اثبات كليات ولايت امير مؤمنان علي عليه السلام

بعونك يا لطيف

اين مطالب برگرفته از کتاب مختصر و مفيد در اثبات کليات ولايت امير مومنان علي عليه السلام; نوشته حجت الاسلام و المسلمين شيخ حسين مداحي; بوده که نقل از آن بدون ذکر منبع شرعا جايز نمي باشد.

در ايام دولت و خلافت هارون الرشيد (لعنه الله عليه) مردي بود بازرگان و از مشاهير بغداد كه به محبت و دوستي اهل بيت پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) شهرت داشت.

و پيوسته در ملازمت حضرت امام جعفر صادق ؛ شرايط بندگي و خدمتكاري را بجا مي آورد و از هر خدمتي بحضرت دريغ نمي نمود.

پس از شهادت امام صادق عليه السلام بواسطه ظلم دشمنان دين ، همه اموال و اسباب وي از دستش رفت ( و فقر و درويشي به او روي آورد).

جز يك كنيز كه او در سن پنج سالگي خريده ، و به مكتب داده بود و پس از آن بمدت ده سال در حرم محترم امام صادق عليه السلام رفت و آمد داشت و نزديك به بيست سال هم به مطالعه علوم و معارف حقة اسلامي پرداخت. اين كنيز كه از نظر هوشي كم نظير بود «حسنيه» نام داشت.

چون رنج و سختي فقر به خواجه فشار آورد؛ روزي زبان به درد دل گشود و با كنيز خود اظهار شكايت كرد كه :

 اي حسنيه تو همانند فرزند من هستي و من غير از تو كسي را ندارم . من براي تو زحمت بسيار كشيده ام تا به اين رتبة علمي رسيده اي و به انواع كمالات آراسته شده اي.

شايسته است كه از روي فراست و زيركي ، چارة كار من كني تا از اين فقر نجات يابم .

حسنيه گفت : « اي خواجه ! صلاح در اين است كه مرا نزد هارون الرشيد ببري و بگوئي . من كنيزي دارم و مي فروشم ، اگر از تو در بارة قيمت سئوال كرد بگو صدهزار دينار زر خليفتي . اگر هارون پرسيد كه اين كنيز تو چه هنري دارد كه وي را بدين قيمتِ گران مي فروشي ، بگو اگر تمام علماء حاضر شوند و در علوم دين و مسائل شرعي با او بحث كنند ، او بر همه فايق خواهد آمد » خواجه چون سخنان حسنيه را شيند ، گفت : « من هرگز چنين كاري نمي كنم مبادا كه هارون ظالم تو را از من بگيرد و اگر چنين كند من در مفارقت و دوري از تو صبر نمي توانم بكنم ، چراكه تو ماية خرسندي و شادي من هستي.»

حسنيه گفت : « اي خواجه ! مترس كه به بركت اهل بيت رسول اكرم (صلوات الله عليهم اجمعين) تا من زنده هستم كسي نمي تواند مرا از تو جدا نمايد . برخيز و توكل بر خدا كن هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . »

خواجه چون اصرار حسنيه را بر اين امر ديد و بر او اعتماد كامل داشت ، پيشنهاد او را پذيرفت و نزد يحيي بن خالد برمكي كه وزير هارون بود ، رفت و كيفيت احوال خود و كنيزش را بدان گونه كه حسنيه به وي گفته بود ، بيان داشت.

يحيي وزير هارون گفت : برو و كنيزت را بياور ، خواجه هم چنان كرد .

يحيي ( كه خود مردي دانشمند بود) چون صورت ، سيرت و بلاغت حسنيه را مشاهده كرد ، متحيّر شد و بسرعت نزد هارون الرشيد رفته و قضيه را شرح داد. هارون هم دستور داد تا حسنيه را حاضر كردند.

چون حسنيه به مجلس هارون در آمد ، در مدح وي چند بيتي شعر خواند و او را دعا نمود.[1]

هارون را بسيار خوش آمد ، دستور داد تا روبند از چهرة وي برداشتند. چون صورت وي بديد صاحب كنيز را طلب كرد و گفت : « بهاي كنيز چند است و نامش چيست ؟»

خواجه نام او راگفت و برايش صد هزار دينار خليفتي پيشنهاد نمود ، هارون بر آشفت و گفت : به چه دليلي او را اين چنين گران ، بهاء دادي ؟ مگر فضيلت او چيست ؟ خواجه گفت : اگر تمام علماي زمان را حاضر كني تا در مسائل ديني و شرعي با وي بحث كنند ، كنيز من همه آنها را مجاب و قانع مي گرداند.

هارون گفت : اگر چنين كه مي گوئي نباشد ، تو را گردن خواهم زد و كنيزت را براي خودم بر مي دارم ، اما اگر چنين كه مي گوئي باشد ، تو را صد هزار دينار مي دهم و كنيزت را هم به خودت مي بخشم.

خواجه لحظه اي انديشه كرد و گفت : اجازه دهيد با كنيزم مشورت كنم . هارون او را اجازه داد. خواجه رو به كنيز كرده و گفت : چه كنيم ؟ كنيز گفت : اندوه به دل راه مده كه به بركت رسول اكرم و اهل بيتش ما امروز غالب و پيروز اين ميدان خواهيم بود. سپس خواجه رو به هارون كرد و گفت : ما آماده و بر حرف خود ثابت و استوار مي باشيم .

بعد از گفتار خواجه ، هارون رو به حسنيه كرد و از مذهب او پرسيد ، حسنيه جواب داد بر طريقت دين مبين ، حضرت محمد (ص) و اهل بيت او هستم . هارون كه جواب حسنيه را شنيد گفت : وصي و جانشين حضرت رسول اكرم (ص) بعد از وفاتش كيست ؟ حسنيه گفت : اي خليفه فرصت بده علماء را حاضر كنند تا هر آنچه كه شايسته گفتن باشد ، بگويم .

هارون از اين جواب يافت كه حسنيه بر طريق اهل بيت است ، فوراً وزير خود را طلبيد و به وي گفت : اين كنيز بر طريق و مذهب ما نيست ، او را بكشيد. يحيي بن خالد كه فرد زيركي بود ، گفت : اي خليفه او ادعاي بزرگي كرده است .اگر علماء زمان توانستند كه او را ملزم كنند كه بر دين و طريق حقيقت نبوده ؛ او را بكش . و اگر او بر علماء پيروز شد ، چون تو خليفه اي بايد رعايت حال وي را بكني ، چرا كه كشتن كنيزي ، خليفه را لايق نباشد.

هارون از سخنان وزير بسيار خرسند شد و دستور داد علماي بغداد را حاضر كنند.

علما و فقهاي آن زمان (در بغداد) را كه در رأس ايشان ابويوسف بود ، حاضر كردند. همچنين شافعي را دستور دادند كه بيايد.

حسنيه پوشينه بر روي كشيد و در برابر ايشان نشست.

علما از مذهب وي سئوال كردند ، حسنيه اظهار مذهب و محبّت اهل بيت نمود و در بيان مذهب هيچ گونه ترسي به خود راه نداد و اصلاً ملاحظه نكرد كه در محضر هارون سخن مي گويد . با علماء بگونه اي صحبت و مباحثه مي كرد كه هيچ كدام از ايشان را جرأت خطابي نبود . آن چنان در بيان تفسير آيات قرآن و تأويل احاديث صحيح مهارت داشت كه تمامي درباريان و هارون را متغيّر و متحيّر كرده بود.

هارون كه اين منظره و عجز علما را ديد فوراً پيكي را خواست و او را به بصره فرستاد تا ابراهيم بن خالد عوني را به بغداد بياورد. [2]

ابراهيم بن خالد به محض دريافت پيام خليفه به همراه پيك ، بصره را به مقصد بغداد ترك گفت . ساعاتي چند گذشت تا ابراهيم بن خالد در مجلس هارون الرشيد حاضر شد.

پس از مدح و ثناي هارون ، بنزد خليفه رفته و نسبت به او اداي احترام نمود.

خليفه او را دستور داد تا با حسنيه مباحثه كند.

حسنيه مقابل ابراهيم نشست و گفت : اي ابراهيم آيا تويي كه صد جلد كتاب از تصانيف تو در ميان علما مشهور و معروف است و تفاخر مي كني به عداوت علي عليه السلام؟

ابراهيم برآشفت و گفت : مرا مسخره مي كني؟! ؛ سپس روي به اهل مجلس كرد و گفت : مرا با كنيزي مباحثه كردن چه سود دارد ؟ اين موجب خوار شدن و اهانت به علما مي باشد.

يحيي برمكي كه مرد دانشمندي بود خطاب به ابراهيم گفت : اين سخن فيلسوفان است كه مي گويند«ُ انظُر إلي ماقالَ ولاتَنظُر اِلي من قالَ» (ببين چه مي گويد ، مبين كه مي گويد.)

اي ابراهيم اين سخن از تو كه اهل علم و فضل هستي بعيد است .

بعد از اين صحبت وزير ، ابراهيم با حسنيه شروع به مباحثه نمود و حسنيه بيش از هشتاد سئوال ابراهيم را پاسخ داد . در هر مسأله اي از مسائل ، بر وجه معقول سخن مي گفت و اشكالات و اعتراضات وي را رفع مي كرد ، چنان كه هارون و اطرافيان حيران مانده بودند.

سپس بعد از مدتي حسنيه به ابراهيم گفت اي ابراهيم مناظره به درازا كشيد . مي ترسم كه سبب ناراحتي و ملامت خاطر خليفه شده باشد . پس اگر رخصت دهي من هم سؤالي كرده باشم . ابراهيم گفت : من سه مسئله ديگر مي پرسم، اگر جواب من را بدهي در اين مسئله ديگر هيچ نمي گويم و سخنان را قطع مي كنم. حسنيه گفت : بپرس، از هر چه مي خواهي بپرس.

ابراهيم بن خالد گفت : بعد از رسول خدا (صلي الله و عليه و آله و سلم) خليفه و قائم مقام كه بود؟!

حسنيه گفت : آنكه سابق در اسلام بود.

ابراهيم گفت : سابق در اسلام كه بود ؟ حسنيه گفت : آنكس كه داماد ، پسر عمو و برادرش بود . تا حسنيه سخن را بدين جا رسانيد هارون بسيار متغيّر شد و چهره در هم گشود ، ‌ابراهيم هم كه اين منظره را ديد دلير شد و گفت اي حسنيه ! تو ميگويي علي سابق الاسلام است اما من مي گويم ابابكر سابق الاسلام است . چرا كه ابابكر در هنگام دعوت پيامبر 40 ساله و مردي عاقل بود و علي كودك . و كودك را در ايمان ، كفر ، معصيت و اطاعت اعتباري نيست.

چون سخن ابراهيم بدين جا رسيد حسنيه گفت : اگر ثابت كنم كه او سابق الاسلام است و ايمانش را هم اعتباري مي باشد ، اگر ثابت كنم كه كودك هم مستحق ثواب و عقاب هست ؛ آيا به وصايت امير المؤمنين علي بن ابي طالب اعتراف مي كني ؟ ابراهيم گفت : اگر از روي ادلّه صحبت كني بلي قبول مي كنم . در اين هنگام حسنيه شروع به صحبت كرد و گفت :

اي ابراهيم ! درباره نص صريح قرآن در مورد داستان موسي و خضر كه خضر كودكي را بكشت : فانطلقا حتي اذالقيا غلامافقتلته قال أقتلت نفسازكيا [3]

و بعد از آنكه موسي (علي نبينا و عليه السلام) بدو اعتراض نمود، خضر(علي نبينا و عليه السلام ) گفت : و اما الغلام فكان ابواه مؤمنين فخشينا ان يرهقهما طغياناًء وكفراً [4] چه مي گويي ؟

اي ابراهيم خضر چرا آن كودك را كشت ؟ آيا خضر او را به استحقاق كشت يا اينكه او را به استحقاق نكشت و خضر ظالم بود (العياد باالله) .

(يعني اينكه آيا كودك را چون مستحق مرگ بود كشت ؟ آيا كودك گناهي كرده بود ؟ در صورتيكه در سئوال موسي نفساً زكياً را مي بينم ) حال چون دليل اول (استحقاق) باطل است دليل دوم هم كه بگوئي خضر ظالم است شايسته نيست چرا كه خداوند در قرآن او را مدح كرده است. و سخن تو ضد سخن خداست اگر بگوئي خضر ظالم است[5] . ابراهيم ماند كه چه بگويد و سر را به زير انداخت . حسنيه گفت : ابراهيم چرا سر به زير افكنده اي و هيچ نمي گويي و جواب نمي دهي .

همان طور كه ابراهيم سر به زير افكنده و توان سخن گفتن نداشت ؛ حسنيه گفت :

اي ابراهيم! تو را به آن خدائي كه خالق الاشياء است قسمت مي دهم كه راست بگويي كه اين روايت به تو رسيده است و آيا در نزد تو صحيح است يا خير ؟ ابراهيم گفت : اي حسنيه بگو تا بشنوم و تو را جواب گويم كه اين روايت را ديده ام يا خير.

حسنيه گفت : روايت كند ابومجاعد از ابوعمران و او از ابوسعيد خدري كه گفتند ما نزد رسول خدا نشسته بوديم كه سلمان فارسي ، ابوذر غفاري و مقداد بن اسود ، عماربن ياسر ، خديفة يماني ، ابولهيثم التيهاني و چند تن ديگر نزد رسول خدا آمدند در حاليكه ناراحت بودند. گفتنديا رسول الله! ما بعضي حكايات از جمعي حسود در حق برادر (و پسر عمويت) مي شنويم كه بسيار غمناك شده ايم و از شدّت حزن نزديكست كه بميريم . يا رسول الله به ما مي گويند علي چه فضلي دارد در سبقت به اسلام ، در حالي كه او در آن زمان طفلي بيش نبود ( همان حرف ابراهيم بن خالد عوني را مي زدند).

حضرت رسول اكرم ( صلي الله عليه و آله و سلم )فرمودند : من با شما حكايتي مي گويم كه خدا مرا به آن خبر داده است كه چون حضرت ابراهيم (علي نبينا وعليه السلام) از مادر متولد شد او را از ترس (نمرود كه طفلان كوچك را مي كشت ) پنهان كردند و مادر و فرزند از آن مملكت (بابل ) گريختند .

مادر ابراهيم طفل شيرخواره اش را در كنار نهر آب ، ميان شن‌ها نهاد و منتظر شد آب فرو بنشيند تا فرزند را بردارد و از رود عبور كند. در همين هنگام بود كه طفل شيرخواره اش (ابراهيم عليه السلام ) برخاست ، دستي بر سروصورت ماليد و لباس‌هاي خود را تكاند، سپس كلمه توحيد را بر زبان جاري ساخت .

