حضرت ابو الفضل العباس عليه السلام

 

فهرست :

تولّد وسنّ شريف حضرت ابو الفضل (ع) : 

نام ، كنيه و لقب آن بزرگوار : 

شمائل آن بزرگوار : 

ادب حضرت ابوالفضل (ع) : 

فضائل آن حضرت : 

علم سردار كربلا : 

حضرت ابوالفضل (ع) و مقام شفاعت :

فرزندان حضرت ابوالفضل (ع) : 

شهادت حضرت ابوالفضل (ع) : 

معجزات قمر بني هاشم ابوالفضل العبّاس (ع) :

گريۀ‌ امّ البنين در شهادت فرزندش عبّاس (ع) : 

گريه حضرت امير المؤمنين (ع) هنگام ولادت عبّاس (ع) : 

امّ البنين مادر حضرت ابو الفضل عليه السلام : 

 


 

تولّد وسنّ شريف حضرت ابو الفضل (ع) : 

حضرت ابو الفضل (ع) درروز چهارم شعبان سال 26 هجري به دنيا آمد.(1)

مرحوم بيرجندي در   وقايع الشهور و الايّام   از معاصرين خود نقل مي كند كه آن سرور در شب چهارم شعبان به دنيا آمد.(2)

سنّ آن حضرت را از 32سال تا 39 سال نوشته اند، و درجنگ صفّين سن آن حضرت بين 15تا 17 سال بوده، و حضرت زينب(ع) حدود بيست سال از او بزرگتر بوده است، و با توجه به اين حساب- با اندك اختلافي- حضرت

ابو الفضل از35سال كمترو از38سال بيشتر نداشته، و ازدواج مادرش هم زودتر ازسال 22هجري نبوده است. بنا براين، هنگام شهادت پدربزرگوارش 18ساله و دركربلا 38ساله مي باشد و اخبار هم تحقيق ما را تاييد مي- كند. (3) سيد محسن عاملي در   مجالس السنيّه   مي نويسد: آن جناب درسال 26هجري به دنيا آمد و دربعضي از جنگها شرف حضورداشته، لكن پدرش به او اجازۀ رزم نمي دادو هنگام شهادت 34سال از سنّ مباركش گذشته بود.(4)

مرحوم بيرجندي گويد: اكثر روايات دلالت داردكه سنّ ابو الفضل(ع) درزمان شهادت 35سال بوده است، دراين صورت تولّدش درسال 25هجري خواهد بود. (5)

 

-------------------------------------------------------------------

1-       العبّاس ، مقرّم / 136به نقل ازانيس الشيعه.

2-       زندگاني قمربني هاشم ، عمادزاده / 53

3-       زندگاني قمربني هاشم / 49

4-       فرسان الهيجاء: 1/187

5.       كبريت احمر/376

 

 

نام ، كنيه و لقب آن بزرگوار : 

1-   عبّاس   نام مشهور آن حضرت است.

مي نويسد: به جهت شدّت شجاعت و صولت او را عبّاس   به صيغه مبالغه   مي گفتند. عبّاس به معناي شير بيشه و شير درنده است، چون آنجناب بسيار شجاع بود، و درميدانهاي نبرد مانند شير غضبناك حمله مي كرد او را عبّاس مي گفتند.

2-   ابو الفضل  به اين جهت گويند كه او پسري به نام فضل   داراي كمالات صوري و معنوي   داشته است.

