ اين صفحه صفحه اصلي سايت نبي اكرم صلوات الله عليه | موضوعات تحقيقاتي | ارسال نظر در خصوص اين مطلب
 

بسم الله الرحمن االرحيم

رفع كليه رذايل اخلاقي و محبتهاي غيرالهي

 

اين مرحله همان مرحلة پاك نمودن قلب است. مراحل پاكي قلب مشخصاً همان مراحل حضورقلب در محضر پروردگار مي‌باشند. اين حضور، از زماني آغاز مي‌شود كه فرد توبه نمايد، لذا پاكي قلب از ظلمتها در واقع از توبه و تصميم بر عدم گناه آغاز گرديده و تا انس و حضور دائمي ‌در محضر پروردگار ادامه پيدا مي‌كند. ليكن در اين مرحله فرد مستقيماً به قلب پرداخته و اقدام به پاكي آن مي نمايد. در اين مرحله فرد از توجه به غير خدا بطور كامل خالي شده و فقط به خداوند توجه قلبي پيدا مي‌كند و به هر آنچه از امور دنيوي كه بايد توجه و رسيدگي كند از مسير خداوند و در طول رضايت خدا انجام مي دهد.

در حقيقتِ انسان كه همان قلب انسان است دو موضوع وجود دارد، يكي خصوصيات اخلاقي يا به عبارت ديگر رذايل و فضايل اخلاقي و ديگري محبتهاي موجود در آن. بنابراين پاكي قلب همان از بين رفتن رذايل اخلاقي و از بين رفتن محبتهاي غير الهي مي‌باشد. ايندو همانند ظرف و مظروفند به اين معني كه رذايل و فضايل اخلاقي محدوده قلب انسانند و محبتها، محتويات موجود در قلب، حال هر چه رذايل اخلاقي رفع شده و فضايل اخلاقي برقرار گردد محدوده قلب انسان بزرگتر شده و در واقع وجود انسان توسعه پيدا مي‌كند و اين ظرف بزرگ شده و فرد به كرامتهاي اخلاقي نايل مي‌گردد و قلب او محل جاري شدن محبت نسبت به امور مثبت، خداوند و اسماء و صفات الهي مي‌گردد. بنابراين از آنجا كه اخلاقيات و محبتها با يكديگر ارتباط ذاتي دارند فرد بايستي در اين مرحله با اين دو موضوع به موازات هم جهاد نمايد به اين معني كه هر چه محبتهاي منفي را كنار مي‌گذارد، رذايل مربوط به آن محبتها را نيز بايد كنار بگذارد و هر چه رذايل اخلاقي را كنار مي‌گذارد، محبتهاي منفي مربوط به آن رذايل را نيز بايد كنار بگذارد كما اينكه با توجه به نوع ارتباط اين دو موضوع با هم از بين بردن رذايل اخلاقي منجر به از بين رفتن محبتهاي غير الهي مي شود.

براي رفع رذايل اخلاق فرد بايد تمام خلقيات رذيله درون خود را به همراه تتمه مبارزه با حرص، كبر و حسد از بين ببرد طريقه از بين بردن رذايل همان است كه در بخش "از بين بردن ريشه‌هاي گناه" بيان گرديد ليكن در اين مرحله باتوجه به اينكه رذايل فرد نمود بيروني ندارد بايستي بايد در مرحلي اي دقيقتر با خطورات ذهني و حالاتي كه از اين رذايل در قلب فرد اتفاق مي افتد مبارزه نمايد به اين ترتيب كه وقتي رذيله اي از رذايل به ذهنش خطور كرد از آن فكر اعراض نموده و براي از بين بردن ريشه‌هاي آن، در عمل و فكر برخلاف اقتضائات آن رذيله عمل نمايد و با تضرع از خدا و ائمه اطهار بخواهد تا اين رذايل را در او ريشه كن نمايند و تا مي تواند نور علم را در وجود خود جاري نمايد. براي كسانيكه در اين سطح از ايمان قرار دارند نورانيت علم به مجرد تحصيل علم و دانش منجر به از بين رفتن رذايل در قلب فرد مي گردد چراكه قلب اين افراد به قدري پاك شده است كه نور علم الهي به درون قلب فرد بلاواسطه نفوذ كرده و آنرا نوراني مي كند.