مادر كه اين احوال فرزند را مشاهده مي كرد بسيار وحشت كرد و ترسيد . اما خداوند اين چنين ملكوت آسمان و زمين را به او نشان داد. در حالي كه او طفلي بيش نبود و كذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين [6]

اي ياران من بدانيد وقتي مادر موسي فرزند خود را به دنيا آورد مشاهده كرد كه فرزند با او تكلم مي كند ومي گويد: اي مادر مرا در تابوت قرار بده و در دريا بينداز ( تا از شر فرعونيان در امان باشيم ) ان اقذفيه في التابوت فاقذ فيه في اليم فليلقه اليم بالساحل [7]

و باز اي ياران من بدانيد كه خداوند جل و علا در حق عيسي بن مريم فرمود : عيسي با مادر خويش سخن گفت و وقتي مريم به سوي قوم آمد مردم به او تهمت زدند و او را ملامت نمودند پس مريم به فرمان خدا به طفل اشاره كرد. مردم گفتند :

« كيف نكلم من كان في المهد صبياً [8]» در همين هنگام و در حين صحبت مردم با مريم عيسي به سخن آمد و گفت :

«اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبياً »[9] و اين است شهادت قرآن درباره تكلّم عيسي در مهد با مردم ( و باز خداوند در آيه 34 سوره مريم بر اين داستان كه مربوط به عيسي بن مريم است تأكيد مي كند .) اي ياران من عيسي در هنگام ولادت سخن گفت و در همان روز اول ولادت اعلام نبوّت نمود . شما نيز بدانيد ( اي مسلمان و ابوذر و مقداد و) :

خداوند عزوجل من و علي را از يك نور واحد در صلب آدم بيافريد و نور ما را چهارده هزار سال قبل از آدم خلقت كرده بود. [10] و ما (من و علي) در صلب آدم بوديم و خداي را تسبيح و تقديس مي كرديم [11] تا آنكه ما را از اصلاب طاهره به ارحام زاكيه نقل داد ، چنان كه تسبيح ما را مي شنيدند . تا اين كه ما به عبدالمطلب رسيديم نور ما در پشت پدرانمان ظاهر بود تا اينكه نيمي از اين نور بعد از عبدالمطلب به عبدالله پدرم و نيمي ديگر به عموي من ابوطالب منتقل شد هنگامي كه علي از مادر متولد شد ( او را در دامان من نهادند .) جبرئيل آمد و گفت يا حبيب الله خدا تو را سلام مي رساند و تهنيت مي گويد به ولايت برادرت علي بن ابي طالب (عليه السلام) . خداوند مي فرمايد : هم اكنون وقت نبوّت توست كه ما تو را مؤيّد گردانيديم به برادر ، وزير و خليفه ات كه ذكر و نسل تو بوسيله آن باقي مي ماند. ( وحضرت رسول صلي الله عليه و آله بارها اين مطلب را بيان نمودند).[12]

و پس از اين كه مادر علي (فاطمه بنت اسد) او را در دامان من نهاد ، علي شروع به تكلّم كرد و به نبوّت من شهادت داد و از كتب موسي و عيسي و آن‌چه شيث بدان قيام كرده بود و كتاب داود همه را خواند بطوري كه اگر آنها حاضر بودند شهادت مي دادند كه علي كتاب‌هايشان را بهتر مي خواند و آن‌را حاضرتر است و سپس از قرآن شروع كرد به خواندن (قد افلح المؤمنون الذين هم في صلاتهم خاشعون [13]) و هم چنان قرآن را در روز اوّل تولّد مي خواند كه من الآن آن‌را حفظ دارم و

اي ياران من ! شما به سبب گفتار دشمنان چرا اندوهگين مي شويد و اقوال اهل شرك چه اعتباري دارد ؟ بدانيد كه من فاضلترين انبياء هستم و وصي من ( علي بن ابي طالب ) فاضلترين اوصياء است .

در اين هنگام پس از سخنان حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم ) اصحاب بسيار خوشدل و خوشحال شدند و گفتند نَحْن‘ الفائِزون ( چرا كه علي را دوست داريم ).

رسول خدا كه اين سخنان را از اصحاب شنيدند ، فرمودند : « َو َاللهِ شيعه علي يوم القيامة هم الفائزون[14]»

چون سخنان حسنيه بدين جا رسيد ، صداي هق هق گريه هارون و اكثر علماء بلند شد و ابراهيم بن خالد هم كه قدرت نطق نداشت ، سربزير افكنده بود.

سپس حسنيه رو به علماي بغداد كرد و گفت : اي شافعي و اي ابويوسف شما را بخدا كه به من دروغ نگوييد و بگوييد آيا آنچه من روايت كردم صحيح بود يا خير ؟

 اكثر علما گفتند : اين حديثي نيست كه كسي بتواند آن‌را انكار نمايد .

سپس حسنيه رو به علماي حاضر در مجلس كرد و گفت : آيا معترف هستيدكه پيامبر ما با فضيلت ترين انبياء بود ؟ علما گفتند بله معترفيم .

بعد از اين اقرار ، حسنيه رو به ابراهيم كرد و گفت : اي ابراهيم آيا اين آية قرآن را قبول داري كه خداوند در روز مباهله در آن از علي به نفس رسول الله ياد كرده است « قل تعالوا ندع ابناء نا و ابنائكم و نسائنا ونسائكم و انفسنا و انفسكم [15] ».

اگر در اين مورد سخني داري بگو تا تو را با انواع تفاسير ملزم كنم . ابراهيم گفت حاشا كه من انكار نمايم و مخالفتي داشته باشم[16].

حسنيه گفت : پس اي بي انصاف ، اي دشمن دين و معاند خاندان طيبين!

بعد از آنكه قائل به قرآن شدي و حديث را پذيرفتي و با آنكه علي نَفْسِ رسول خداست، پس چرا اعتراف نمي‌كني كه علي سابق الاسلام است و چرا اسلام او را اعتباري نيست ؟

پس چرا اعتراف نمي كني كه او افضل اوصياء است ؟!

حال آن‌كه ابراهيم (ع) كه جد وي بود و موسي و عيسي در حال ولادت تكلّم نمودند و ايمان آوردند و خداوند به آنها نبوّت داد ( منظور حضرت عيسي است كه در كودكي اعلام نبوّت كرد ) و همچنين نبوّت داد به يحيي در حالي‌كه طفلي بيش نبود.

پس چرا اسلام علي را قبول نداري كه برادر و پسرعموي رسول خدا بود و دين اسلام به وسيله او قائم شد و كمر راست كرد . و خود شما آياتي از قرآن مي دانيد كه همگي در حق امير المؤمنين ، علي بن ابي طالب ، عليه السلام و خاندانش نازل شده است [17].

اي ابراهيم بن خالد! خداوند علي را ولي خود خوانده و رسول اكرم ضربت علي را در غزوه خندق برتر از عبادت جن و انس مي داند [18] و ناقل حديث تشبيه شماييد كه رسول خدا فرمودند :

«من ارادان ينظر الي ادم في علمه و الي نوح في تقواه و الي ابراهيم في حلمه و الي موسي في هيبته و الي عيسي في عبادته فلينظر الي علي بن ابي طالب »[19] و پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم ) صفت چندين پيامبر اولوالعزم را در او جمع كرد و علي را داراي همة اين صفات دانست و علي افضل است بعد از رسول اكرم از همه انبياء ، و محبوبترين خلائق است نزد خداوند بعد از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ( چه خوش گفته است شاعر خوش ذوق كه :

هم آدم و هم شيث و هم ادريس و هم الياس

هم صالـــح پيغمبــــر و داود ، علــي بود

هم موسي و هم عيسي و هم خضر و هم ايوب

هم يوسف و هم يونس و هم هود ، علي بود

موســـي و عـــصا و يــد بيـــضاء و نبــوت

در مصــــر به فرعــون كه بنمود علي بود)

اي ابراهيم بن خالد عوني ! چرا مضايقه مي كني در آنكه ايمان علي در طفوليت معتبر است و اي ابراهيم چرا معترف نمي شوي بدان كه اميرالمؤمنين در حال طفوليت امامت يافت و همان موقع بود كه وصي ، وزير و خليفه رسول خدا شد ؟!

اي ابراهيم ! جميع مسلمانان همگي در اين قول متّحدند كه علي يك لحظه هم به خدا شرك نورزيد و از همان كودكي و اوان طفوليت موحّد بود ، در حالي كه ابوبكر بعد از چهل سال به سر بردن در آيين جاهليت مسلمان شد.

با اين حال و اوصافي كه از پيامبر در مورد علي برايت گفتم باز علي را سابق الاسلام نمي داني و ابوبكر را سابق مي داني ؟

واي به حالت! مگر قول قرآن را در مورد عصمت اهل بيت پيامبر (ع) نشنيده اي كه مي فرمايد: انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت [20] (وام السلمه همسر پيامبر بارها مي گفت كه اهل پيامبر همان خانواده او يعني علي ، همسرش و فرزندانشان حسن و حسين مي باشند).

ابراهيم بن خالد كه دچار مرض قولنج شده بود ، ساكت نشسته بود و سرافكنده به سخنان حسنيه گوش مي داد وقتي سخنان حسنيه تمام شد گفت : از اين مسئله در گذشتيم (شما را به خدا عناد بي جهت اين ناصبي ها را ببنديد.)

ابراهيم گفت مسئله دوم من اين است :

چه گوئي در حق عباس و علي كه بر سر ميراث پيامبر دعوي كردند و هريك ادعاي ميراث مي كرد؟

عباس مي گفت من عموي پيامبرم و علي مي گفت من داماد و پسر عموي پيامبرم، و دعوي نزد ابوبكر بردند تا قضاوت ميان آنها كند و اي حسنيه چون دو خصم به نزد حاكم روند البته يكي بر حق است و ديگري بر باطل باشد.غرض ابراهيم از طرح اين سئوال اين بود كه اگر حسنيه مي گفت عباس بر باطل بود ، چون هارون از خلفاي عباسي بوده و عباس را جد خود مي دانست ؛ بيم جانش مي رفت و احتمال داشت كه كشته شود و اگر مي گفت علي بر باطل مي باشد ادعاي حسنيه مبني بر اينكه شيعه علي است رد مي شد.

اما بشنويد جواب حسنيه را :

اي ابراهيم ! جواب اين سئوال (احمقانه) تو را از قرآن مي دهم. بدان كه حق تعالي به رسول خود خطاب فرمود :

«وهل اتئك نبوالخصم اذتسورواالمحراب اذ دخلواعلي داود»[21]

آيا اين تفسير را شنيده اي كه اين دو خصم كه قرآن از آنها نام مي برد، يكي مكائيل و ديگري جبرائيل بودند و حاكم نيز داود بود [22]؟حال بگو بدانم مكائيل بر حق بود و جبرئيل بر باطل يا جبرائيل بر حق بود و مكائيل بر باطل ؟!

ابراهيم گفت : هر دو بر حق بودند و خدا خواست كه داود را امتحان كند

حسنيه گفت : الله اكبر (كه يك حرف راست و درست زدي)

پس عباس و علي هم هر دو بر حق بودند و خواستند كه ابابكر را آگاه سازند. با يك دعوي ساختگي نزد ابوبكر رفتند. عباس ادعاي ميراث كرد چون عموي پيامبر بود و علي ادعاي ميراث كرد چون داماد ، برادر و وصي پيامبر بود و سيد زنان عالم و جوانان اهل بهشت (فاطمه الزهرا و حسنين ) در خانه او بودند و علي طبق آيه 61 سوره آل عمران نفس رسول خدا بود.

ابابكر چون ادعاي طرفين دعوي را شنيد گفت : والله كه من از پيغمبر شنيدم كه فرمود :«علي وصي من ، وارث من و قاضي دين من است» [23]

تا سخن ابي بكر بدينجا رسيد عباس گفت : چگونه اين سخن را از پيامبر شنيدي و حقوق علي را براي خود اختصاص دادي ؟!!

ابوبكر كه تازه فهميده بود جريان چيست و ادعاي ميراث بهانه ايست ، گفت :

شما مرا به جنگ مي طلبيد و با من منازعه مي كنيد. سپس از مجلس قضاوت بيرون رفت. ابراهيم چون اين سخنان را شنيد گفت : از اين مسئله هم در گذشتيم واما سئوال سوم :

اي حسنيه بگو علي فاضلتر بود يا عباس ؟!

حسنيه جواب اين سئوال ابراهيم را با سئوال ديگري پاسخ داد و آن اين بود كه :

اي ابراهيم ! بگو بدانم حمزه فاضلتر بود يا محمد (صلي الله عليه و آله و سلم ) حال چه مشكلي است كه ميان عباس و علي سردرگم مانده اي و پي در پي از عباس و علي سئوال مي كني؟!

اي ابراهيم! اگر عباس فاضلتر بود كه اين فضل ، مايه فخر و مباهات علي بود چرا كه چنان عمويي داشت و اگر علي فاضلتر مي بود، عباس افتخار مي كرد كه چون علي ، برادر زاده اي دارد.

در اين هنگام هارون الرشيد چون اينهمه بلاغت و فصاحت را از حسنيه ديد و عجز ابراهيم بن خالد عوني را مشاهده كرد (همان ابراهيمي كه اعلم علماي بصره بود) متحير و شگفت زده ماند و خطاب به ابراهيم گفت: حيف از آنهمه علومي كه در نزد توست ؟!

پس از صحبت هارون و سرافكندگي بيشتر ابراهيم ؛ حسنيه گفت :

اي حضار و اي خليفه! هشتاد و سه سئوال او را پاسخ دادم . اگر راضي باشيد من هم از او يك سئوال بكنم .

هارون صدا بلند كرد و گفت : هر چه مي خواهي بپرس .

حسنيه گفت : اي ابراهيم آيا پيامبر كه از دنيا رفت وصي تعيين كرد يا خير ؟

ابراهيم گفت : پيامبر بعد از خود جانشين تعيين نكرد [24] .

حسنيه گفت : اي ابراهيم پيامبر كار صوابي انجام داد يا كار سقيم و نادرست؟

ابراهيم گفت : كار پيامبر صحيح و درست بود.

حسنيه گفت : پس اي ابراهيم چه مي گوئي در مورد تعيين جانشين براي پيامبر در سقيفه بني ساعده كه خلفاء هم آنجا بودند و جانشين تعيين كردند؟! آيا كار پيامبر غلط بود كه جانشين تعيين نكرد يا كار ابوبكر و عمر و خالدبن وليد و كه جانشين تعيين كردند ؟

ابراهيم بيچاره آنچنان در مانده بود كه نمي دانست چه كند . اگر مي گفت كار پيامبر اشتباه بود ؛ نقض دين و شرع بود ( كه پيامبر كار اشتباه كند حال آنكه پيامبر از مقام شامخ عصمت برخوردار است ) و اگر مي گفت كار خلفاء سقيم بود، مي ماند كه چه كند چون عقيدة خودش ( كه بر مذهب تسنن بود) باطل مي شد. از اين جهت ماند كه چه بگويد و چه كند. اينبار هم مثل دفعات قبل سر بزير افكند و هيچ نگفت .

حاضرين در مجلس كه عجز و بيچارگي آن «اعلم علماء» يعني ابراهيم بن خالد عوني را ديده بودند همه به يكباره آن خنديدند . هر كس زبان حالي داشت كه چگونه ابراهيم در جواب كنيزي درمانده است.

پس از اين سئوال حسنيه و عدم پاسخگويي ابراهيم بن خالد ، سئوالات ديگري مطرح شد كه حسنيه همه را با ادله ي محكم جواب گفت .

علماء بغداد كه همگي عاجز از جواب شده بودند، بهمراه ابراهيم يكباره به حسنيه حمله كرده و قصد جان او را كردند، يك مرتبه هارون فرياد برآورد كه :

آيا از خدا شرم نداريد ، كنيزي شما را با ادله و براهين ، تكفير مي كند و شما كه نمي توانيد جواب او را بدهيد به او حمله مي كنيد . (گرچه هارون از مخالفين با حسنيه بود) چون هارون اين سخنان را گفت ، علماء سر بزير افكندند و دست از حمله به حسنيه برداشتند.