3-   ابوالقربة   يعني ملازم مشك، به اين جهت وي را ابوالقربة ناميدند كه آن سرور در كربلا درحفظ مشك آب سعي بسيار نمد كه آب به تشنگان برساند، تا حدّي كه دستهاي خود را حافظ ، و جان را فداي آن گردانيد. (1)

4-   قمر بني هاشم   چون صورتش مانند ماهِ درخشان زيبا بود، و درشب تاريك صورتش چون ماه مي درخشيد، و براي اينكه فضائل جسماني و نفساني او مانند ماه انگشت نشان بود. (2)

5-   باب الحوائج   براثر كثرت بروز كرامات و برآوردن حاجات ازآن بزرگوار، بين شيعه وسني به باب الحوائج شهرت يافته است. (3)

عالم بزرگوار شيخ مرتضي آشتياني از استادش مرحوم ميرزا حسين خليلي تهراني از شيخ جليلي- كه با هم به درس صاحب جواهر مي رفتند- نقل مي كند:

يكي از تجّار كه رئيس خانواده آل كبَّه بود، جواني خوش منظر داشت و اولاد او منحصر به همين جوان بود،و مادرش علويه بود.

اين جوان به مرض حصبه مبتلا گرديد وحال او سخت شد و مشرف به مرگ گرديد، چشم و پاي او را مي بندند، پدرش بيرون دويده به سروسينه مي زند و مادر او به حرم ابو الفضل (ع) مي رود و از كليد دار تقاضا مي- كند شب درحرم بماند، ابتدا نمي پذيرد بعد كه آن زن خود را معرّفي كرده و مي گويد: پسرم درحال مردن است كليد دار قبول مي كند.

آن عالم مي گويد: درآن شب من وارد كربلا شدم و از جريان خبر نداشتم ، و آن تاجر را هم نمي شناختم. درخواب ديدم ازطرف قبر حبيب بن مظاهر به حرم سيّد الشّهدء (ع) مشرّف مي شوم. بالاي سر مبارك فضا وزمين از ملائكه پر بود، و درمسجد بالا سر حضرت رسول(ص) و حضرت علي (ع) برتختي نشسته بودند. درآن اثنا ملكي آمد سلام كرده، عرض كرد: حضرت ابو الفضل مي گويند: يا رسول الله، علويه همسر حاجي آل كُبَّه شفاي فرزندش مي خواهد، از خداوند بخواهيد او راشفا دهد. حضرت رسول (ص) دست به دعا برداشته و بعد ازلحظه اي فرمود: مقدّر شده اين جوان بميرد. بعد ازلحظه اي ملك ديگري آمد وسلام رساند و همان پيام آورد، دوباره حضرت رسول دست به دعا برداشته وپس از آن فرمودند: مردن اين جوان مقدّر است. ملك برگشت. شيخ گويد: ناگاه ديدم ملائكه حاضر درحرم بحركت آمدند، و درآنها شور و غوغا افتاد گفتم: چه خبر است؟ ديدم حضرت ابو الفضل(ع) خودشان با همان حالت وقت شهادت تشريف آوردند، و خدمت رسول خدا (ص) سلام كردند و گفتند: علويّه به من توسّل كرده و شفاي فرزندش را از من مي خواهد، شما به خدا عرض كنيد: اين جوان را شفا دهند يا ديگر مرا باب الحوائج نخوانند، و اين لقب را ازمن بردارند. چون رسول خدا(ص) اين سخن را شنيد، چشم مبارك آن حضرت پر از اشك شد، و رو به حضرت علي (ع) نموده و فرمودند: يا علي، تو هم دردعا با من همراهي كن. هردو بزرگوار دعا كردند كه ملكي از آسمان نازل شدو به آن حضرت سلام كرد و سلام خداوند را به آن بزرگوار رساند و گفت: لقب باب الحوائج را از عبّاس نمي گيريم و جوان را شفا داديم. شيخ گويد: از خواب بيدار شدم، چون از قضيه خبر نداشتم، بسيار تعجب كردم. هنوز يك ساعت به صبح مانده بود، روانه شدم و بعد از پرسيدن خانه را پيدا كردم. داخل خانه شدم پدر جوان را ديدم راه مي رود و برسروصورت مي زند و جوان را در اتاق تنها گذاشته بودند. به حاجي گفتم: آرام باش جوانت شفا يافته، تعجب كرد مرا به اتاق جوان برد. ديديم جوان نشسته و مشغول باز كردن صورت خود است.

پدراو را در بغل گرفت، جوان گفت: گرسنه ام.