براي رفع محبتهاي غير الهي، زماني كه افراد يا چيزهاي مورد محبت به خاطرش خطور كردند، با بي‌توجهي به آنها و متمركز نمودن فكر به امور الهي ، آرام آرام آنها را از قلبش پاك مي‌نمايد يعني هر وقت اين محبتها به خاطرش خطور كرد با توجه نمودن به موضوعي غير از آن موضوعِ مورد محبت و توجه به چيز ديگر علي الخصوص با پرداختن به موضوعات مثبت و ذكر و صلوات، از توجه به آن محبتهاي منفي صرف نظر كرده و به امور غير منفي معطوف مي‌شود.

قلبي كه داراي محبتهاي مختلفي است و همچنين بخشي از اين محبتها در ناخودآگاه او رسوب كرده است به محلهاي مختلفي از اين محبتها حركت كرده و به آنها توجه مي‌نمايد، در اين زمان است كه از توجه و حضور به پروردگار فارغ شده و حالت كدورت به او دست مي‌دهد. اگر در حاليكه به توجه به غير مبتلا شد از توجه به آنها اعراض نموده و در عمل سعي كند خود را متوجه پروردگار نمايد، باعث مي‌شود محبت و توجه به غير در او به مرور زمان پاك شود و حالت حضور بصورت قويتري در او ظاهر شود و اين منجر به اين مي‌شود كه خطورات ذهني در او پاك شود و گاه مي‌شود كه با توجه به محبتهايي كه در قلب او وجود دارد و در ناخود آگاه او ثبت شده است , فرد به ياد اتفاقاتي كه در دوران بسيار دور براي او افتاده بيافتد. اين خاطرات و خطورات ذهني با بي توجهي بطور كامل پاك شده و قلب او عاري از تمام اين ظلمات و موانع توجه به خداوند مي‌شود. توجه و تفكر دريچه قلب انسان است، زمانيكه انسان دم در دل نشست و غير خدا را راه نداد اين قلب از امور منفي خالي مي‌شود و زمانيكه دل انسان از غير خدا خالي شد خداوند در قلب او محبت خود را جاري مي‌نمايد.

پس از آنكه مطابق مرحله قبل به ذكر و حضور قلب مشغول شد جهت از بين بردن بيشتر آشفتگي فكري كه از قوه وهم انسان حاصل مي شود فرد بايد تلاش نمايد به حقيقت خود توجه نموده و در درون خود متمركز شود و در همين مواقع پس از قوي شدن در اين حالت سعي كند بجاي تمركز در درون خود به ذكر قلبي نسبت به خدا متمركز شود و تلاش نمايد اين حالت ذكر را هرچه دائمي‌تر و عميقتر نمايد علي‌الخصوص هنگام خواندن نمازها. زمانيكه رذايل اخلاقي در درون فرد كاهش پيدا كرده و محبتهاي غير الهي در درون فرد فروكش كرد، آرام آرام خدا، در درون او طلوع مي كند و گشايشي در فرد حاصل مي شود به نحويكه خود را آميخته با خدا مي بيند و هيچ چيز را با خواست و رضايت خدا عوض نمي كند. اين توجه قلبي و متمركز شدن در خدا آنقدر در زندگي انسان توسعه پيدا مي‌كند كه حالت بي توجهي نسبت به همه امور خارج از وجودش به وجود مي آيد و حالت انس با خدا در فرد ايجاد مي شود و آرام آرام فرد احساس مي كند در درون او پايگاهي از خدا ايجاد شده است كه تمام اعمال و رفتار و تفكراتش مطابق با دستورات آن انجام مي شود و اينجاست كه فرد به مقدمات مقام اولياء خدا مي رسد يعني آرام آرام تمام اعمال و تفكرات و خواسته‌هاي قلبيش الهي مي‌گردد.