حسنيه چون ديد كه هارون از وي دفاع كرد ،‌ادامه سخن داد و گفت : بدانيد كه بني اميه و اتباع ايشان و حتي آنهائيكه قبل از بني اميه متصدي امور خلافت شدند همگي ظالم و تجاوزگر بودند و هيچ استحقاقي براي امر خلافت نداشتند و همگي ايشان مشهور به فسق و ظلم بودند و از بيان احكام شرعي عاجز و همواره در علوم اسلامي و احكام اشتباه مي كردند.

گاهي اوقات آلوده و ناپاك نماز مي خواندند و گاهي هم مست [25] و با اينهمه قبايح ادعاي امامت بر خلايق هم مي كردند.

تمام احاديث مربوط به پيامبر را جمع كردند و سوزاندند [26]و احاديث جعلي را ميان مردم رواج دادند و بنابراين احاديث جعلي قرآن را تفسير مي كردند. (مردم بيچاره زمان ايشان هم كه قدرت و مهارت دفع شبهات را نداشتند ، در همان جهل مركب ماندند و عنادشان با اهل بيت روز بروز بيشتر شد).

‏فٍرُق و شريعتهاي مختلف درست كردند و ميان مردم رواج دادند ، [27] در صورتيكه مذهب حق و حقيقت فقط يك مذهب است .

آيا سخن خاتم الانبياء ، محمد بن عبدالله (صلي الله عليه و آله و سلم ) را نشنيده اي كه فرمود « ستفرق أمتي علي ثلاث و سبعين فرقه ، و واحده منها ناجيه و الباقي في النار»[28] اصحاب از رسول خدا سئوال نمودند كه فرقه ناجيه كدام است . حضرت فرمودند :

آنچه من و اهل بيت من بر آن هستند .

و در همين اثنا بود كه حضرت حديث : «مثل اهل بيتي كمثل سفينه نوح من ركبها نجي و من تخلف عنها غرق » [29] را بيان نمودند.

اي ابراهيم ! شيعه و سني بر صحت اين دو حديث متفقند و راه همة اصحاب رسول خدا همان راه رسول خدا و اهل بيتش بود و هيچكدام از اهل بيت رسول خدا نه حنفي بود ، نه مالكي ، نه شافعي و نه معتزلي بلكه همگي آنان به حبل الله معتقد بودند و اهل بيت پيامبر بودند و خداوند آنان را بر مردم امام كرد.

و يكي از شروط امامت عصمت است . بدلائل عقلي و به مقتضاي آية «اذابتلي ابراهيم ربه بكلمات اني جاعلك للناس اماما قال ومن ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين )[30]

اي ابوحنيفه (ابوحنيفه كنيه ابراهيم بن خالد عوني بود) !

ظلم بردو قسم است. يكي ظلم به نفس و ديگري ظلم به غير (از نفس) و هر كس كه اين دو را نداشته باشد البته كه معصوم است و مشرك توبه كننده (اسلام آورنده) لايق و شايسته امامت نيست چرا كه فرمايش قرآن است كه مي فرمايد شرك ظلمي بزرگ است «ان الشرك لظلم عظيم» [31] (يعني خلفائي كه عمري به آئين جاهليت بودند و بعد از آن اسلام آوردند شايستگي امامت بر مسلمين را ندارند كه اگر چنين باشد خلاف فرمايش قرآن است ) و امير المؤمنين علي بن ابيطالب طبق همان كه گذشت لحظه اي و كمتر از لحظه اي ، شرك و كفر نداشت واوست كه شايستگي امامت بر مردم بعد از رسول خدا را دارد.

اي ابراهيم ! اگر كسي چنين عقيده اي داشته باشد شما او را رافضي[32] ناميده و قتل او را واجب مي دانيد . ( و بدان كه اين سنت معاويه لعنه الله عليه بود ) و در حاليكه شما خود را به سنت پيغمبر نسبت مي دهيد ولي با گفتارتان جميع انبياء را فاسق مي دانيد .

ابوحنيفه (ابراهيم) گفت : مگر اختيار از دست داده اي كه صحابه و تابعين را طعن و تكفير مي كني ؟ ! محبت و مودت اهل بيت رسول اكرم بر همة ما لازم است و در اين مورد هيچكس با تو تراعي ندارد.

اما مودت و محبت اصحاب كبار و خلفاي عاليمقدار نيز كه جانشين سيد مختار بودند بر همه كس واجب است و در خلافت ايشان اجماع امت است. يعني همه امت خلافت آنها را قبول دارند . خصوصاً ابي بكر كه آية الاتنصروه فقد نصره الله اذ آخرجه الذين اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها) [33] در شأن وي نازل شده است و از براي ابوبكر در اين آيه فضائلي چند است .

حسنيه گفت اي ابراهيم آن فضائل را كه مي گوئي بيان كن تا بدانيم .

ابوحنيفه گفت : بشنو اي حسنيه !

اول آنكه او همراه رسول بود و اين نشان دهندة آن است كه رسول اكرم او را بيشتر از همه دوست مي داشت تا همراه و انيس و همدمش باشد.

دوم آنكه حق تعالي وي را مصاحب رسول خواند.

سوم آنكه خدا و رسول او ، نتوانستند او را غمگين ببينند و از براي رفع حزن و ترس او گفتند لاتحزن .

چهارم آنكه رسول الله گفت : ان الله معنا و ضمير متكلم مع الغير بكار برد (ضمير جمع) يعني خدا با محمد صلي الله عليه و آله و ابوبكر بود و اينها همگي فضائل ابوبكر مي باشد.

حسنيه پوز خندي زد و گفت : به لطف خدا همين فضائلي كه شما از آن دم مي زنيد نشانة عدم ايمان است . و كساني كه بواسطة اين آيه شريفة ابوبكر و را بر خاندان عصمت مقدم مي دارند اشتباه كرده اند.

مگر اينكه با اين فضائل بتوانيد عوام فريبي كنيد .

اما آن جهت كه گفتي چون رسول خدا او را بيشتر از همه دوست مي داشت والله كه اشتباه گفتي .

بدان كه در آن شب هجرت ، جبرئيل بر پيامبر نازل شد و گفت :

يا رسول الله : كفار امشب قصد قتل تو كرده اند ، بايد امر كني كه هيچيك از صحابة تو از خانه بيرون نيايد و امر الهي چنانست كه علي بن ابي طالب را كه برادر توست بر جاي خود بخواباني و آن كسي كه جان خود را فداي تو مي كند هم اوست و خودت هم بسوي غار (ثور) برو .

شب كه فرا رسيد رسول خدا اصحاب را طلبيده بدانها امر كرد كه هيچ يك از اصحاب و دوستان من نبايد بهيچ وجهي از خانه خارج شوند كه خداوند در اين كار مصلحتي دارد. چون سخنان رسول به پايان رسيد همة اصحاب متوجه خانه هايشان شدند . بعد از آن پيامبر برادرزاده خود را طلبيدند و فرمان حق را بر وي ابلاغ كردند . امير المؤمنين هم كه آن موقع جواني بيش نبودند با آغوش باز اين پيشنهاد را پذيرفتند و در جواب رسول اكرم فرمودند : جان من فداي تو و دستور خدايت يا رسول الله . حضرت رسول هم او را در آغوش گرفت و گريه بسيار كرده و فرمود : اي علي جان تو را به خدا سپردم ، سپس با او خداحافظي كرد و وي را بجاي خود خواباند.

 هنگام خروج از شهر مكه ديد كه شخصي مي آيد ، چون نزديكتر آمد ديد كه ابوبكر است.

پيامبر بدو گفت : مگر من همين لحظاتي پيش شما را نطلبيدم و نگفتم كه از خانه هايتان بيرون نياييد ؟ چرا مخالفت امر خداي تعالي نمودي ؟

ابوبكر گفت : از براي جان شما هراسان بودم.

پيامبر ماند كه چه كند، چون دستور داشت كه كسي را همراه خود نبرد. همان لحظه جبرئيل نازل شد و عرضه داشت يا رسول الله اگر او را بازگذاري ، كفار او را گرفته و عقب تو خواهند آمد و تو را بقتل خواهند رسانيد . به ضرورت و از روي ناچاري بايد او را همراه ببري [34] .

و اينكه گفتم پيامبر به ناچار ابوبكر را بهمراه برد ، اجماع امت است.

و نفاق تني چند از اصحاب در قرآن آمده است :

يقولون بافواههم ماليس في قلوبهم [35] و همچنين آيات ديگر

اي ابوحنيفه! بدان كه رسول خدا از جليس و انيس بي نياز بود و انس حضرتش با خدا بود و جبرئيل و ديگر ملائكه جليس و همنشين حضرت بودند و اين است كه خدا فرمود : « و ايده بجنود لم تروها »

اي ابوحنيفه ! تو ميگوئي خداوند او را صاحب [36] (هم گفتگو) رسول خدا خواند ، بدان كه بخاطر صحبت ابوبكر با پيامبر هيچ فضل و شرفي بر وي

 نمي باشد (چرا كه كفار ديگر هم بارها با پيامبر صحبت مي كردند ) و او در آن صحبت و همراهي هيچ رفع ضرري از رسول خدا نكرد ، و بدان كه به قول قرآن كافر هم ، مي تواند هم صحبت با مسلمان باشد چنانكه قرآن كافر را صاحب مؤمن خوانده است . آنجا كه مي فرمايد : « قال له صاحبه و هو يحاوره أكفرت بالذي خلقك من تراب »

اي ابراهيم : زن نوح صاحبه نوح بود و حال آنكه كافر بود و همچنين زن لوط ؛ و سگ اصحاب كهف هم صاحب ايشان در غار بود[37]. و اين صحبت ابوبكر با پيامبر هيچ فضل و شرفي براي وي نيست چرا كه همواره با دودلي همراه رسول خدا بود.

اي ابراهيم ! فضيلت سوم كه برشمردي و گفتي لاتحزن : بدان كه پيامبر به خاطر آن مهرباني و شفقتي كه سراسر وجودش را گرفته بود به ابوبكر گفت : «لاتحزن» (ناراحت مباش و مترس ) و اگر رسول خدا كس ديگري را در چنان شدت ترس مي ديد مسلماً او را دلداري مي داد.

اي حضار ! بدانيد كه ترس ، خوف و حزن بر دو نوع است. يا بخاطر طاعت است يا بخاطر معصيت (يعني انسان فقط به دو علت ناراحت مي شود و ريشه همه حزن ها همين دو امر است . يا اينكه انسان بخاطر اينكه اعمالش كم و عباداتش ناچيز است ، ناراحت و خوفناك است كه اين ترسي پسنديده است و در روايت به آن سفارش شده است ؛ يا اينكه حزن انسان بخاطر گناهاني است كه انجام مي دهد ).

حزن ابوبكر هم يا به دليل طاعت بود يا بخاطر معصيت . اگر مي گوئيد كه حزن او بخاطر طاعت خدا بود (گفته شد كه اين نوع حزن پسنديده است) پس چرا پيامبر او را از اين حزن منع فرموده اند و فرموده اند كه لاتحزن. آيا (العياذ بالله ) پيامبر كه معصوم است سخت عبث و بيهوده به زبان مي آورد (يعني اينكه چون اين خوف و حزن بخاطر طاعت است و پسنديده مي باشد، هيچ دليلي براي منع اين كار پسنديده از طرف پيامبر وجود ندارد). و اگر كسي بگويد كار پيامبر عبث بود (العياذ بالله ) بدا به حال او [38] .

پيامبر طالب اطاعت و فرمانبرداري از خداوند است و هيچ كس را بدين خاطر منع نمي كند . پس راه گريزي نمي ماند كه ترس ابوبكر به دليل دوم باشد.

اي ابراهيــم ! بدان همين آيه قـــرآن كه گفتي شاهــد است بر اينكه وي شخصــي بود بســيار كم طاقت (صبر را پيشــه نمي كرد) و ناراضــي به قضا و قدر الــهي. چرا كه پيــامبر هنــگاميكه نــزديك غار شد به ابــوبكر گفت: من بحكم خدا متوجه اين غار شدم و محفوظ و محروس خواهيم ماند ( حروف معصوم از ادله است و كلام و تقرير معصوم براي ماكافي است ) اما ابوبكر در درون دل معتقد به حرف رسول خدا نبود و اين ترس و حزن او هم اين مطلب را مي رساند كه ابوبكر به سخن خدا و رسولش اعتماد نداشت.

بهمين خاطر هم وقتي ابوبكر كفار را ديد كه براي جستجو آمده اند تا پيامبر را پيدا كنند ، داد و بيداد براه انداخت تا آنها را آگاه نمايد.

اي ابراهيم ! اگر ابوبكر بطور تمام و كمال به پيامبر ايمان داشت ، داد و بيداد راه نمي انداخت و مار بر پاي او نمي زد تا ساكت شود.[39]

اي ابراهيم ! فضيلت چهارم كه بر شمردي و گفتي كه رسول خدا فرمود « ان الله معنا» (خدا با ماست) منظور رسول اكرم اين بود كه خدا ، حافظ و ناصرمن است و ابي بكر را از اين آيه چه حاصل ؟

مگر نشنيده اي كه در قرآن آمده است (مايكون من نجوي ثلاثه الاهو رابعهم و الاهومعهم » « نباشد از راز گوينده سه نفر، مگر آنكه نفر چهارم آنها خدا باشد و و خدا با ايشان است » اين آيه جميع انسانها را شامل مي شود. كافر و غير كافر ، ترسا و يهودي ، مسلمان و

و اينكه گفته خدا با ايشان است آنها را فضل و شرفي حاصل نمي شود.

اي ابراهيــم ! اگر كسـي مركبـي داشته باشد و از ترس حـراميان در صحرا به خــانه اي پناه ببرد و بگويد در اين منــزل خــدا با مـاسـت و ما را نگه خواهد داشت ؛ يعني مرا و مركبي كه با من است را ، آيا آن مركب را فضلي حاصل مي شود ؟ مسلماً نه . پس ابي بكر هم در اين آيه فضلي ندارد.

اين سخنان خنده هارون و اطرافيان را باعث شد و ابراهيم كه دچار قولنج شده بود ، سر بزير افكنده و هيچ ياراي سخن گفتن نداشت .

پس از مدتي كه مجلس سكوت و آرامش خود را بازيافت ، حسنيه ادامة سخنان خود را اينگونه بيان نمود :

علما و دانشمندان بدانيد آنجا كه در آية شريفه مي فرمايد:

«و انزل الله سكينته عليه» ضمير (هاء) در « عليه » به پيامبر رجوع مي كند (باز مي گردد) و اين تأكيد بر آن دارد كه سكينه و آرامش و اطمينان قلبي بر پيامبر نازل شد نه بر ابوبكر و او از اين بهره بي نصب ماند.