سپس علويه داخل شد و گفت: شفاي جوانم را گرفتم. (4)

6-   عبد صالح   در زيارت آن بزرگوار آمده : سلام بر اين بندۀ صالح و مطيع خدا و رسولش. بنابراين معلوم مي شود يكي از بزرگترين مراتب انساني اين است كه آدمي بنده صالح خدا باشد.

7-   سقّا   چون آن بزرگوار سقايت اهل بيت برادر را به عهده داشت ، او را سقّا ناميدند.

 امام حسين (ع) درروز هفتم حضرت عبّاس را با پنجاه نفر از اصحاب فرستاد تا از فرات آب بياورند.

درروز عاشورا امام حسين (ع) به او نفرمود: با دشمنان نبرد كن، بلكه فرمود: براي كودكانم آب بياور. لذا او را سقا ناميدند.

8-   پرچمدار   چون حضرت سيد الشهداء(ع) درروز عاشورا پرچم را به برادر خود عبّاس سپرد، و هميشه درميان ياران شجاعترين افراد را براي حمل پرچم انتخاب مي كنند.

عدد عبّاس به حساب ابجد 133 مي باشد كه مطابق است با كلمۀ  باب الحسين  و از ختمهاي مجرب آن است كه اگر كسي حاجتي دارد دريك مجلس 133مرتبه بگوييد:   يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ (ع) اِكْشَفْ كَرْبي بِحَقِّ اَخِيكَ الْحُسَيْنِ   خداوند حاجتش را بر آورد. (5)

 

-------------------------------------------------------------------

1-       كبريت احمر/ 395

2-       زندگاني قمر بني هاشم /54

3-       العبّاس از مقرّم / 148

4-       مقتل مقدّم: 3/91، چهرۀ درخشان قمر بني هاشم : 1/302 ، در كنار علقمه /29

5-       العبّاس / 164

 

 

شمائل آن بزرگوار : 

 حضرت عبّاس چنان خوش قيافه و زيبا رو يبود كه او را   ماه بني هاشم    مي گفتند.و قامت رشيدش چنان بودكه چون براسبان بزرگ سوارمي شد هر دو پاي مباركش به زمين مي رسيد.

مرحوم ميرزا رضا قلي خان در   مظاهرالانوار  مي نويسد: حضرت ابوالفضل (ع) قامتي بلند و بازوهايي دراز داشته، و گويند: چون بر اسبهاي قوي مي نشست، و پا در ركاب مي نمود زانوهاي او به حوالي گردن اسب مي رسيد، و او مظهر جلال و جبروت حضرت كردگار بود. و در شجاعت و مناعت بعد از حضرت امام حسن (ع) و امام حسين (ع) سرآمد اولاد حضرت اميرالمؤمنين (ع)، و سپهسالار و علمدار مظلوم كربلا بوده است. (1)

 

-------------------------------------------------------------------

1- وقايع الايّام خياباني / 422 

 

 

 

ادب حضرت ابوالفضل (ع) : 

 در ادب آن جناب همين كافي است كه هيچگاه بدون اذن امام حسين (ع) نزد او نمي نشست، و مانند بنده اي كنار مولاي خود بود. و اوامر و نواهي آن جناب را اطاعت مي نمود، و هر گاه او را صدا مي زد مي فرمود:   يا ابا عبدالله   ،   يا بن رسول الله  ،   يا سيّدي  ، و در تمام عمر هيچگاه امام حسين را برادر صدا نزد، مگر روز عاشورا آنوقت كه بر اثر ضربت عمود آهنين از اسب به زمين مي افتاد. (1)

و نقل مي كنند: جهتش اين بود كه در آن ساعت فاطمه زهرا (ع) را ديد كه به او خطاب فرمودند: وَلَدِي عَبّاس.