توضيح اينكه مسير حركت به سمت خدا چنان است كه فرد بايد در درون خود متمركز شده و از درون خود خدا را دريابد چراكه تنها جايي كه فرد مي تواند خدا را مستقيماً و بدون واسطه دريافت كند درون خودش است زمانيكه انسان با ديدن آسمانها و زمين و آنچه خدا خلق كرده و يا زمانيكه انسان با استدلالات و فلسفه خدا را در مي يابد در واقع خدا را در وهم و خيال خود دريافت كرده است و او را توهم نموده و در ذهن خود ترسيم كرده است اما زمانيكه انسان از درون خود به هستي خود كه همان هستي خداست توجه نمايد و حقيقت هستي خود را دريابد در واقع خدا را دريافت كرده است بنابراين تنها راهي كه انسان از آن طريق به دريافت خود خدا مي تواند برسد نه آنكه خدا را در ذهن خود ترسيم كند همين طريق است و اين حقيقتي است كه با كمي دقت مي توان به آن رسيد و اين بزرگترين مقام و منزلت انساني است كه هر انساني بي واسطه به خداي خود متصل است ليكن اين اتصال از جانب خدا برقرار است اما اگر بخواهد از جانب انسان نيز بر قرار شود نياز به مقدمه اي دارد.

آن مقدمه اي كه انسان براي برقراري ارتباط با خدا به آن نيازمند است اين است كه انسان ابتداءً بايد در درون خود متمركز شده و آشفتگيهايي كه بر اثر توجه به امور مختلف در درون او اتفاق افتاده از بين برود. توضيح اينكه انسان در زندگي خود بر اثر توجه و محبتي كه نسبت به امور مختلف مادي و غير الهي دارد آشفتگي در درون و حقيقت وجودش اتفاق مي افتد كه دائماً توجهش به امور مختلف است اين توجه دائمي به امور مختلف منجر به اين مي شود كه فرد از خود و حقيقت خود غافل شده و دائما به امور مختلف ديگر كه همه غير الهي هستند بپردازد نتيجه اين اتفاق اين مي شود كه انسان بر اثر توجه و محبت به امور مادي و غير الهي هم سنخ و همانند آنها شده و حقيقتش از شباهتش به خدا كه اصل اوست خارج شود و حال آنكه سعادت انسان در اين است كه انسان شبيه به كسي شود كه حقيقتش با او انطباق داشته و او اصل وجودش مي باشد چراكه وطن اصلي انسان همان است و انسان تا به وطن خود نرسد آرام نمي شود چراكه با هر جاي ديگر ناهمانگ و ناهمگون است.

بنابراين سعادت و آرامش انسان در اين است كه با خدا انطباق و ارتباط برقرار كند و مقدمه رسيدن به اين ارتباط تمركز در حقيقت و درون خود است. لذا زمانيكه انسان به تمام رذايل اخلاقي و محبتهاي غير الهي نظر مي كند (كه اين دو امر سرسلسله تمام انحرافات و تعارضات وجود انسان است.) مشاهده مي كند از اموريند كه انسان را از حقيقت خود خارج نموده و به اموري خارج از وجودش كه امور غير الهي هستند مشغول مي نمايد. همانطور كه گفته شد سرسلسله تمام رذايل در وجود انسان حرص, كبر و حسد است اگر دقت شود ملاحظه مي گردد كه حرص بر اثر توجه انسان به امور خارج از وجود خود و تلاش در اثر به دست آوردن آنها حاصل مي شود و كبر از توجه به ديگران و خود را از آنها بالاتر دانستن به وجود مي آيد و حسد از توجه به ديگران و نعمتي كه در دست آنهاست به وجود مي آيد لذا سرسلسله تمام رذايل وجود انسان براثر توجه و محبت انسان به اموري غير الهي خارج از وجودش به وجود مي آيد. محبت غير الهي هم باز به همين ترتيب واضح و روشن است. همچنين اموري كه در شرع حرام گرديده نيز از همين جنس از مسائل است يعني پرداختن به اموري كه انسان را از خدا به شدت دور مي كند اموريند كه حرام اعلام گرديده است و تمام حرامها انسان را از خود خارج نموده و به امور غيرالهي پرداخته و متوجه مي نمايد.