چرا كه حضرت باريتعالي در مورد انزال سكينه بر پيامبر در دو موضع ، داد سخن به ميان آورده است . اولين موضع همين آية مورد بحث است . اما آيه دوم در غزوه حنين هنگاميكه لشگر اسلام در حال شكست بود نازل شد. همان هنگام كه ابوبكر ، عمر ، عثمان و بسياري در حال فرار بودند و پيامبر را ميان كفار رها كردند و فقط امير مؤمنان ، حضرت علي ، ‌و هفتاد و نه نفر از صحابه و انصار پاي همت و مردانگي در ميدان جهاد محكم كرده [40] و از سرجان گذشته بودند؛ خدايتعالي فرمود: «لقد نصركم الله في مواطن كثيره و يوم حنين اذ اعجتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئاً و ضاقت عليكم الارض بمارحبت ثم وليتم مدبرين ثم انزل الله سكينته علي رسوله و علي المؤمنين»[41]

اي ابراهيم انزال سكينه بر رسول و مؤمنان شد و در غار نيز كسي غير از ابوبكر با پيامبر همراه و مصاحب نبود ( به غير از راهنماي راه ) و حضرت باريتعالي در غار فرمود فانزل الله سكينته عليه و ابوبكر را ذكر نفرمود اگر ابوبكر به خدا و رسول ايماني داشت مي بايد ضمير بصورت تثنيه «عليهما» مي آمد يعني گفته مي شد « پس خداوند نازل فرمود سكينه را بر قلب آندو» اما قرآن مي فرمايد « خداوند سكينه و آرامش را بر قلب پيامبر نازل كرد»[42]-[43]

اي ابراهيم با توجه به آنكه گفتيم :

1- تزلزل و خوف ابوبكر بخاطر طاعت وي از خدا نبوده است.

2- انزال سكينه بر قلب وي نبوده است.

پس با اين آيه كه بيان نمودي عدم ايمان وي ثابت است و اين است فضيلتي كه از آن كفر وي ثابت مي شود.

[ در اين فراز از داستان ، حسنيه جملات بسيار جالبي نسبت به خلفاء بكار مي برد كه جهت پاره اي از مسائل از ذكر آن خودداري مي كنيم. علاقمندان مي توانند به كتاب مكالمات حسنيه رجوع نمايند. ]

سپس حسنيه اينگونه ادامه سخن مي دهد :

 

شما با اين فضائل مي خواهيد برتري عده اي را بر خاندان عصمت و طهارت (صلوات الله عليهم اجمعين ) ثابت كنيد .

مگر كسي مي تواند فضائل علي را منكر شود ؟!!

او كه در شب هجرت بجاي حضرت ختمي مرتبت خوابيده و جان خود را فداي مولاي خود كرد (قبل از آنكه پيامبر ميان او و خودش صيغة اخوت بخواند ). او كه خداي باريتعالي به وجودش نزد ملائك مباهات كرد و به آنها فرمود : «اي ملائك !! من هر دو نفر از شما را با يكديگر برادر ساختم كداميك از شما حاضر است جان خود را فداي برادرش كند ؟ هيچ كدام از ملائكه جواب نگفتند . خداي تعالي ( در شب هجرت ) امر فرمود كه برويد و علي عليه السلام را ببينيد كه جان خود را فداي حبيب و رسول من كرده است »

و اين آيه در شأن علي نازل شد . و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله [44]

«برخي از مردم با خدا معامله نموده و جان خود را براي رضاي خدا از دست مي دهند » اي ابراهيم! اين فضيلت در جميع كتب شما مسطور است و در تفاسير شما مكتوب[45]. چرا اين فضائل را بيان و عيان نمي كنيد؟!

اي ابراهيم! در جريان همين سفر علي قائم مقام بر اهل و عيال پيامبر بود و پس از هجرت پيامبر به مدينه علي (ع) جمع كثيري از حرم رسول اكرم و اسباب ايشان را تنها از مكه بيرون آورده و به مدينه رسانيد و در اين مسير حافظ حريم نبوت بود .[46]

اي ابراهيم! علي همان كسيست كه سورة برائت را بحكم الهي به كفار رسانيد .[47]

و او همان كسيست كه در همين جريان طبق روايات خود شما در كتب خودتان (رجوع شود به كتبي كه در پاورقي شماره 2 گذشت) در باره او از قول پيامبر آمده است كه «آنكس كه سورة برائت را ابلاغ مي كند بايد از خود من باشد و من هم از او باشم.»

همينگونه كه حسنيه سخن مي گفت ،‌هارون وزير خود يحيي برمكي را طلبيد و بدو گفت: يحيي! اگر اين كنيز بر طريق و آئين ما بود، هر آئينه او را به عقد خود در مي آوردم. سپس هارون سئوالاتي چند از حسنيه نمود و حسنيه بطور كامل و جامع جواب ويرا داد.

حسنيه بعد از آنكه از جواب به سئوالات هارون الرشيد فارغ شد ، سخن را ادامه داد و خطاب به حضار گفت : نوح نبي با طول عمرش و آنهمه عبادت ، ابراهيم خليل با آن يقين ، موسي كليم با آن عظمت و هيبت و ذوالقرنين و سليمان و داود و عيسي و همه و همه با رفعت و منزلت خود ، سر بر آستانه دولت پيغمبر خاتم (ص) نهاده و تمناي «اللهم اجعلني من امه محمد» كردند و اهل بيت او كه در شأن آنان آيه هاي «انمايريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيراً[48] » « و يطعمون الطعام علي حبه مسكيناً و يتيماً و اسيراً[49]» و «ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنه [50]» و «يا ايهاالذين امنوا اطيعوا الله و اطيعواالرسول و اولي الامرمنكم»[51] و بسياري آية ديگر نازل شده است.

و در رأس ايشان علي است كه پيامبر در حق او فرموده است :

«من اراد أن ينظر الي آدم في علمه و الي نوح في فلينظر الي علي بن ابي طالب» [52]

و او را بجميع انبياء اولوالعزم برابر كرده است[53].

پس عده اي او را باز گذاشته، دست به سوي ابوبكر و عمر دراز كردند.

علي با آنهمه عظمت و فضائل را رها كردند [54] وگرد كساني جمع شدند ، شايستيگي امامت بر مردم (طبق آيه 124 سوره بقره) را نداشتند. درمنبرازخواب زني عاجزمي ماند و مي گفت: ((كلكم افقه مني حتي المخدرات في البيوت )) (همه شما از من داناتريد حتي زنان درخانه ها) ودرزمان جاهليت همراه پدرش برسرسفره عبدالله بن جذعان مگس پراني مي كرد وآنكس كه به پيامبر تهمت هذيان مي زد وبارها وبارها درطول عمر خود گفته بود كه اگرعلي نبود ، ‏‏عُمَر هلاك شده بود. [55]

آيا كسي كه خود را از همه پائين تر مي داند ويا آن ديگري كه مي گويد علي مانع هلاكت من شد؛ به امامت و وصايت سزاوار است يا آنكس كه پيامبر فضيلت يك ضربة وي را از عبادت جن وانس بيشتر مي داند وهرگز گوشت وپوستش به حرام آلوده نشد؟

درهمين حين يكي از علماء صدا بلند كرده و گفت : ما منكر فضائل علي نيستيم وعقل بشر نمي تواند آن فضائل را درك نمايد .

حسنيه پس ازاينكه خلفاء را درنزد حضار وهارون بطور كلي مفتضح كرد؛ سپس حسنيه به جريان وفات پيامبر اشاره كرد وگفت:

درآن هنگام كه رسول اكرم به سراي باقي ونزد پروردگارش شتافت، علي، فضل بن عباس وجمعي از بني هاشم واصحاب كباربه مقدمات مراسم خاكسپاري مشغول بودند وعلي پيامبر را غسل دادوسپس كفن كرد .

عده اي ازصحابه، درسقيفه بني ساعده نشستند وپيامبرخود را رها كردند. پس از منازعات درسقيفه، عمربا ابوبكر بعنوان خليفه بيعت نمود ، سپس ابوعبيده جراح وبعد ازآندو، ديگران با ابوبكر بعنوان خليفه بيعت كردند كه تعداد آنان به بيست نفررسيد. بعد ازآن عمرشمشير كشيد وبرسريك يك اصحاب مي رفت وبزور و اجبار ازآنان بيعت مي گرفت .[56]

تا سه روز اوضاع بهمين منوال گذشت تا اينكه بعد از سه روز متوجه پيامبر شدند. گفتند به مسجد مي رويم وپيكر پيامبر را از قبربيرون آورده، برآن نماز مي خوانيم، وخواستند كه چنين كاري را انجام دهند . كه حضرت علي را با چهره اي افروخته ، گرزي بردست ودستمال سرخي برسربسته، برقبرپيامبر ديدند كه مي گويد : بخدا سوگند كه نگذارم پيكرمطهر پيامبررا از قبربيرون آوريد تا آنكه كشته شوم وشما را بقتل برسانم .

معاويه چون اين صحنه را ديد به ابوبكرگفت : او را رهاكن كه از پيامبرشنيدم كه مي گفت: « روزيكه برادرم علي عمامه سرخ برسربسته باشد و گرزي بردست وي باشد، اگراز مغرب ومشرق زمين بروي حمله كنند، غالب نشوند. به اذن خداوند او همگي ايشان رابقتل مي رساند». ابوبكر چون اين سخن شنيد ، علي را به حال خود رها كرد .

سپس علي با جمعي از بني هاشم وصحابه به مسجد آمدند ودريكسوي مسجد نشستند وفاسقين هم درسوي ديگر . سپس علي عليه السلام آنها را ملامت ها نمود كه به تغسيل ، ‌تدفين وتجهيز پيامبر آماده نشدند وبراو نماز نخواندند، درعوض به سقيفه آمدند ومخالفت امرالهي كردند .

دراين حال (هنگاميكه اميرمؤمنان درحال صحبت بودند) عثمان بن عفان، ‌عبدالرحمن بن عوف وابوعبيده جراح برخاستند و درمسجد شروع كردند به فرياد زدن كه :

«اي بني اميه واي بني زهره[57] بيائيد با ابوبكر بيعت كنيد »

آنان آمدند بيعت كردند . سپس آمدند و جلوي بني هاشم ايستادند وگفتند: بيائيد با ابوبكر بيعت كنيد كه اكثرمردم با او بيعت كردند .

زبير[58]برخاست ،‌شمشيرازنيام بيرون آورد وخطاب به عمر گفت :‌اي عمر واي به حالت ، علي كه برادروپسرعموي رسول است وعباس وعبدالله ورؤساي بني هاشم رابه بيعت ابن ابي قحافه[59] دلالت وراهنمائي مي كني؟!

تورا بااينكار چه ارتباط ؟! درحاليكه كسانيكه به امامت ووصايت سزاوار ترند حاضرند (منظورش اميرمؤمنان بود). سپس شمشير را بالا آورد تا برسرعمربكوبد كه ناگهان كسي شمشيررا ازعقب ربود وبه عمرداد.

بني هاشم باديدن اين منظره شمشيرها را ازغلاف بيرون آوردند وآمدند به عمرحمله كنند وزبير را نجات دهند كه ناگهان اميرمؤمنان فرياد برآوردكه:‌ (( حكم الهي برآن نيست كه شما شمشيربكشيد ، مارا بغيراز صبرصلاحي نيست ))

پس ازآن حضرت چندي ديگر مردمان را به حق خود درامامت وخلافت يادآور شدند. عمرسخنان حضرت راقطع كرده ، برخاست وگفت: ((اي علي اگر همه ما كشته شويم متابعت تو نكنيم وتا بيعت نكني دست ازتو برنخواهيم داشت ))

اميرمؤمنان فرمودند:‌« اگرنبود امرالهي وعهديكه با رسول خدا بستم كه فقط درسه موضع شمشيراز نيام بيرون نياورم ، احدي ازاعداي رسول خدا را باقي نمي گذاشتم ، بخدا باك ندارم نه ازتو كه تورا چون مگس مرده مي پندارم ونه ازمردم .بخدا اگربه من اجازه داده مي شد درباره آنچه بدان علم نداريد ، سرهاي شما را با شمشيرهاي برندة آهنين مانند دانه چيده ‌ازتنتان جدا مي كردم وجمجمه هاي شجاعانتان راآنطور ازجا مي كندم كه گوشة چشمانتان را از شدت گريه مجروح كنم . اما اكنون كه چنين اجازه اي ندارم به خدا گله مي كنم واندوهم را به سوي او مي برم.» درهمين حين ابوعبيده جراح كه ديد سخنان علي رعب ووحشت عجيبي دردل شيخين ايجادكرده، برخاست وگفت :‌اي علي ما خويشاوندي ونزديكي تورا با پيامبر انكار نمي كنيم وهمچنين فضائل تورا منكر نيستيم، اما تو الان جواني، وسي وسه سال بيشترنداري مردم ازابوبكر كه پيرتراست بهتر فرمان مي برند واطاعت مي كنند . خدا بتو ‏عُمْر دهد، اين فتنة خاموش را واگذار وآنرادوباره روشن مكن .

حضرت دوباره به نصيحت مردم پرداختند و فرمودند :

نمي دانم با چه حجتي درروزقيامت جواب رسول خدا راخواهيد داد!!

شما را بخدا سوگند مي دهم، كسانيكه درروز غدير اين حديث ((من كنت مولاه فهذاعلي مولاه..)) را ازپيامبر شنيده اند برخيزند وگواهي دهند.

زيدبن أرقم كه ازدشمنان حضرت بود مي گويد:

((ازكسانيكه باابوبكر بيعت كرده بودند دوازده نفربرخاستند وبه اين مطلب گواهي دادند))[60]

‌عمركه اين منظره را ديد ،‌ ترسيد كه مجلس برعليه آنان شودو مردم از بيعت با ابوبكر برگردند با سروصدا مجلس رابهم ريخت.

درروز بعدعده اي از اصحاب كبار وبزرگوار رسول اكرم با يكديگر جلسه اي تشكيل دادند وقرار گذاشتند، روز جمعه درمسجد هنگاميكه ابوبكر برمنبر سخنراني مي كند اورا بزيركشند.پس ازاين قرار تصميم خودرا به اطلاع حضرت علي رسانيدند. اين دوازده نفر عبارت بودند از:

«1-سلمان فارسي 2-خالد بن سعيدبن العاص 3-ابوذرغفاري 4-مقداد بن اسود 5-بريده اسلمي 6- عمار بن ياسر 7-ابوهيثم التيهان 8-سهل بن حنيف 9-عثمان بن حنيف 10-خريمه بن ثابت 11-ابي بن كعب 12-ابوايوب انصاري »

حضرت علي فرمودند : اگرچنين كنيد جملگي شما را بقتل مي رسانند واگر چنين شود بني هاشم هم با شما همداستان مي شوندوپيامبر مرا به اين وقايع وقضايا مطلع ساخت وفرمود كه اين آشوب وفتنه بوسيله تودفع مي شود وفرمود :

((اي علي نسبت تو به من، همانند نسبت هارون به موسي است چنانگه بني اسرائيل هارون رابگذاشتند وگوساله را اختيار كردند با تو نيز چنين رفتار مي كنند .

علي جان ؛ زنهار كه باآنها جهادكني! امرالهي اينگونه صورت گرفته است كه تو مظلوم بمن برسي))[61]

روزجمعه فرارسيد و دوازده نفراز اصحاب كه اسامي آنها گذشت درمسجد بودند.

هريك ازصحابه منقبتي از علي را براي ابوبكر بيان كردند، ابوبكر گفت: ((مرارهاكنيد من بهترازشما نبودم ، شما مرا والي كرديد حال هم مرا اقاله كنيد ))

عمر، خطاب به ابوبكر گفت: «اي خبيث توكه نمي تواني جواب اينها رابدهي ازمنبرپائين بيا» ابوبكر از منبرپائين آمد وتا سه روز ازمنزل بيرون نيامد .