-------------------------------------------------------------------

1- معالي السبطين : 1/271

 

 

فضائل آن حضرت : 

حضرت عبّاس داراي مقام بسيار رفيعي از فضل و دانش و تقوي و يقين و اطاعت و عبادت و شرايف آداب و اخلاق بود، و به حضرت امام حسين (ع) و زينب كبري(ع) علاقه وافر داشت. و او بعد از حسنين(ع) اشرف و اعظم پسران حضرت علي (ع) بود. مقام حضرت ابو الفضل (ع) بالاتر ازآنست كه امثال ما بتوانند بيان كنند. درسفر حضرت سيد الشهداء (ع) به كربلا (از مدينه تا مكّه ، واز مكّه تا كربلا ) آنجناب توجه خاصي به حضرت ابو الفضل (ع) داشت . عصرتاسوعا، چون آن بزرگوار ابو الفضل را نزد دشمن فرستاد، فرمود:   اي عبّاس، جانم به قربانت، برادرم- سوار شو و با آنها ملاقات كن  . (1) مرحوم صدوق به اسناد خود روايت كرده كه: حضرت علي بن الحسين (ع) به عبيدالله فرزند ابوالفضل (ع) نگاهي كرد، اشك چشمانش را گرفت و فرمود: روزي بر رسول خدا (ص) سخت تر از احد نبود كه عمويش حمزه درآن شهيد شد، وبعد از آن موته بود كه عموزاده اش جعفربن ابيطالب شهيد شد. سپس فرمود:  لكن روزي چون روز حسين(ع) نبود  ، سي هزار مرد كه گمان مي كردند ازاين امتند دور او را گرفتند و هركدام با كشتن او به خدا تقرّب مي جستند، و او خداوند را به آنها يادآوري مي نمود، ولي پند نمي گرفتند تا او را به ستم وظلم و عدوان كشتند. آنگاه فرمود:   خداوند عبّاس را رحمت كند، كه جانبازي كرد و خوب امتحان داد و خود را فداي برادر نمود تا دو دستش قطع شدو خداوند در عوض به او دو بال داد كه با فرشتگان در بهشت پرواز مي كند، چنانكه به جعفربن ابيطالب عطا نمود .

حضرت عبّاس نزد خداوند متعال منزلت و مقامي داردكه تمام شهداء در روز قيامت تمنّاي مقامش را مي نمايند. (2)

مفضّل بن عمر روايت كرده كه حضرت صادق (ع9 فرمودند:   عموي ما عبّاس بصيرتي عميق و ايماني محكم داشت، در محضر ابي عبدالله (ع) جهاد كرد، و نيكو كفايت نمود تا به شهادت رسيد .

و خون عبّاس در قبيله بني حنيفه است، وي هنگام شهادت 34سال داشت. (3)

ازمجموعه شهيد ثاني(ره) نقل شده كه روزي حضرت اميرالمؤمنين (ع) به فرزندش عبّاس فرمودند: بگو يك(واحد)، او گفت: يك. دوباره فرمودند: بگو: دو(اثنين). حضرت عبّاس خودداري كرد و گفت: شرم مي كنم با زباني كه يك گفته ام، دو بگويم. ( يعني با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم، دوئيت خلاف توحيد است). اميرالمؤمنين (ع) دو چشم او را بوسيد.

و دربيان دفن شهداء خواهد آمد كه امام سجاد (ع) جسد عمويش حضرت عبّاس (ع) را همانندپدر اطهرش خود به دل خاك نهاد . و اين بيانگر اين مطلب است كه آن جسد مطهر چون ذوات مقدّسه معصومين (ع) سزاوار نيست كسي ديگر به آنها دست بزند. حاج محمّد رضا ازري (ره ) درقصيدۀ خود به اين مصرع رسيد:   روز عاشورا روزي بود كه هدايت- حضرت حسين (ع)   به ابوالفضل پناه برد  . بيت را تمام نكرده به همين حال ماند . امام حسين (ع) را در خواب ديد كه تشريف آوردند و فرمودند: آنچه گفته اي صحيح است ، من به برادرم ابوالفضل پناه بردم ، و مصرع دوم را حضرت خود انشاء فرمود:   انوقت من پناه بردم كه آفتاب از تيرگي غبار معركه كربلا نقابي پيدا كرده بود . (4)