با اين توضيحات واضح شد كه سعادت انسان در ترك محرمات و رفع رذايل اخلاقي و محبتهاي غير الهي است تا با اين امور مقدماتي در انسان فراهم شود تا انسان به درون خود مراجعه نموده و در خود متمركز شود. اين تمركز در درون, زماني اتفاق مي افتد كه محبتها و به عبارت ديگر تمام شباهتهاي حقيقت انسان با امور غير الهي از بين برود نه فقط با تمرين در حاليكه انسان محبتهاي غيرالهي داشته باشد ذهن خود را به درون خود متمركز نمايد چراكه اينجا بحث ذهن نيست بلكه موضوع استقرار حقيقت انسان در خود است كه نتيجه اين استقرار, تمركز ذهن و مفارقت از توجه به غير مي باشد. هرچند لازمه اين تمركز و استقرار فرد در درون خود تمرين فكري و ذهني هم مي باشد.

پس از آنكه فرد غير خدا را از درون خود پاك نمود يعني از آشفتگيها خود را آزاد كرد براي اينكه بتواند در خود مستقر شود بايد معرفت و شناختي نسبت به حقيقت خود پيدا كند تا با توجه به شناخت صحيحي كه نسبت به خود دارد به درستي در خود مستقر شده و خدا را دريابد. اين معرفت و شناخت نسبت به حقيقت خود همان معرفت نفس است كه در روايات و آيات قرآن در اهميت آن مطالب زيادي بيان گرديده است.

نتيجه معرفت نفس, اين است كه انسان فقط توجه به خداوند سبحان مي نمايد و از هر مانعى كه انسان را به خود مشغول مى سازد دست برمي دارد تا اينكه نفس خود را آن طور كه هست مشاهده مي نمايد و نياز ذاتى آن را به خداوند سبحان درمي يابد. و هر كس كه به چنين مقامى دست يابد، مشاهده او از مشاهده مقومش كه خداست ، جدا ناپذير خواهد بود. پس زمانى كه خداوند سبحان را مشاهده كرد، آن وقت خدا را با يك معرفت بديهى و روشن خواهد شناخت. سپس حقيقتا نفس و خويشتن خويش را به وسيله او خواهد شناخت ؛ براى اينكه نفس او عين ربط و وابستگى به خداى سبحان است و آنگاه هر چيزى را به وسيله خداوند متعال شناسائى خواهد كرد.

از امام صادق عليه السلام پرسيدند: چگونه ذات شاهد، پيش از صفت او شناخته مى شود؟ حضرت فرمودند: او را مى شناسى و از نشانه او با خبر مى شوى و توسط او به نفس خود معرفت مى يابى ، نه توسط خودت و از جانب خود و به اين نكته پى خواهى برد كه آنچه در تو مى باشد از براى او به خاطر خود اوست ؛ همانطور كه برادران حضرت يوسف عليه السلام به او گفتند: آيا راستى تو يوسفى ؟ گفت : من يوسف هستم و اين برادر من است؛ پس او را توسط خود او شناختند نه به وسيله ديگرى و نه توسط خيالات قلبى و بافته هاى ذهنى خود.

حاصل بحث اينكه زمانى كه انسان پروردگارش را مشاهده مى كند، او را مى شناسد و نفس خود را هم مى شناسد و هر چيزى را توسط خدا مى شناسد و در همين موقع است كه آن توجه عبادى در موقعيت خود قرار مى گيرد و محل و مقام خود را مى يابد؛ زيرا بدون اين مشاهده ، تمام توجهات ما به سوى خدا جز يك تصور ذهنى از چيزى نخواهد بود و اين مفهوم تصور شده و صورت ذهنى و همچنين مصداق محدودى كه براى آن پنداشته شده غير خداوند سبحان خواهد بود.

بنابراين زماينكه انسان در درون خود مستقر شد از آنجا كه تمام امور غير الهي از وجود او پاك شده جلا, شفافيت و لطافتي در او اتفاق مي افتد كه خدا را در خود مي تواند ببيند و به عبارت ديگر از هستي خود با هستي خدا ارتباط برقرار مي كند و اين همان حقيقت شناخت و ارتباط با خداست كه با شناخت خدا در حيطه فكر و وهم بسيار متفاوت است و اين راه همان است كه انسان را با اصل خود مرتبط مي كند و تمامي كمالات مي رساند.