روزچهارم ،خالد بن وليد با عده اي فراوان، لشكرعظيمي فراهم كردند وبه سركردگي عمر روانه مسجد شدند . اميرمؤمنان با خواص اصحاب درمسجد نشسته بودند كه عمر به جلوي آن بزرگواران ايستاد وگفت :

اگر امروز كسي از شما سخني بگويد شمشير كشيده وسراو را ميبرم. خالد بن سعيد بن العاص برخاست وگفت:

اي پسرصهاك حبشي! مارا به شمشيرهاي خود مي ترساني؟! والله كه شمشيرهاي ماتيزتراست .

بخدا قسم فقط بخاطر اطاعت ازحجت خداست كه شمشيرهامان درنيام است واگرعلي بما اجازه مي داد ، جهاد مي كرديم وقدرخود را آشكار مي ساختيم.

دراين هنگام مولا اميرالمؤمنين فرمودند: ابن سعيد ! بنشين. مقام تو نزد ما شناخته شده وسعي تومشكوراست. او بنشست كه ناگاه سلمان ديگر شاگرد مكتب علي (ع) برخاست وگفت : الله اكبر، الله اكبر، بخداقسم باهمين دوگوش خود از رسول اكرم شنيدم كه مي فرمود :

((بينما اخي و ابن عمي جالس في مسجدي مع نفرمن اصحابه، ينج كلاب النار))[62]

من هيچ شك ندارم كه سگان جهنم كه رسول خدا فرمودند ، شمائيد .

ناگاه عمركه ازخشم ، عنان كنترل ازكف داده بود ، شمشيركشيده به سلمان حمله ورشد وقصد جان وي كرد كه ناگاه حضرت علي ازجاي برخاستند ، گريبان عمربگرفتند واورا بسوي خود كشيدند . ‌شمشير ازدستش (دست عمر)رها شد وعمامه نيز از سرش افتاد وبزمين خورد .

عمركه ازاين واقعه ( كه درميان همگي اصحاب بزمين خورده بود ) بسيار خجل شده بود بكمك برخي از دوستانش برخاست ودرگوشه اي از مسجد ساكت نشست .

حضرت ، خطاب به عمرفرمودند :

«يا ابن الصهاك الحبشيه[63] لولا كتاب الله سبق وعهد من رسول الله تقدم لرأيتم ايما اضعف ناصرا واقل عددا» اي پسر صهاك حبشي ! اگر كتاب خدا و عهديكه با رسول اكرم بستم نبود ؛ هر آينه مي ديديد كه ضعيف كيست سپس حضرت بابيان اين جملات بهمراه اصحاب كباراز مسجد خارج شدند .

عمربا لشگر بسيار درمدينه مي گشت وتك تك كساني را كه ازبيعت با ابوبكر سرباز زده بودند بزوربه بيعت وادارمي كرد وكساني را كه ازبيعت سرپيچي مي كردند بقتل مي رساند.

مالك بن نويره، سوربن عباده و. هزاران تن از پيروان آنها ، ازكساني بودند كه از بيعت با خليفه سرباز زدندونتيجه اين عدم بيعت درتاريخ معلوم است .

بعنوان مثال خالدبن وليد (لعنه الله عليه) پس ازبقتل رسانيدن مالك بن نويره وغارت منزل او ، ‌با همسروي همبستر شد.

مدت سه ماه بهمين منوال غوغاي خلافت برپا بود تا پايه هاي حكومت غاصبين شكل بگيرد ومحكم شود .

هارون كه اين سخنان را مي شنيد وعدم جوابگوئي علماء را مي ديد برآشفت وگفت :

چرا جواب نمي گوئيد؟ ظاهراً تا امروز به دين رسول خدا نبوده ايد؟ آيا جملگي شما نتواند كنيزيرا الزام نمايد وجواب ويرا بدهد ؟!!

همه علماء ساكت بودند وخشم هارون هم آنان را بيشتر ترسانيده بود .

سپس هارون روي به حسنيه كرد وخود چند سؤال ديگر نمود وحسنيه هم با كمال متانت جواب سؤالات هارون را مي داد وويرا مجاب مي كرد .

سپس هارون كه از جوابهاي حسنيه خسته شده بود و ازاين شاخه به آن شاخه مي پريد وجواب هرسؤالي راناتمام مي گذاشت ،‌سخنان حسنيه را قطع كرد وازاو پرسيد :

اي حسنيه! ‌چگونه وبچه دليل ،‌مولاي تو جعفربن محمد (عليهماالسلام ) مردم را به متعه كردن ترغيب مي كرد ؟ [64]

حسنيه گفت بنابرنص صريح قرآن كه مي فرمايد : «فمااستمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضه [65]»برخليفه وجميع مفسرين واضح است كه منظور از نكاح درآيه شريفه همان عقد موقت است، درهمين حين ابراهيم كه ساكت بود ناگهان گفت :

اين حكم درميان اهل سنت وجماعت خلاف ومنسوخ است و درمورد آن دونظريه وجود دارد .

اول آنكه درابتداء اسلام مدتي حلال بودوسپس حرام شد وديگر آنكه بعضي گفته اند متعه پس از فتح مكه ،‌حرام شد .

حسنيه گفت : اي ابراهيم! اين سخن ازكمال تعصب است ، چرا كه دراين مورد از علماي شما اخبار متفاوت وگوناگوني آمده است .

اما اي ابراهيم آيا قبول داري كه هرآيه منسوخ يك آيه ناسخ دارد ؟ !

ابراهيم گفت : آري

حسنيه پرسيد: بگو بدانيم ناسخ آيه متعه درقرآن كجاست ؟

ابراهيم عاجزازجواب سربزيرافكند وبعد ازتفكر گفت : منع عمر ما را برحرام بودن متعه كافيست .

حسنيه گفت: اما دليل روشن وبرهان متين برحليت متعه همان منع عمر است كه گفتي ومن با دليل خودتان، ‌شما را مجاب مي كنم .

اي ابراهيم ! اگر متعه (بقول شما ) ازجانب خدا يا رسولش حرام شد پس چرا عمروقتي متعه را حرام اعلام كرد به سخن خدا و رسولش استناد نكرد . وبراي حرفش سند معتبري ارائه نكرد ؟!بلكه اينگونه گفت: ((متعتان كانتافي عهد رسول الله حلالا وأنا احرمهما»(دومتعه جح ومتعه نساء درزمان وعهدرسول اكرم (ص) حلال بودند ومن آندو را حرام اعلام مي كنم واگركسي آندو را مرتكب شود ويرا عقوبت خواهم كرد)

واين منع عمر خود شاهد وگواه براين مطلب است كه متعه درزمان رسول اكرم بوده است ورسول اكرم نيزآنرا منع نكرده است وحتي درمواردي تجويز كرده است . ودرحلال بودن متعه آنچه درروايات واحاديث اهل بيت وغيرآن آمده است زياد است[66] ونمونه آن جمله اميرمؤمنان (ع) عليه السلام است كه فرمودند : ((لولاعمر نهي عن المتعه ما زني الا شقي اوشقيه)) (اگر عمراز متعه نساء‌ نهي نمي كرد هيچ كس زنانمي كرد مگرافراد شقي)

نمونه ديگر برحليت متعه روايتي است كه درآن عبدالله بن عمر(فرزند خليفه دوم ) متعه را حلال اعلام مي نمايد ومي گويد:‌اگرپدرم ازمتعه نهي كرد ، رسول خدا امر كرد. پس من قول و سنت رسول خدا را ترك نمي كنم كه متابعت پدرنمايم [67].

اي ابراهيم ! درمنع عمر برمسئله متعه نساء هيچ دليل عقلي ونقلي وجود ندارد وكار او (بقول شما) اجتهاد است وچنين اجتهادي درمقابل نص الهي با طل مي باشد.

اي ابراهيم! دليل نهي عمر از متعه چنان كه ازخود وي منقول است ((ترس از فساد وسوء‌استفاده از متعه)) بيان گرديد[68] . آيا ترس از فساد وسوء استفاده دليل مي شود كه آن قانون وحكم الهي نسخ شود . ازكدام حكم الهي سوء استفاده نشده كه اين دومي باشد پس احتمال سوء‌استفاده وترس از فساد دليل نمي شود كه حلال خدا را حرام وحرام خدا را حلال كرد ((كاري كه عمر درتاريخ اسلام انجام داد. ))

اي ابراهيم حال اگركسي با قول خدا ورسولش موافقت كرده وباقول عمر مخالفت نمايد شما اورا ((رافضي)) نام مي دهيد واورا لعن كرده و دشنام مي دهيد[69] .

سپس حسنيه خطاب به ابراهيم گفت : بحث به درازا كشيده است ومن ناراحتم كه خليفه وفرمانداران ازاين مباحثه خسته شده باشند ، پس من يك سؤال ديگر از تومي كنم وبحث را خاتمه مي دهم .

اي ابراهيم ! قسمت مي دهم كه راست بگو كه اين حديث درنزد شما ثابت است يا نه كه پيامبر فرمود :

((فاطمه بضعه مني من اذاها فقد اذاني ومن اذاني فقد اذي الله ))

(فاطمه پاره تن من است هركس اورا اذيت كند مرا آزار داده وهركس مرا آزاردهد خداوند را آزار داده است )

ابراهيم گفت: اين حديث جزو احاديث صحيح است[70] وجميع امت برصحت آن اقرار دارند. حسنيه گفت : آيا ابوبكر وعمر فدك را كه پيامبر درهنگام حيات خود به فاطمه بخشيده بود؛ بزور از وي بازنستاندند ؟!!

ابراهيم گفت :

البته اينكه ابوبكر و عمرفدك را از فاطمه پس گرفتند به خاطر حديثي بود كه پيامبر بيان كرده بود ، چون ابي بكر مي گفت كه از پيامبر شنيده ام :

((نحن معاشرالانبياء لا نورث، وماتركناه فهو صدقه ))‌

(ما گروه انبياء ارث ازخود باقي نمي گذاريم وآنچه ازمال ما باقي ماند پس‌‌ آن صدقه است ). [71]

حسنيه گفت : اي ابراهيم ابوسعيد خدري كه از راويان مورد اعتماد واز اصحاب حديث درنزد شماست مي گويد :

((وقتي آيه “ وآت ذالقربي حقه .” نازل شد پيامبر فاطمه را طلبيد وفدك را بدو بخشيد تا زمان حيات رسول اكرم بمدت سه سال (بنقل ديگر مدت 5 سال) دردست حضرت فاطمه بود وعمال آن حضرت درآنجا مشغول به كار بودند ))[72]

بعداز وفات رسول اكرم ، ابوبكر فدك را از حضرت فاطمه (سلام الله عليها ) بازگرفت وچون آنحضرت دعوي كرد كه فدك حق من است، ابوبكراز حضرت گواه طلبيد وحضرت فاطمه شاهداني مثل علي كه پيامبردرمورد وي فرموده بود علي مع الحق والحق مع علي ونزد شما اين حديث ازاحاديث معتبره است و امام حسن وامام حسين (كه سرور جوانان اهل بهشت هستند ) وام ايمن وقنبر را به آن محكمه ناعادلانه معرفي كردند. بااين حال شهادت اين افراد پذيرفته نشد و گفتند :

((علي همسرتوست او بنفع خود شهادت مي دهد پس ما به شهادت او حكم نمي كنيم ))[73]

وگواهي ام ايمن راهم نشنيدند وگفتند اوعربي بطور صريح صحبت نمي كند و شهادتش پذيرفته نيست .

اي ابراهيم ! مگر نه اينكه صدقه بربني هاشم حرام است . طبق اين حديث جعلي كه ابوبكرآنرا جعل كرد ،‌حضرت فاطمه زهرا طلب صدقه مي كرد ، صدقه اي كه بربني هاشم حرام است پس شما مي گوئيد حضرت فاطمه (العياذبالله ) طلب مال حرام مي كند و سخن شما اين مطلب را لازم مي آيد كه پيامبر حق رسالت خود را ادا نكرده باشد همان پيامبريكه از همان روزهاي اول مأمور دعوت خويشاوندان وخانواده خود بود ( وانذرعشيرتك الاقربين ) آيا پيامبر به دختر خود ، داماد ونوه هايش اين مطالب را كه صدقه بربني هاشم حرام است يادآوري نكرده بود و آيا خاندان وحي از اين مطلب بي خبربودند وطلب مال حرام مي كردند ؟!!!

اي ابراهيم ! قرآن به عصمت خاندان وحي واهل پيامبر گواهي داده و مي فرمايد :

((انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا))

طبق اين آيه قرآن ،‌ فاطمه ، همسروفرزندانش ازهرگونه پليدي پاك هستند وهيچگاه ادعاي باطلي برزبان نخواهند آورد . آنها همان خانداني هستند كه قسمت كننده بهشت وجهنمند ،‌ساقي كوثر درميان آنهاست وسرور جوانان اهل بهشت دربين ايشان مي باشد .

اي ابراهيم !

فاطمه دارنده ومالك فدك بود وگفت: ((پيامبرفدك را درطول حياتش بمن بخشيد وسند آنرا نيز بمن داد[74] )) با اين حال ابوبكر گواه طلبيد و شاهد خواست .

اي ابراهيم ! به موجب حكم شارع مقدس (ص ) كه فرمود: «البينه علي المدعي واليمين علي من انكر[75]» فاطمه صاحب مال بود وابوبكر ادعا مي كرد كه فدك مال مسلمين است دراين حال بگو بدانم آيا ابوبكر طبق حديث پيامبربايد از فاطمه شاهد مي خواست يا مي بايست خودش شاهد بياورد ؟

ابراهيم سربزيرانداخته وياراي سخن گفتن نداشت . اگرمي گفت كه بايد از فاطمه شاهد مي خواست انكارسخن پيامبر كرده بود واگرهم مي گفت خود ابوبكر بايد شاهد مي آورد برخلاف عقيده اش بود . بهمين خاطر او وتمامي علماء سكوت اختيار كرده بودند ، مگر اينكه كلامي بگويند وفضا حتي عظيم تر ببار آورند .

دگربارحسنيه خطاب به ابراهيم گفت :

اي ابراهيم ! درآنروز كه علي (ع) بركار ابوبكر (مبني براينكه از حضرت زهرا گواه طلبيده بود ) ايراد مي گرفت؛ خطاب به وي فرمود:

((اي ابابكر اگر دوكس نزد تو آيند يكي از آنها بگويد من درفلان محدوده زميني دارم اما الان زمين دردست آن شخص است واو زمين مرا غصب كرده است ؛ اي ابابكرتو از كدام آندو شاهد مي طلبي؟

ابوبكرگفت : از پيامبرشنيدم كه مي فرمود ((البنيه علي المدعي واليمين علي من انكر))

دليل وگواه وشاهد از كسي مي طلبم كه ادعا دارد ومي گويد درفلان محدوده زمين دارم. اميرمؤمنان فرمودند: پس چرا با فرزند ، پاره تن ونورديده رسول خدا بخلاف قول خدا ورسولش عمل نمودي ؟!!

ابوبكر گفت : چطور ؟!!

اميرمؤمنان فرمودند : اول آنكه فاطمه مدعي عليه است وصاحب مال است دوم آنكه مدعي حديث نحن معاشرالانبياء بايد با دليل روشن وواضح ثابت نمايد كه پيامبر فدك را به حضرت زهرا نبخشيده است سوم:

 

بايد از گروهي شاهد بياورد كه درفدك حقي نداشته باشند[76] .