 

-------------------------------------------------------------------

1- تاريخ طبري : 5/416

2-امالي صدوق/462م 70 ح 10 ، خصال : 1/68،بحار: 44/298ب35ح4

3- نفس المهموم / 332 ، عمدة الطالب / 323

4- مستدرك : 15/ 215ب 79 از احكام اولاد ح 16 ، مقتل خوارزمي : 1/122ف6

5- وقايع الايّام خياباني / 418

 

 

 

علم سردار كربلا : 

 مرحوم آية الله بيرجندي در  كبريت احمر   اظهار مي دارد كه حضرت عبّاس (ع) از بزرگان اهل فضل و بصيرت خاندان عصمت (ع) بود، او درس نا خوانده دانا بود كه علمش از منبع فيض الهي نشأت گرفته، و درظاهر نيز از علوم سرشار پدر بزرگوارش بهره ها برده بود.

مرحوم مقرّم مي نويسد: در جاييكه امير المؤمنين (ع) برخي از اصحاب خود را چنان پرورش مي داد كه به اسرار و رموز عالم هستي و از جمله علم منايا و بلايا آگاه مي- شدند   چون حبيب بن مظاهر، ميثم تمّار، رشيد   آيا معقول است كه نور چشم و پارۀ جگر خود را از علوم خويش بي بهره گذارد؟ با اينكه قابليت و استعداد وي از آنها بيشتر بود.

خلاصه ابوالفضل (ع) بسان خواهرش زينب كبري (ع) است كه به تصريح امام سجاد (ع) داناي درس خوانده مي باشد. بعلاوه آن بزرگوار بر اساس صفا ي نفس و طينت پاك و اخلاص عظيمي كه داشت مصداق كامل حديث شريف بود كه   هر كس چهل روز اعمالش را خالص براي خداوند عزّوجل انجام دهد، چشمهه هاي حكمت از قلبش بر زبانش جار ي گردد .(1) دراين صورت كسي كه تمام اعمال و مراحل عمرش را در راه رضاي خداي تعالي گذرانده، و از هر رذيلتي پيراسته و به هرفضيلتي آراسته بوده است جز اين تصور مي شود كه ذات شريفش متجلي به انوارمعارف ربوبي بوده، و علمش لدنّي باشد؟ دليل ديگر بر اينكه علم قمر بني هاشم (ع) وجداني بوده است، اين گفتار معصوم (ع) است كه مي- فرمايد:   همانا عبّاس بن علي در كودكي علم را با شير مكيده است (ودر شير خوارگي به علم و كمال آراسته بود) .

اين تشبيه امام (ع) استعارۀ بسيار بديع است زيرا كه  زقّ  بمعني تغذيه جوجه پرنده توسط مادرش است آن هنگام كه خود به تنهايي قادر به غذا خوردن نيست،و از اين استعاره متوجّه مي شويم كه ساقي كربلا از كودكي و حتي از شيرخوارگي قابليت گرفتن علوم و معارف را داشته است. (2) مرحوم مقرّم به چند نكته در زيارت حضرت ابوالفضل (ع)   منقول ازامام صادق (ع) اشاره نمودند كه هر كدام فضيلتي براي آن بزرگوار است،‌و ما خلاصه آن را نقل مي كنيم:

1- در اذن دخول حرم ابوالفضل (ع) مي خوانيم :

  سلام خدا، و سلام ملائكه مقرّبش، وسلام پيامبران مرسل، و بندگان شايسته اش، و سلام تمامي شهداء و صدّ‌يقان، و سلامهايي پاك و طيّب در صبحگاهان و شامگاهان، برتو باد اي فرزند اميرالمؤمنين .

از طرف ديگر: امام صادق (ع) در زيارت سرور مظلومان ابا عبدالله الحسين (ع) مي فرمايند:   سلام خدا، و سلام ملائكه اش ، در صبحگاهان و شامگاهان، برتو باد، و سلامهايي پاك و مطهر، وبرتو سلام ملائكه مقرّب.