زمانيكه فرد به ميزان بالاي هشتاد درصد خود را با حقيقت عالم هماهنگ مي كند حالت ذكر و حضور قلب در او به صورت دائم جريان مي يابد ليكن از آنجا كه هنوز به ميزان بيست درصد خود را با حقيقت عالم تطبيق نداده نمي تواند بطور كامل و عميق اين حالت را در خود نگهدارد چراكه حالت حضور قلب يك حالت فيزيكي نيست كه قابل تقسيم بندي باشد يعني زمانيكه به صددرصد تطبيق با حقيقت عالم رسيد مي تواند حقيقتاً و بطور كامل حالت ذكر و حضور قلب داشته باشد و پيش از آن اساساً نمي تواند حالت حضور قلب را به نحوي كه در ظاهر وجود خود و در تمام ذهن و اعمال خود احساس كند داشته باشد چرا كه هنوز ظلمتهايي در او هست كه با اين حالت انس و در محضر خدا بودن هماهنگي ندارد.

هماهنگي با حقيقت عالم به اين معناست كه خود را با قواعد و قوانين جاري در عالم تطبيق نموده و خود را با آنها هماهنگ كند. لازمه تطبيق با قواعد و قوانين حقيقت عالم اين است كه ابتدا بايد اين حقايق را شناخت. علماي مكتب تشيع قائل بر اين هستند كه اين قواعد و قوانين به برترين شكل توسط رسول الله و اهل بيت ايشان(صلوات الله عليهم اجمعين) بيان و تشريح گرديده است و بالاتر اينكه اين حضرات اين راه را خودشان رفته اند لذا از همه كس بيشتر به اين راه واقفند و بالاتر از آن اينكه كسانيكه در مسير تعالي به سمت خدا قرار مي گيرند ايشان با ولايت باطني كه در عالم دارند دست اين افراد را گرفته و به مقصد مي رسانند.

قوانين و قواعد جاري در عالم همان است كه از اسماء و صفات الهي در عالم جريان يافته و اين اسماء و صفات نيز به همان بي نهايت مطلق كه پروردگار است بر مي گردد لذا تمام اين حقايق به حقيقت مطلق عالم برمي گردد. بنابراين هركس با بي نهايت مطلق هماهنگ باشد با تمام اين قوانين و قواعد جاري در عالم هماهنگ شده است ليكن طريقه بدست آورده آن از كثرت به وحدت است به اين معني كه ابتدا خود را بايد با جرينات جاري در عالم هماهنگ كند تا آرام آرام به كليه حقايق عالم هماهنگ شده و به حضور قلب دائمي نايل گردد.

براي تحقق قوانين و قواعد جاري در عالم در وجود انسان بايستي سلسله مراحل انجام شرعيات, ايجاد اخلاقيات و برقراري عرفانيات در وجود انسان واقع شود به اين معني كه فرد بايستي ابتدا واجبات و محرمات را انجام دهد و خود را متخلق به اخلاق حسنه نموده و اخلاق رذيله را در خود از بين ببرد و پس از آن موانع ذكر و حضور قلب را در خود از بين ببرد به اين معني كه محبتهاي غير الهي و تتمه اخلاق رذيله را از وجود خود پاك كند و كرائم اخلاق را در خود بطور كامل برقرار نمايد و روابط اجتماعي را در خود به نحو احسن برساند.

زمانيكه فرد اين خصوصيات را در خود به وجود آورد به مرحله اي مي رسد كه احساس مي كند گرمايي از خدا در او به وجود آمده كه مي خواهد دائماً با خدا در ارتباط و انس باشد اما تتمه عيوب مانع از آن مي شود كه اين ارتباط به صورت دائمي در او واقع شود لذا مي بيند كه بعضي از حالات در او پديدار مي شود كه حالت ذكر را از او زايل مي كند مثلاً توجهي به جنس مخالف پيدا كرده يا حالت غضبي كه براي خدا نمي باشد و تمام اينها نه از روي گناه بلكه از روي "حسنات الابرار سيئات المقربين" در او واقع مي شود چرا كه او مي خواهد جزو مقربين باشد ولي هنوز جزو نيكان است در اين مرحله است كه تلاش فرد براي ذكر و حضور قلب منجر به اين مي شود كه با اين عيوب در درون خود درگير شده و اين عيوب را از درون خود پاك كند در گير شده به اين نحو كه اتفاقاتي كه بر اثر آن عيوب در درونش مي افتد وقتي ملاحظه مي كند مي بيند كه با توحيد و توكل در تضاد است و در راستاي خدا بصورت خالص, فقط براي خدا نيست بلكه چيزهايي از نفسانيات در آنها دخيل است اينجاست كه متذكر شده خود را مورد بازخواست قرار مي دهد, توبه كرده و رفتار و حالات و خطورات ذهنيش را متناسب با آن اصلاح مي كند تا حقيقت و نهايت اخلاص را در خود بر قرار نمايد تا بتواند حالت حضور قلب خود را دائمي نموده و حالت انس با خدايش لحظه اي قطع نشود.