اي ابوبكر ! فاطمه معصومه است وهم اوست كه پيامبرفرمودند : فاطمه سرورزنهاي جهان است . اي ابوبكر چنين زني كه معصوم است وقرآن به عصمت وي گواهي داده است هيچگاه طلب صدقه ومال حرام نمي كند.

اي ابراهيم !درآن هنگام ابوبكر سربزير افكنده بود وسخنان مولا را مي شنيد ودليلي نداشت همچنان كه تودليلي نداري وسربزيرافكنده اي .

اي ابراهيم ! بدان كه آيات متعددي درقرآن به مسئله ارث بردن بطورعام اشاره دارد مثل آيه (( يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين[77] )) ودراين خطاب عام ، اولين مخاطب هم رسول خداست .

پس اولا كه مخاطب رسول خداست .

ثانيا خطاب عام است يعني هم شامل پيامبران مي شود وهم غيرايشان .

وآيه ديگريكه مي فرمايد : ((واني خفت الموالي من ورائي وكانت امرأتي عاقرا فهب لي من لدنك وليا يرثني ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا[78]))

كه موجب همين آيه انبياء را ميراث مي باشد وحديث نحن معاشرالانبياء ، تكذيب قرآن مي كند پس معلوم مي شود كه واضع حديث نحن معاشرالانبيا لا نورث…… ازقرآن اطلاعي نداشته است .

يكي از شاگردان ابراهيم كه سكوت استاد خود را مشاهده كرد وديد كه وي هيچ نمي گويد خطاب به حسنيه گفت :

اي حسنيه ! مراد از ارث دراين آيات ميراث نبوت وعلم است نه مال وغيرآن

حسنيه گفت : اين سخني است كه قبل از توگمراهان ديگر نيزگفته اند واين دليلي ندارد جز قلت عقل وكثرت جهل وعناد شما . زيرا كه سليمان بن داوود درحال حيات پدرعالم بود وپيغمبر گشت وشاهد نص قرآن است كه مي فرمايد :

(( وداود وسليمان اذ يحكمان في الحرث اذنفشت فيه غنم القوم كنا لحكمهم شاهدين ففهمناها سليمان وكلااتينا حكما وعلما[79] )) و آيه (( ولقد آتينا داود و سليمان علماً[80]))

بدانكه ميراث را برچيزي اطلاق مي كنند كه بعد از ميت ميان ورثه او تقسيم مي شود ونبوت قابل قسمت نيست واگر اينگونه بود مي بايست تمامي اولاد پيامبران نبي مي شدند بلكه نبوت وحي الهي است

پس اينكه زكريا دردعاي خود وارث نبوت ازخدا درخواست كرده باشد يعني اينكه برضاي خداوند قانع نباشد واين با مقام عصمت زكريا منافات دارد . [81]

بدانيد كه اجماع اهل تفسير برآنست كه درآيه واني خفت الموالي.

مراد از موالي پسران عمويند واگرمطلب دراين آيه درمورد وراثت نبوت باشد ، لازم مي آيد كه زكريا ازخدا جانشين نبوت درخواست كرده باشد تا پسرعموهايش نبي نباشند يعني زكريا بقضاي الهي راضي نباشد وبرپسران عموحسد ورزيده است واين همانگونه كه گفتيم بامقام عصمت انبياء سازگار نيست .

پس مراد از وراثت درآيات مذكور ، وارث نبوت بودن نيست بلكه مسائلي غيراز نبوت مطرح است وآنهم ارث بردن از پيامبران است توسط فرزندانشان .

اي ابراهيم ! بدانكه حديث ((النبي لايورث)‌) يا ((نحن معاشرالانبياء لانورث))

بانص صريح قرآن طبق آنچه گفتيم مخالفت دارد . اي ابراهيم ! وقتي آيه ((انك ميت وانهم ميتون)) نازل شد پيامبر برمنبر رفت واينگونه فرمود :

((اي ياران من بدانيد برخي اصحاب بعداز من برمن دروغ مي بندند وبرحسب مدعاي خود حديث وضع خواهند كرد. بدانيد هرحديثي كه ازمن نقل شود وموافق قرآن نباشد برآن هيچ اعتباري نيست)) .[82]

اي ابراهيم! آيا پيغمبر فدك را به ارث گذاشت وميراث ديگري نداشت ؟

چون حضرت رسول از داردنيا رحلت نمود شمشير، ناقه ،‌عمامه وديگر وسائل آن حضرت را اميرمؤمنان متصرف شد وهيچكس باوي منازعه نكرد .

اي ابراهيم واي علماء كه حاضريد ، بدانيد كه درجميع كتب شما مسطور است واتفاق امت است كه چون ابوبكر شهادت گواهان حضرت زهرا را نپذيرفت[83] ؛ حضرت فاطمه فرمودند (( آيا دركتاب خدا آمده است كه همچون توئي از پدرش ارث ببرد وفاطمه دختررسول خدا، ‌از پدرش ارث نبرد))

‌پس بعد از سخنان زياديكه بين حضرت وابوبكر ردوبدل شد ،‌ حضرت زهرا فرمودند پدرم رسول اكرم فرمودند،‌ رضاي خدا دررضاي فاطمه است وخشم خدا درخشم فاطمه است (ان الله يغضب لغضب فاطمه ويرضي لرضاها [84]) وابوبكر هم اين سخنان را تصديق كرد كه پيامبر اينگونه فرموده بود . سپس حضرت زهرا فرمودند : ((بخدا قسم من از دست شما دونفر(ابوبكروعمر) خشمگين هستم ))‌وتمام علماي شما اين مطلب را قبول دارند كه ((فاطمه از دنيا رفت وبرابوبكر وعمر خشمگين بود[85]))

همچنين دركتب شيعه آمده است كه حضرت زهرا (صلوه الله وسلامه عليها ) فرمودند :

(بخداقسم ،‌نزد پروردگار جهانيان شكايت شما را به پدرم خواهم كرد[86] )

هنگاميكه حضرت زهرا دارفنا را وداع گفته به سراي ابدي شتافتند، اميرمؤمنان طبق وصيت همسر مظلومه اش ، ايشان را شبانه بخاك سپردند و قبرش را مخفي ساختند .

اي ابراهيم بدان كه بدلائلي لعنت خدا دردنيا وآخرت شامل حال آنان كه زهرا را آزار داده و او را به خشم آوردند ؛ مي شود ، چرا كه خداوند درقرآن مي فرمايد ((ان الذين يؤذون الله ورسوله لعنهم الله في الدنيا والآخره[87])) وطبق اين آيه خداوند براذيت كنندگان خود ورسولش دردنيا وآخرت لعنت مي فرستند وازطرفي پيامبربارها فرموده بودند ((ان الله يعضب لغضب فاطمه ويرضي لرضاها))

وخود حضرت زهرا سلام الله عليها هم فرمودند كه : ((شما مرا اذيت كرديد ومن از دست شما خشمگين هستم)) وبازنيز پيامبر هم فرموده بودند: ((هركس فاطمه را بيازارد مرا آزار داده است وهركس مرا آزار دهد خدا را آزار داده است)) .

پس ايشان حضرت زهرا را آزاردادند وآزارحضرت زهرا،‌ آزار رسول اكرم است و كسي كه رسول خدا را آزار دهد خدا را آزار داده و شامل لعنت ابدي دردنيا وآخرت خواهد بود آنهم از جانب خداوند تبارك وتعالي .

حضار وتواي ابراهيم بن خالد عوني بدانيد كه اين لعن فقط مربوط بدينجا نبود بلكه پيامبر قبلا هم فرموده بود:

« لعن الله من تخلف عن جيش اسامه بن زيد الا علي بن ابي طالب وفضل بن عباس »

(خدا لعنت كند كساني را كه از لشگر اسامه ودستورات وي سرپيچي كنند مگرعلي وفضل بن عباس) [88]

چون سخن حسنيه بدينجا رسيد، علما ديگر نتوانستند طاقت بياورند، به يكباره به سمت حسنيه حمله ورشدند . هارون پسرعموئي داشت بنام خالد بن عيسي كه درمحبت ورزي وعشق به اهل بيت حتي درنزد هارون معروف ومشهور بود.

اوهم كه درمجلس حضور داشت شمشيركشيد و به سمت علماء حمله ورشد ودرمقام دفاع از حسنيه برآمد مجلس برهم ريخت كه ناگاه هارون فرياد برآورد كه :

ازخدا شرم كنيد . جميع شما كه حاضريد خود را اعلم وافضل زمان خود مي دانيد اما هيچ كدام از شما نمي تواند از عقيده خود در مقابل كنيزي دفاع كند.

سپس حسنيه كه از حمله حاضرين ناراحت شده بود وهمچنين دفاع خالد بن عيسي و هارون را نسبت به خود ديد ، سخناني درباره مصائب حضرت سيدالشهدا بيان نمود بطوريكه حضار وهارون الرشيد صدا بگريه بلند كردند.

سپس هارون از علم حسنيه سؤال كرد كه اينهمه علم را ازكجا آوردي حسنيه گفت كه من از پنج سالگي درحرم محترم امام صادق مشغول خدمتگذاري بودم ومراحل كمال وعلم ودانش را نزد آن بزرگوار ازسن پنج سالگي آموختم .

هارون دستور داد خلعتهاي فاخربه حسنيه دادند وهزار دينارهم بوي عطا كرد . همچنين صدهزار دينار هم به مولاي حسنيه پرداخت . علماي بغداد هم همگي سرشكسته و ناراحت و شكست خورده از مجلس خارج مي شدند در حالي كه مورد تمسخر عامه مردم قرار گرفته بودند. هارون به حسنيه دستور داد كه از مركز خلافت بيرون رفته و به هركجا كه مي خواهد برود.

حسنيه هم با مشايعت حاضرين همراه با خواجه خود از قصر خارج شدند و مخفيانه به مدينه رفته و آنجا هم در خدمت امام رضا (ع) مراتب خدمتگذاري را انجام مي داد.

وبدينسان جريان اين مباحثه به پايان رسيد

 


پاورقي

[1] اين عمل حسنيه مي توانسته از روي تقيه باشد چرا كه بعضي اوقات ائمه ما هم چنين كاري مي كردند مثلاً آنجا كه حضرت رضا (ع) مأمون را دعا فرمودند (كشف الغمه / علي ابن عيسي / جلد 3 ص 172 179 نقل از مسند الامام الرضا و بحار جلد 49 صفحه 153 148

 [2] ابراهيم بن خالد عوني كه به ابوحنيفه شهرت داشت اعلم دانشمندان بصره بود كه در دارالاماره تدريس مي كرد و شاگردان فراواني داشت.

[3] سوره كهف آيه 74 : اشاره دارد به داستان همراهي حضرت موسي با خضر به مجمع البحرين

[4] سوره كهف آيه 80 ترجمه : (اما آن پسر كه كشتم ،‌پدر و مادر مؤمني داشت، ترسيدم كه پدر و مادرش را به خوي كفر درآورد)

[5] آنجا كه قرآن حضرت موسي را به شاگردي خضر فرا مي خواند و خطاب به او مي گويد كه نزد خضر برود و نزد او بياموزد ، موسي كه به مقام تكلم با خدا رسيده بود.

[6] آيه 75 سوره مكي انعام ترجمه : و اينچنين به ابراهيم باطن آسمانها و زمين را نشان داديم تا به مقام يقين برسد.

[7] آيه 39 سوره مكي طه ترجمه : مادر موسي او را در يك تابوت قرارداد سپس در دريا قرارداد و دريا او را به سوي ساحل آورد.

[8] آيه 29 سوره مكي مريم چگونه با طفل در گهواره سخن بگوئيم

[9] آيه 30 سوره مكي مريم همانا من بنده خدا هستم كتاب عطايم كرد و مرا نبي قرار داد.

[10] احاديث مربوط به اين قسمت در كتاب علي بن ابي طالب نوشته احمد رحماني همداني آمده است .

[11] ينابيع الموده صحفه 256 برگرفته از كتاب نمك سفره ايجاد علي ص 19

[12] ينابيع الموده ص 252

[13] سوره مؤمنون از ابتداي سوره

 [14] ينابيع الموده ص 55

[15]آيه 61 سوره مدني آل عمران ترجمه : بيائيد ما (منظور پيامبر مي باشد ) و شما (سران مسيحي )فرزندانمان ،‌زنانمان ونفس يكديگر را فرا بخوانيم سپس با يكديگر مباهله كنيم.

[16] در اينجا ذكر داستان روز مباهله را لازم مي دانم :

در سال دهم هجرت پيامبر نامه اي به سران بخش «نجران» نوشت و ايشان را از آئين مسيحيت به آئين اسلام دعوت نمود و در نامه تصريح كرد كه اگر دعوت به اسلام را نپذيرند بايد به حكومت اسلامي ماليات (جزيه) بدهند و در غير اينصورت به آن ها اعلام خطر مي شود.

نمايندگان بخش نجران پس از بررسي نامه پيامبر و بحث با وي گفتند : گفتگوهاي شما ما را قانع نمي كند. راه اين است كه در وقت معيني با يكديگر مباهله كنيم ،‌و بر دروغگو نفرين بفرستيم و از خداوند بخواهيم دروغگو را هلاك و نابود سازد.

پيك وحي نازل گرديد و آية مباهله را آورد و قرار شد كه طرفين (پيامبر و سران مسيحي نجران ) براي فيصله دادن مسأله ؛ فردا آماده مباهله شوند.

وقت مباهله فرا رسيد. پيامبر طبق آية قرآن ،‌از ميان فرزندان خود امام حسين و امام حسن را كه در آن زمان طفل بودند ؛ و از ميان زنان ،‌دختر و جگر گوشة خود حضرت زهرا را به همراه برد.

اما طبق آية قرآن پيامبر مي بايست يك نفر ديگر را به عنوان نفس خود همراه ببرد و آن شخص كسي نبود جز علي بن ابي طالب . پيامبر به همراه اين چهار نفر به خارج از شهر براي مباهله حركت كردند. رسول اكرم در حاليكه حضرت حسين را درآغوش و دست حضرت حسن را در دست داشت و فاطمه بدنبال آن حضرت و علي نيز پشت سر زهرا؛ حركت مي كردند.

سران نجران كه از قبل در محل مباهله حاضر بودند ، با يكديگر مي گفتند : اگر محمد با سرداران و افسران خود به ميدان مباهله آمد ، و شكوه مادي و قدرت ظاهري خود را نشان ما داد در اينصورت او يك فرد غير صادق است و اعتمادي به نبوت خود ندارد. اما اگر با فرزندان و جگر گوشه هاي خود به ميدان مباهله بيايد ؛ پيداست كه وي پيامبري راستگوست و به قدري به خود ايمان و اعتقاد دارد كه نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودي قرار دهد ، ‌بلكه با جرأت هر چه تمامتر ،‌حاضر است عزيزترين و گرامي ترين افراد خود را در معرض فنا و نابودي واقع سازد.

سران مسيحي در اين گفتگو بودند كه ناگهان قيافه نوراني پيامبر با چهار تن از اعضاي خانواده اش ، نمايان گرديد.

سران مسيحي بهت زده و متعجب به چهره هاي يكديگر نگاه مي كردند. آنان دريافتند كه پيامبر به دعوت و ادعاي خود اعتقاد راسخ دارد و الا يك فرد مردد ،‌ عزيزان خود را در معرض بلاي آسماني و عذاب الهي قرار نمي دهد.