در كنار اين تلاشها, تمرين براي ذاكر دائمي بودن و عدم توجه به اموري كه مرتباً ذهن او را به سمت خود مي كشد در قالب تمركز ذهن و حواس و همچنين معرفت نفس و شناخت حقيقت وجودي خودش به عنوان يك انسان در رسيدن به اين امر مهم بسيار تأثير گذار است.

در اين مرحله فرد آرام آرام حالت بزرگي و نورانيتي در قلب خود حس مي‌كند كه همه چيز را كوچكتر از آن مي‌بيند كه بخواهد توجه به آنها بر توجه به خدا غالب شود يعني خداوند را آنچنان بزرگ حس مي‌كند كه در هيچ زماني توجه به امور ديگر او را از توجه قلبي به خدا فارغ نمي‌كند و حرارت و افتادگي در خود مي‌يابد كه حالت حرص بر او تأثير نمي‌گذارد به عبارت ديگر تمام فعاليتهايش را با هماهنگي با خدا و آن نوري كه در درون خود حس مي‌كند انجام مي‌دهد و در اين مرحله است كه حقيقت توكل را درمي‌يابد ( در واقع توكل به خدا او را در فعاليتها فعالتر مي‌كند نه آنكه كِرِختي و بي حالي در او ايجاد كند و فعاليتهاي خود را نه از روي حرص بلكه از روي نورانيتي كه در قلب خود از خدا حس مي‌كند انجام مي‌دهد و اين حقيقت نفس ملهمه است.) در اين مرحله محبت به خدا بر تمام محبتهاي ديگر غلبه دارد چراكه عظمت و زيبايي خدا از همه چيز عظيمتر و زيباتر است و در اين مرحله تتمة محبت به غير خدا بطور كامل از بين مي رود تا فقط محبت به خدا در اين فرد باقي بماند و محبت به امور ديگر فقط در راستاي محبت به خدا مي‌باشد. در اين مرحله فرد احساس كرامت و پاكي و عزت و آرامش و در درون خود ثقلي را احساس مي‌نمايد و اين امر موجب قويتر و مستحكمتر شدن فرد در طي مسيرش مي‌گردد.

زمانيكه محبت و توجه به خدا از درون فرد جوشيد تمام اعمالش براي خدا مي‌شود اما نه براي رسيدن به بهشت يا فرار از دوزخ بلكه اعمالش را فقط و فقط براي خدا و از روي عشق و محبت به خدا انجام مي دهد يعني وقتي عملي پيش رويش در آمد و آن عمل الهي بود حرارت و محبتي نسبت به خدا از درونش مي جوشد كه او را به سمت انجام آن عمل مي كشاند چنين كسي مؤمن حقيقي گرديده و مشمول آيات اول سوره انفال در خصوص مؤمنين مي‌گردد و تمام مطالبي كه در مرحله بعد (خروج از ظلمتها و رسيدن به نور) بيان مي گردد در او اتفاق مي‌افتد.

در اين مرحله فرد در درون خود نوري را به عيان حس مي‌كند كه عاشق او مي‌گردد و براي برقرار ماندن آن نور در درونش حاضر است از هر لذت مادي چشم پوشي نمايد. اين نور همان نور ايمان يا نور حضور خدا در قلب اوست. در اين مرحله حرص ، كبر و حسد بطور كامل در وجود او از بين مي‌رود و هيچ توجهي به هيچ موجود ديگري ندارد بلكه خدا را وكيل خود گرفته و تمام امور را با اتكاي كامل به او انجام مي‌دهد.

از آنجا كه هستي انسان از هستي خداست انسان مي تواند خدا را بي هيچ واسطه‌اي دريابد و بدون هيچ واسطه‌اي در قلبش بين خود و خدا ارتباط برقرار كند و در خانه دل او غير از خدا هيچ كس ديگري وجود نداشته باشد در اين مرحله از تزكيه و خودسازي، فرد بايد خود را به چنين ارتباطي با خدا برساند يعني به جايي برسد كه در قلب او غير از خدا كسي وجود نداشته باشد. براي رسيدن به چنين مرحله اي فرد بايد خدا را به خوبي شناخته و در تمام شبانه روز سعي كند توجه و حضور قلب دائمي نسبت به خدا داشته باشد يعني از توجه به هستي خود شروع كرده و به توجه به حقيقت خدا در درون خود برساند و با عشق و محبتي كه نسبت به خدا در قلب او ايجاد مي شود توجه محبت آميز به خدا در قلب او بجوشد و خود به خود در همة زمانها و در تمام شرايط به خدا توجه نمايد و ذكر خدا و حضور قلب، تمام وجود او را پر كند و اين اتفاق نمي افتد مگر اينكه فرد علاوه بر سعي در حضور قلب و از بين بردن رذايل اخلاق در عمل هم به مرحله اي برسد كه نمازهايش به جماعت و اول وقت بوده و نماز شبهايش حدود يك ساعت ‌گردد و حداقل بخشي از نمازهاي نافله ديگر را متناسب با آمادگيش بجا ‌آورد و همچنين ارتباط محكمي با اهل بيت (ع) پيدا نموده و نقش ايشانرا در تمام امور زندگي خود درمي‌يابد و حداقل روزي يك جزء قرآن بخواند و در تحصيل علم اقدام به آشنايي دقيق با اعتقاديات و عرفانيات و تحقيق بر روي قرآن و روايات در موضوعاتي كه خود فرد تشخيص مي‌دهد ‌نمايد.

در اين مرحله فرد در درون خود حضور قلب دائمي‌حس مي‌كند و حرارت و انسي در درون خود نسبت به پروردگار دارد و در اين مرحله درك مي كند كه ‌اين قلب است كه بايد در محضر خداوند قرار گيرد و جاي ذكر حقيقي خدا در فكر و انديشه نيست و از طرفي همين حضور در محضر پروردگار مابقي رذايل و محبتهاي غير الهي را از درون او پاك نموده و آنها را مي‌سوزاند و به عبارتي ديگر خانه تكاني مي‌كند و احساس مي‌نمايد تمام امور او خواه ريز يا درشت همه تحت فرمان الهي است و از آنجا كه قلب او در تسخير خداوند مي‌باشد در مي‌يابد اراده او نيز تحت فرمان ارادة الهي قرار گرفته و با خواست و اراده و هماهنگي با خداست كه تمام كارهايش را انجام مي‌دهد و حالت انس با خدا در وجود او آرام آرام بر قرار مي‌شود.

در اين مرحله وجود فرد هرچه بيشتر به سمت توحيدي شدن پيش مي رود به اين ترتيب كه هرچه فرد محبتهاي غير الهي و رذايل اخلاق را در وجود خود از بين ببرد كليه تعلقات را از وجود خود پاك نموده است و حتي ناخودآگاه خود را كه از لايه‌هاي دروني‌تر و غير قابل احساس در ظاهر مي باشد را نيز پاك كرده است. زمانيكه تعلقات انسان پاك شود وابستگيهاي انسان كه موجب تشتت و پراكندگي وجود انسان است از بين رفته و وجود انسان به سمت توحيدي شدن پيش مي رود و از آنجا كه تعلقات محدوديتهاي وجود انسانند با از بين رفتن تعلقات وجود انسان در جهت هستي مطلق توسعه مي يابد. بنابراين با از بين رفتن محبتهاي غير الهي و رذايل اخلاق وجود انسان توحيدي شده و همچنين داراي كرامت و عظمت مي شود و ديگر به پستي تعلقات، خود را آلوده نمي كند چراكه توحيدي، پاك و باعظمت گرديده است.