در همين حين اسقف نجران گفت : من چهره هائي را مي بينم كه هر گاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهي بخواهند كه بزرگترين كوهها را از جاي بركند ،‌فوراً كنده مي شود. بنابراين هرگز صحيح نيست كه ما با اين چهره هاي نوراني وارد مباهله و لعن كردن بشويم كه اگر چنين كنيم ، مسلماً زيانكار خواهيم بود و ممكن است دامنة عذاب گسترش پيدا كند و حتي يك مسيحي هم روي زمين باقي نماند.

هيئت رؤساي نجران وارد شور شدند و به اتفاق آراء تصويب كرد كه هرگز وارد مباهله نشوند و ساليانه مبلغي به عنوان جزيه (ماليات سالانه ) بپردازند و در برابر آن ، حكومت اسلامي از جان و مال آنان دفاع نمايد.

نقل از بحارالانوار ، ج 21 ، ج 32 / تفسير كشاف ،‌نوشته زمخشري ، ج 1 ص 282 و 283 / تفسير مفاتيح الغيب ، نوشته فخر رازي ، ج 2ص 471 و 472

[17] آيه هاي 3 و 55 سوره مدني مائده / آيه 33 سوره مدني احزاب / آيه هاي 8 و 9 و 10 و از سوره دهر و بسيار ديگر آيات كه مجال ذكر آنها نيست .

[18] كتاب الطريف ، ص93

[19] اين حديث با كمي تفاوت بصورت كاملتر از حضرت رسول اكرم صلي الله عليه آله نقل شده است كه سند آن كتاب ، ينابيع الموده جلد دوم باب 56 مي باشد و كامل آن انشاء الله ذكر خواهد شد.

[20] سوره مدني احزاب آيه 33 ترجمه : همانا خدا هرگونه پليدي را از شما اهل بيت دور كرده است .

[21] آيه 19 تا 24 سوره مكي صاد ترجمه : آيا داستان آن دو دشمن ، هنگامي كه داود در حال عبادت بود ؛ بر او وارد شده اند را شنيده اي ؟!

[22] در تفسير اين آيه شريفه آمده است : خداوند چون مي خواست داود را امتحان كند آن دو ملك را با يك دعوي (به اصطلاح امروز زرگري ) نزد داود فرستاد . علاقمندان براي آگاهي بيشتر به تفسير نمونه ذيل آيات 21 تا 26 سوره صاد مراجعه نمايند.

[23] توجه داشته باشيد ابوبكر در اينجا گفته است كه پيامبر فرمودند : علي وارث من است حال در صفحات بعدي وقتي سخن از ارث و ميراث پيامبر به ميان مي آيد ابوبكر مي گويد : پيامبر گفته است ما هيچ ارثي باقي نمي گذاريم. عجب دروغگوي كم حافظه اي . رجوع شود به همين كتاب صفحات65-57

[24] پيامبر براي خود وصي تعيين نكرد بلكه حضرت الوهيت ، خداوندگار جهان ، اميرالمؤمنين را وصي و خليفه بعد از رسول كرد. چرا كه رسول الله خاتم انبيا بود و تعيين جانشين مي بايست بوسيله خدا باشد

[25] وليدبن عقبه ابن ابي معيط

[26] ابوبكر و عمر به تصديق عايشه؛ كنزالعمال ج 10/ص285 ، مسندالصديق و تذكره الحفاظ ، الطبقات الكبري ابن سعد ج5/ص188 و خطيب بغدادي در تقييدالعلم جامع بيان العلم ابن عبد البر ج1/ ص65 چاپ بيروت دارالكتب العلميه

[27] فرقه هائي كه بعد از رسول اكرم بوجود آمد.

[28] بزودي امت من بر هفتاد و سه فرقه متفرق خواهند شد كه يكي از آنها نجات پيدا مي كند و بقيه در آتش خواهند بود.

[29] مثال اهل بيت من همانند كشتي نوح مي باشد كه هر كس برآن سوار شود نجات مي يابد و هر كس از آن تخلف نمايد ، غرق و هلاك خواهد شد. مستدرك حاكم جلد 3/ ص 151، صواعق ابن حجر عسقلاني ص 184

[30] آيه 124 سوره مدني بقره : اي ابراهيم همانا من مي خواهم تو را بر مردم امام قرار دهم . ابراهيم گفت : آيا از ذريه من هم امام قرار مي دهي خداوند فرمودند : عهد من كه همان امامت باشد به ظالمين نمي رسد.

[31] آيه 13 سوره مكي لقمان : همانا شرك ظلمي عظيم است

[32] رافضي صفتي است كه اهل سنت به شيعيان مي دهند. اصل اين كلمه از رفض گرفته شده كه معاني مختلفي دارد اما اين معنا كه اهل سنت مد نظر دارند يعني از دين دست برداشته ، ترك دين كرده ، دين را دور انداخته ، شما را به خدا ببيند به چه كساني ( كه پيامبر آنها را رستگار خواند ) رافضي مي گويند.

[33] آيه 40 سوره مدني توبه : (خداوند خطاب كفار) كه اگر او را ياري نكنيد همانا خدا او را ياري خواهد نمود. هنگامي كه پيامبر با ابوبكر در غار بودند ، پيامبر به همراه خود گفت : نترس و حزن به دل راه مده كه خداوند با ماست پس خداوند هم آرامش و ايمان را بر قلب پيامبر نازل كرد و او را با لشگري كه ديده نمي شدند ،‌ياري نمود.

[34] كفار در آن شب قصد قتل قطعي پيامبر را داشتند و چون علي را در بستر ديدند شكر كردند ، فكر كردند كه پيامبر كه در بستر خوابيده است اما اگر اطراف خانه پيامبر يكي از اصحاب او را مي ديدند با توجه به اينكه نقشه قطعي قتل داشتند (سپس پيامبر را نمي يافتند ) او را مي گرفتند و شكنجه مي دادند تا جاي پيامبر را اعلام كند چرا كه اصحاب پيامبر از نقشه هاي پيامبر بي خبر نبودند بهمين خاطر پيامبر مجبور شد وي را همراه ببرد ( وگرنه نهال اسلام با قتل نابهنگام پيامبر مي خشكيد) .

[35] آيه 167 سوره مدني آل عمران مفسرين در مورد اين آيه صحبتها كرده اند ترجمه : آنچه با زبان مي گويند به دل به آن عقيده ندارند.

[36] در كتب لغت كه در معناي صاحب جستجو كنيم مي بينيم كه رشته آن صَحِبَ است و صاحب ، اسم فاعل آن به معناهاي ملازم ، همراه ، هم صحبت و معاشرت كننده مي باشد.

 [37] سگ اصحاب كهف از حيوانات برتر نسبت به ساير حيوانات بوده و بر آنها فضيلت دارد.

[38] در آيات قرآن آمده است كه «وماينطق عن الهوي إن هو الا وحي يوحي»

پيامبر از هوي و هوس اطاعت نمي كند و تمام سخنان وي از منبع وحي مي باشد.

[39] چون ابوبكر سروصدا راه انداخت ماري به فرمان خدا بر پاي او زد تا او را ساكت نمايد

[40] تعداد لشگر مسلمانان در آن روز و دوازده هزار (12) نفر بود جالب اينجاست كه حسنيه مي گويد از اين دوازده هزار نفر فقط 80 نفر به جنگ ادامه داده اند. واقدي در مغازي ج 3 /ص 602 گوشه اي جانبازيهاي امير مؤمنان را آورده است .

[41] سوره مدني توبه آيه 25

ترجمه آيه : خداوند شما مسلمين را در مواقع بسياري ياري كرد و نيز در جنگ حنين كه مغرور شديد به زيادي لشگر اسلام . پس آن لشگر زياد بكار شما نيامد و تا آنكه رو به فرار نهاديد . سپس خداوند آرامش را بر رسولش و مؤمنان نازل كرد.

[42] نكته سنجان و ظريفان با توجه و دقت در دو آيه فوق تأكيد قرآن بر عدم انزال سكينه بر قلب ابوبكر را در خواهند يافت و خواهند فهميد كه آيه بطور غير مستقيم به ابوبكر اشاره دارد چرا كه گفتيم ابوبكر به زيادي لشگر مي باليد و ( باد غرور در سرش او را غافل كرده بود) و هنگام شكست اوليه هم فرار كرده بود. طبق نقل تاريخ ابوبكر از كساني بود كه به تعداد نفرات لشگر اسلام مغرور بود و مي باليد و مي گفت : « ما هرگز از كمي نفرات شكست نخواهيم خورد زيرا نفرات ما چند برابر افراد دشمن است » نقل از طبقات كبري ج2/ص150

[43] و همچنين طبق نقل تاريخ ابوبكر از كساني بود كه در هنگام شكست اوليه به پيامبر پشت نموده و فرار كرد و جزو آن مؤمنين كه سكينه بر آنها نازل شد ، محسوب نمي شد.

[44] سوره بقره آيه 207، ترجمه : بعضي از مردمند كه از جان خود در راه رضاي خدا در گذرند.

[45] اكثر دانشمندان و يا بهتر بگوئيم ،‌اكثر قريب به اتفاق آنها شأن نزول آية فوق را مربوط به شب هجرت پيامبر و حضرت علي عليه السلام مي دانند . مسند احمد بن حنبل ، ج 1/ص 87 كنزالعمال ، ج 6/ص407

[46] كامل ابن اثير ج 2/ص73

[47] در اينجا ذكر داستان ابلاغ سورة برائت را لازم مي دانم :

در اواخر سال نهم هجرت وقتي آياتي از سورة توبه (برائت ) نازل شد، جبرئيل پيامبر را مأمور كرد كه شخصي را روانه مكه نمايد و در مراسم حج آيات سورة برائت و قطعنامه چهار ماده اي را بخواند. در اين آيات يك اولتيماتوم چهار ماهه به سران مشرك و پيروان آنها داده شد كه هر چه سريعتر تكليف خود را با حكومت اسلامي روشن سازند ، در غير اين صورت از آنها سلب مصونيت مي شود. پيامبر ابوبكر را به حضور طلبيدند و آياتي چند از آغاز سوره را بوي تعليم كردند و او را همراه چهل نفر روانه مكه نمودند تا در روز عيد قربان ، اين قطعنامه و آيات ، تلاوت شود. ابوبكر آماده سفر شد و راه مكه را در پيش گرفت . چيزي نگذشت كه پيك وحي نازل شد و پيامي از طرف خدا آورد : « اي پيامبر ! سورة برائت بايد توسط شخصي از خودت و اهل بيتت به مردم ابلاغ شود ». از اين نظر پيامبر حضرت علي (ع) را به حضور طلبيدند ، مركب مخصوص خود را در اختيارش نهادند و فرمودند : ابوبكر را در راه ملاقات كن و آيات را از او باز گير و در روز عيد قربان به مردم ابلاغ نما. حضرت علي (ع) هم راه مكه را در پيش گرفتند . در نزديكي مسجد شجره با ابوبكر ملاقات نموده و پيام حضرت رسول اكرم (ص) را به وي ابلاغ كردند ، ابوبكر هم آيات را (بااكراه) در اختيار حضرت علي (ع) قرار داد.

اين داستان كه بيانگر يكي از فضائل مهم امير مؤمنان است در كتب اهل سنت مثل مسند احمد حنبل جلد 3/ ص 212 و جلد 1/ص150 ، خصائص نسائي ص 28 ، تفسير ابن كثير ج 2/ص322 ، جامع الاصول ابن اثير ج 9/ص475 ، ذخائر العقبي محي الدين طبري . بطور مفصل آمده است . روايات متعدد ديگر در كتب اهل سنت آمده است كه از ذكر آن خودداري مي كنيم. علاقمندان مي توانند جهت تحليل اين داستان بطور كامل و جامع به كتاب تاريخ زندگاني پيامبر اسلام صفحات 480 تا 488 و تفسير نمونه ج هفتم ذيل آيات سورة برائت رجوع نمايند.

[48] سوره مدني احزاب آيه 33

[49] سوره مدني دهر آية 8

[50] سوره مدني توبه آيه 111

[51] سوره مدني نساء آيه 59

[52] ينابيع الموده ج 2/ص100. باب 56- زين الفتي في شرح سوره هل اتي

[53] همانگونه كه قبلاً گفته شد اين حديث ، به حديث «تشبيه» معروف مي باشد و در كتب اهل سنت هم بطور متواتر مذكور مي باشد. كامل اين حديث در كتاب ينابيع الموده نوشته حافظ القندوزي حنفي و همچنين كتاب زين الفتي في شرح سوره هل أتي كه مؤلف آن نيز از برادران اهل تسنن مي باشد ذكر شده است.

كتاب اخير از منابع علامه اميني در تأليف كتاب الغدير مي باشد.

قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم :

من ارادان ينظر الي اسرافيل في هيبته و الي ميكائيل في رتبته و الي جبرئيل في جلالته و الي ادم في علمه و الي نوح في خشيه و الي ابراهيم في خلته و الي يعقوب في حزنه و الي يوسف في جماله و الي موسي في مناجاته و الي ايوب في صبره و الي يحيي في زهده و الي عيسي في عبادته و الي يونس في ورعه و الي محمدِ في حسبه و خلقه ،‌فلينظر الي علي . فأن فيه تسعين خصلة من خصال الانبياء جمعها الله فيه و لم يجمعها في احدٍ غيره . (ينابيع الموده جلد 2 ، باب 56)

رسول خدا (ص) فرمود : هر كس اراده كند ، اسرافيل را در هيبتش و ميكائيل را در رتبه اش و جبرئيل را در جلالتش و حضرت آدم را در علمش و نوح را در خشيتش و ابراهيم را در دوستيش و يعقوب را در حزنش و يوسف را در جمالش و موسي را در مناجاتش و ايوب را در صبرش و يحيي را در زهدش و عيسي را در عبادتش و يونس را در ورعش و حضرت محمد (ص) را در حسب و خلقش تماشا كند به علي بن ابيطالب (ع) نگاه كند ، براستي خداوند در او نود خصلت از صفات انبياء را جمع كرده است كه در غير او جمع نفرموده است .

[54] در اين هنگام حسنيه فضائل بيشمار ديگري را بازگو كرد كه منابع اين احاديث در كتب معتبر اهل سنت يافت مي شود.

[55] اين مطلب را كه عمر در لحظات آخر زندگاني رسول اكرم به آن بزرگوار نسبت هذيان داد ؛ تمامي علماي اهل تسنن بطور واضح قبول دارند ، اما آنرا توجيه مي كنند.

[56] كساني را كه دم از سنت مي زنند ،‌ببينيد !! سنت پيامبر را رها كرده اند و هنوز ايشان را به خاك نسپرده اند به تعيين خليفه مشغول مي شوند. جاي تعجب دارد . خود را اهل سنت پيامبر مي دانند ولي در همان ساعات اوليه رحلت پيامبر اكرم ، سنت وي را زير پا نهادند.

[57] بني اميه و بني زهره از طوايفي هستند كه دشمني ايشان با حضرت علي (ع) و رسول اكرم (ص) حتي در زمان حيات رسول اكرم، ‌آشكار بود.

[58] زبير پسر عمه امير مؤمنان است و از كساني است كه در جريانات سقيفه شديداً پشتيبان امير مؤمنان بود .

[59] منظور از عبدالله بن بي قحافه ، ابوبكر مي باشد.