بنابراين ملاك و شاخص براي گذراندن اين مرحله اين است كه فرد حرارت و انسي را در درون خود نسبت به خدا حس مي‌كند و خود را از او حس مي كند و او و خود را يكي مي بيند و خود را بطور مستمر در محضر پروردگار مي‌بيند و عشق و علاقه‌اي از خدا در او مي‌جوشد كه تمام كارهايش را فقط براي خدا، و نه بهشت و جهنم، انجام مي‌دهد و خود را بطور كامل تحت فرمان الهي مي‌يابد و در او هيچ رذيله اخلاقي و محبت غير الهي باقي نمي‌ماند و نمازهاي او كاملا در محضر خدا بوده و ذاكر حقيقي خدا و داراي ذكر كثير مي گردد و هيچ فحشا و منكري به ذهن و دل او خطور نمي‌نمايد و دلش كاملا براي خدا از غير خدا خلوت مي شود. چنين كسي قرائت قرآنش ايمان او را افزايش مي دهد و اين افزايش ايمان را نيز حس مي كند. چنين كسي عاشق حقيقي اهل بيت (ع) شده و از جان و دل، ايشان را دوست مي‌دارد و واقعاً در غم ايشان غمگين و در شادي ايشان شاد مي‌باشد و در هنگام عزاي ايشان تا عمق وجودش دردمند است و در عمل كاملاً مطابق خواست و رضاي ايشان بوده و در وقايع مختلف زندگي مطابق آنچه كه ايشان در موارد مشابه عمل كرده‌اند عمل مي‌نمايد و به عبارت ديگر جزو شيعيان ايشان مي گردد و نه اينكه فقط جزو محبين ايشان باشد.

زمانيكه تمام اين موارد كه در پاراگراف اخير بيان گرديد، باهم در وجود فرد واقع شد معلوم مي شود كه اين فرد از اين مرحله گذر كرده و در مرحله بعد واقع شده است. بلكه بايد گفت كه تمام اينها يك اتفاقند كه در قالبهاي مختلف، شكلهاي متفاوتي به خود گرفته اند و آن اتفاق هم عاشق حقيقي خدا شدن است.

بنابراين در اين مرحله فرد دائماً بايد خود را در فضاي حضور قلب قرار داده و در اين تلاش باشد كه تمام رذايل اخلاق را از وجود خود ريشه كن كرده و فقط محبت الهي در قلب او باشد و چيزهاي ديگر را فقط در راستاي خدا دوست داشته باشد و سعي نمايد آتش عشق به خدا را در درون خود زنده كند و از خدا حرارتي در وجودش ايجاد شود كه حداقل نمازها و كارهاي مثبت ديگر را با جذابيت و كششي كه از محبت خدا در درون خود حس مي كند انجام دهد يعني ابتدا حرارتي در قلبش ايجاد شود سپس به اين اعمال كشانده شود برخلاف حالت قبل كه ابتدا نيت كرده و بعد كار الهي خود را انجام مي دهد.

بنابراين راه رسيدن به خدا بسيار ساده است و آن اينكه همانطور كه در وجود ديگر انسانها را فضاي توجه به غير پر كرده و فضاي ذهني آنها پر شده از توجه به آن اموري كه به آنها محبت دارند مانند زن ، ثروت و مظاهر ديگر زندگي مادي ، فضاي وجود اين فرد بايد از خدا پر شود يعني تمام توجه اين فرد بايد معطوف به الله و اسماء و صفات او باشد. براي رسيدن به چنين مرحله اي فرد بايد زمينه هاي برقراري اسماء و صفات الهي و توجه به الله را در درون خود مهيا كند تا فضاي غالب شخصيت او الوهيت و توجه به الله باشد و آنهم ترك رذايل اخلاق و محبتهاي غير الهي در وجود خود است.

 

نويسنده : بهرام محسني نسب (Bahrammn@gmail.com  )

 

والسلام علي من التبع الهدي

 

 

سيره نبي اكرم (صلوات الله عليه) | سيره ائمه اطهار (عليهم السلام) | سيره بزرگان (رضوان الله عليهم)

موضوعات تحقيقاتي | مطالب جالب و آموزنده | لينك به سايتهاي مفيد ديگر