[60] گفته شد كه بيست نفر با ابوبكر بيعت كرده بودند ،‌اما از همين بيست نفر (به گواهي زيدبن ارقم ) دوازده نفر به حديث روز غدير شهادت دادند.

[61] مدارك و مأخذ اهل سنت بطور مختصر در باره حديث فوق كه به حديث منزلت معروف است ذكر مي گردد. علاقمندان مي توانند به كتاب «المراجعات» رجوع كرده و كليه مدارك آن را مورد بررسي قرار دهند.

صحيح مسلم ، ج 4/ص 1873 / ح 2404 ، صحيح بخاري في كتاب المغازي جلد 6 /ص3 في باب غروه التبوك ، سيره ابن هشام جلد 2 / ص 520 ، بحار الانوار جلد 21 ص 207

[62] هنگامي خواهد رسيد كه برادر و پسر عمويم با تعدادي اصحابش در مسجد نشسته اند كه سگان جهنم به ايشان حمله ور خواهند شد.

[63] صهاك حبشي كنيز عبدالمطلب بود كه جد عمر يعني نفيل با او به شيوة جاهليت همبستر شد و خطاب متولد شد و اين كه حضرت علي (ع) او را به مادر نسبت مي دهند حاكي از همين مطلب است . علاقمندان براي اطلاع كافي و وافي از حسب شريف و نسب منيف جناب عمر به كتب سليم بن قيس هلالي ، انتشارات الهادي و كتاب بحارالانوار ج 8/ ص 295 مراجعه نمايند.

[64] منظور از متعه همان عقد موقت است كه به صيغه مشهور شده و رواج يافته است. عقد موقت در صدر اسلام امر حلالي بود و آيه شريفة قرآن هم بر آن دلالت مي كرد اما اين عقد موقت (آيه صريح قرآن) توسط خليفه دوم نسخ شد و او حلال خدا را كه در قرآن هم آمده حرام اعلام كرد.

البته لازم به ذكر است كه عقد موقت در اسلام تجويز شده است يعني به آن اجازه داده شده است اما هيچگاه به آن توصيه نشده است . (دقت شود)

[65] آيه 24 سوره مدني نساء : ترجمه : و زناني را كه متعه مي كنيد واجب است كه مهر ايشان را بپردازيد.

چون مسئله ازدواج موقت ، يك مسئله جنجال برانگيز است و برخي از مقدس مأبين بر آن ايراد گرفته اند ؛ بر آن شدم تا توضيحي كوتاه در اين باره بيان نمايم . با اين فرض كه : «اسلام ازدواج موقت را تجويز كرده است و آنرا توصيه نكرده است » تجويز ازدواج موقت در اسلام ، نشان مي دهد كه اين امر يك ضرورت اجتماعي مي باشد. اگر غريزه جنسي انسان كه نيرومند ترين غريزه مي باشد ؛ در شرايطي چون عدم امكانات ازدواج دائم اشباع نشود ممكن است به انحراف كشيده شود.

و اسلام براي جلوگيري از اين انحراف راهكار مناسبي چون «ازدواج موقت » را تجويز مي نمايد.

و اين حقير اينگونه تصور مي كنم كه اين ازدواج فقط براي موارد خاصي تجويز شده است.

به اين حكم الهي ، مقدس مأبين ايراد و اشكالاتي چند گرفته اند. به عنوان مثال يكي از ايرادات اين مي باشد :

- چه تفاوتي ميان ازدواج موقت و فحشاء وجود دارد ؟ هر دو ، نوعي خود فروشي در برابر پرداختن مبلغي مي باشد و در حقيقت اين ازدواج راه فرار و نقابيست بر آلودگي هاي جنسي ، تنها تفاوت آن دو در گفتن چند جمله مي باشد.

كه اين اشكال از يك نگاه بسيار سطحي به ازدواج موقت ، ناشي مي گردد.

در پاسخ به اين ايراد بايد گفت :

ازدواج موقت تنها با گفتن دو جمله تمام نمي شود ، بلكه مقرراتي همانند ازدواج دائم دارد. يعني چنان زني در ايام ازدواج موقت مي بايست ، منحصراً در اختيار آن مرد مشخص بوده و هنگامي كه مدت پايان يافت ، حتماً عده نگه دارد . يعني حداقل مي بايست چهل و پنج روز از اقدام به هر گونه ازدواجي جلوگيري بعمل آورد تا وضعيت حملش مشخص شود كه از اين مرد آيا بچه دار شده است يا خير .

حتي اگر با وسايل مخصوص ، جلوگيري از انعقاد نطفه كرده باشد ،‌رعايت مدت فوق ضروري است .

همچنين فرزند حاصل از متعه (ازدواج موقت ) همانند فرزند ازدواج دائم مي بايست از طرف پدر مورد حمايت قرار گرفته و تمامي احكام ارث نيز بر او جاري مي شود .

پس اگر از اين حكم الهي سوء استفاده مي شود به خاطر نقص حكم الهي نيست، بلكه هرگونه سوء استفاده را مي توان با استفاده صحيح از قانون عرفي جامعه ، برطرف ساخت .

 [66] روايت عمربن حصين و عبدالله بن مسعود

[67] تفسير قرطبي ج 2/ص762 و صحيح ترمذي نقل از تفسير نمونه

[68] البته به محققين و نكته سنجان پوشيده نيست كه اين دليل ، يك دليل سوري و ظاهري مي باشد و دليل غائي و اصلي آن چيز ديگري است و آن دشمني با شخص پيامبر و امت ايشان است. چنانكه در نامه خود عمر به معاويه، كفر وي به پيامبر و دشمني او با حضرت ختمي مرتبت آشكار و واضح است براي تحقيق بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به كتاب فاطمه الزهرا بهجه قلب المصطفي نوشته دانشمند گرامي حجت السلام رحماني همداني

[69] احاديث بسيار فراواني وجود دارد كه بر حليت متعه و عدم صحت اجتهاد عمر دلالت مي كند. علاقمندان مي توانند به جلد 3 تفسير نمونه ذيل آيه 24 سوره نساء مراجعه نمايند.

[70] روايت بسيار معتبري كه بالاتر از آن چيزي نباشد به حديث صحيح معروف است .

[71] در مورد سند اين حديث كه شايد اولين جعل حديث پس از پيامبر بشمار مي رود حرف و حديث بسيار است و هيچ يك از صحابه رسول اكرم بجز ابوبكر و دخترش و عمر و دخترش و يك عرب بيابان گردي كه همواره به خود بول مي كرد و ادرارش را نگه نمي داشت آنرا تأييد نمي كند. از طرفي اين حديث بر فرض محال هم كه از جانب پيامبر صادر شده باشد با آيات ديگر قرآن كه مي فرمايد فهب لي من لدنك ولياً يرثني و يرث من آل يعقوب تناقض دارد از طرفي هم قرآن در باره رسول اكرم مي فرمايد : و ما ينطق عن الهوي ان هوالاوحي يوحي . پيامبر حرفي جز وحي نمي زند پس نمي شود كه سخن پيامبر كه از جانب خداست با قرآن كه سخن خداست متناقض باشد.

در مورد اينكه اين حديث مسلماً و محققاً از جعليات و اكاذيب ابوبكر بود شكي نيست و با توجه به توضيحي كه داده شد و همچنين در ادامه متن خواهد آمد بر هر شخص روشنفكري حقيقت امر آشكار خواهد شد.

 [72] در مورد اين حديث و داستان فدك و اثبات كفر شيخين با توجه به همين حديث و داستان حرف و حديث بسيار است علاقمندان مي تواند به كتاب هاي متعدد در اين زمينه رجوع نمايند :

الف - فاطمه الزهرا بهجه قلب المصطفي احمد رحماني همداني بحارالانوارج 29 و 48

ب - اسرار فدك و كتب بسيار ديگري كه در اين زمينه برشته تحرير در آمده اند

 [73]هذابعلك يجره الي نفسك فلا نحكم بشهادته

[74] در مورد سند فدك ؛ وقتي پيامبر فدك را به حضرت زهرا بخشيد ، ورقه اي خواست و حضرت علي را طلبيده و فرمودند : « سند فدك را بعنوان بخشوده و هديه اي از پيامبر به دخترش بنويس و ثبت كن » بحار الانوار جلد 21 / ص 23

[75] ترجمه : آنكس كه مدعي است بايد دليل (و يا شاهد ) بياورد و آنكس كه انكار مي كد بايد قسم بخورد . طبق اين حديث ، ابوبكر مدعي است مي بايست شاهد آورده اما مي بينيد كه برخلاف حكم رسول خدا اقدام كرده و از حضرت زهرا شاهد مي خواهد

[76] طبق گفته خود جاعلين حديث و دروغگويان پيامبر فرموده : هر چه از ما گروه انبياء باقي بماند صدقه است و صدقه هم بر بني هاشم حرام است و متعلق به تمام مسلمين است . پس طبق گفته خود غاصبين ، فدك متعلق به تمام مسلمين است . با توجه به اين مقدمه : حضرت علي مي فرمايد كسانيكه مدعي حديث «النبي لايورث » هستند بايد شاهداني بياورند كه در فدك حقي نداشته باشند يعني هر شاهدي غير از تمامي مسلمانان و تنها كساني كه در صدقه حقي ندارد بني هاشم مي باشند يعني هر شاهدي غير از تمامي مسلمانان .

«پس بني هاشم بايد در مورد فدك گواهي بدهد و گواهي بقيه چون در صدقه شريكند غير قابل قبول است ». با اين طريقه و شيوه حضرت كه به شيوه برهان خلف مي باشد ديگر نيازي به استناد به آيات قرآن در مورد عصمت ائمه هم نداريم .

[77] آيه 11 سوره مدني نساء ، ترجمه : خداوند به شما در مورد ارث بردن فرزندانتان سفارش مي كند كه پسران دو برابر دختران ارث ببرند.

[78] آيه 5 سوره مكي مريم ، ترجمه : . پس از نزد خودت به من فرزندي عطا فرما كه از من و ارث ببرد.

[79] سوره مكي انبياء آيه 78

[80] سوره مكي نمل آيه 15

[81] وقتي نبوت به ارث نمي رسد و حكمي الهي است پس اگر زكريا جهت اينكه فرزندش بعد از وي نبوت به ارث ببرد از خداوند تقاضاي فرزند كند او به حكم الهي راضي نبوده است و اين مخالف عصمت است.چرا انبياء معصومند و زكريا هم جزء انبياست.

[82] جعل حديث مخصوص به زمان پيامبر نيست بلكه ائمه ما هم همواره به اين مطلب تكيه داشتند كه « هر حديثي كه به شما مي رسد آنرا بقرآن عرضه كنيد اگر موافق قرآن بود بپذيريد و در غير اين صورت آنرا رها كنيد.»

[83] دلسوختگان عزيز ! توجه داشته باشيد كه خليفه اول (!!!) شهادت حضرت علي و امام حسن و امام حسين را مبني بر اينكه از خانواده حضرت زهرا سلام الله عليها هستند نپذيرفت در عوض براي حديث جعلي (النبي لايورث يا نحن معاشر النبياء) شهادت دختر خود و دختر عمر (عايشه و حفصه ) را پذيرفت !!!! در صورتي كه خود ابوبكر طبق پاورقي شماره 2 صفحه 58 مي بايست شاهد بياورد و حق شاهد خواستن از حضرت زهرا را نداشت اما او به سخن پيامبر عمل نكرده و علاوه بر اينكه از حضرت زهرا شاهد خواست ،‌شهادت افرادي مثل حضرت علي ، امام حسن و را نپذيرفت.

[84] درر السمطين ص 178

[85] خرجت فاطمه من دنيا و هي غاضبه عليهما

منابع اهل سنت : 1- صحيح بخاري ( كه معتبرترين كتاب از كتب صحاح سته مي باشد ) ج 7 / ص 47، چاپ دارالجليل بيروت 2- صحيح بخاري ، ج 9 / ص 185 3- فضائل الخمسه من الصحاح السته ، ج 3 / ص 190 4- الامامه و السياسه ، ص 14 ، چاپ مصر

منبع شيعيان : علل الشرايع ، باب 148 / ص 187

[86] اين سخن را حضرت زهرا (س) هنگامي كه شيخين به ملاقات ايشان آمده بودند ، فرمودند. در آن هنگام كه آندو خليفه (!!!) بر بالين حضرت اشك تمساح مي ريختند ، رو از آندو برگردانده و فرمودند: تا رسول خدا را نبينم با شما كلامي صحبت نخواهم كرد كه من بر شما خشمگين هستم .

[87] آيه 57 سوره مدني احزاب ، ترجمه : كساني كه خدا و رسولش را اذيت كنند ،‌خدا ايشان را در دنيا و آخرت لعنت مي كند.

[88] تاريخ بر اين مطلب كه ابوبكر و عمر از دستور پيامبر تخلف كردند گواهي مي دهد. بعنوان مثال يكي از گواهي هاي تاريخ عبارتست از اينكه پيامبر در لحاظات آخرين وقتي كاغذ و دوات خواست تا نوشته اي بنويسد، عمر كه آنجا حاضر بود و در لشگر اسامه حضور نداشت گفت: « او را رها كنيد او هذيان مي گويد» شما را بخدا ببيند خليفه دوم (!!!!) از دستور پيامبر سرپيچي مي كند ، به اردوگاه لشگر اسامه بن زيد نمي رود و جسارت را به جائي مي رساند كه به پيامبر مي گويد هذيان گو . اين مطلب را علماي اهل سنت بطور وضوح قبول دارند كه عمر به پيامبر فحش داد . تعدادي از مدارك آنها در باب اهانت و سب عمر نسبت به پيامبر مختصراً در ذيل آورده مي شود :

1- مسند احمدبن حنبل ج 3/ص346 ، چاپ بيروت

2- صحيح بخاري (از معتبرترين صحاح ستة اهل سنت ج1/ص39، باب كتاب العلم ، ج 4 / ص 85 ، چاپ محمد علي صبيح و باب امكان وساطت و در خواست شفاعت از اهل ذمه ج 4 / ص 121 ، باب اخراج يهود از جزيره العرب ، ج 6/ص 11 ،‌باب نوشتن نامه توسط پيامبر به كسري و قيصر ،‌ج 7/ ص 156 ، باب قول مريض ، ج 9 / ص137

3- صحيح مسلم ، ج 5 / ص 75 ، چاپ دارالفكر بيروت باب ترك وصيت .

 


فهرست منابع

1- مكالمات الحسنيه (شيخ ابوالفتوح رازي)

2- ينابيع الموده (حافظ القندوزي)

3- تفسير نمونه (مكارم شيرازي)

4- تفسير مفاتيح الغيب (فخر رازي)

5- تفسير كشاف (زمخشري)

6- تفسير و جامع الاصول (ابن كثير)

7- تفسير قرطبي

8- مغازي (واقدي)

9- طبقات الكبري

10- مسند احمد بن حنبل

11- كنز العمال

12- كامل (ابن اثير)

13- خصائص نسائي

14- ذخائر العقبي (محي الدين طبري)

15- زين الفتي في شرح سوره هل اتي

16- الغدير (علامه اميني)

17- فاطمه الزهرا بهجه قلب المصطفي (احمد رحماني همداني)

18- صحيح بخاري

19- صحيح مسلم

20- فضائل الخمسه من الصحاح السته

21- الامامه و السياسه

22- جلاء العيون (علامه مجلسي)

23- بحار الانوار (علامه مجلسي)