از شباهتهاييكه اين دو زيارت بهم دارد، براي ما روشن مي شود كه منزلت قمر بني هاشم (ع) شبيه مقام سيد الشهداء (ع) است، كه در هردو، سلام خداوند و سلام ملائكه مقرّب در هر صبح و شام ، و عبارت:  اَلزّاكِياتُ الطَّيِّباتُ   و   اَلزّاكِياتُ الطّاهِراتُ   آمده است.

2- سلام الهي ( كه رحمت بي پايان و عنايت تمام نشدني اوست ) و سلام ملائكه مقرّب خداوند، و سلام پيامبران ( كه درتمامي افعال و رفتار پيرو رضايت حقّ تعالي ووحي خداوند هستند ) وسلام شهداء و صدّيقين

( كه پيرو راستين انبياء و اوصيائند ) و سلامهايي پاك و مطهّر ، به آن بزرگوار داده شده است.

3- در بخشي از اذن دخول سردار كربلا آمده است:   شهادت مي دهم كه تو نسبت به جانشين پيامبر مرسل ( امام حسين عليه السلام ) در مقام تسليم بودي، حضرتش را تصديق نمودي، به عهد خود وفا ورزيدي و خيرخواهي كردي . در اينجا مقام تسليم كه از رفيعترين مقامات سالكين و راهيان كوي محبوب است ( و از مرتبۀ رضا و توكل بالاتر است) برا ي آن حضرت برشمرده است .

4- امام (ع) در ميان همۀ شهداء تنها حضرت ابوالفضل (ع) را به اين خطاب مخاطب فرموده كه :‌   خدا لعنت كند كسي را كه حقّ تو را نشناخت و حرمت تو را كوچك شمرد ‌. معلوم مي شود سائر شهداء به اين ميزان از فضيلت دست نيا فته اند هرچند هركدام را حقّي بسزا ثابت است.

5- با اين فقره از زيارت:   خداوند ياد تو را در ملأ اعلي بلند ساخت   .

درجه اي عظيم و مقامي منيع براي حضرتش بيان مي كند كه ياد او در آن مجلس نا ستودني قدسيان مقامي بلند و والاست، و فرازهاي ديگر زيارت كه بيانگر مقامات عاليۀ سردار كربلاست و دقّت بيشتر مي طلبد.

6- امام صادق (ع)‌ خطاب به ابوالفضل (ع) در زيارت ديگر مي فرمايند:

   خداوند لعنت كند قومي را كه با ريختن خون تو محارم الهي را درشأن تو حلال شمردند، و با كشتنت ، حرمت اسلام را از ميان بردند .

با اينكه همۀ شهداي كربلا به برترين مرتبۀ فضل رسيدند كه ديگر شهداء را به آن راهي نيست كه درزيارت نيمۀ رجب مي خوانيم:

  شما پاك و طيّب هستيد، و زميني كه در آن دفن شديد پاك شده است ‌. و لكن اين عبارت كه :   با شهادتت حرمت دين زير پا نهاده شد  فقط دربارۀ سردار كربلا رسيده است. (3)

 

-------------------------------------------------------------------

1-       عيون الاخبار: 2/68ب31ح321

2-       العبّاس مرحوم مقرّم /169

3-       العبّاس مقرّم / 209 وترجمۀ آن سردار كربلا / 228

 

  

حضرت ابوالفضل (ع) و مقام شفاعت :

 نقل شده كه در روز قيامت حضرت رسول خدا (ص) به اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايند: به فاطمه (ع) بگو: براي شفاعت و نجات امّت دراين فزع اكبر چه داريد؟ عليّ (ع) پيام را به حضرت فاطمه (ع) مي رساند، و آن بانو در جواب مي فرمايند:   اي اميرالمؤمنين، براي ما در مقام شفاعت دو دست بريده پسرم حضرت عبّاس كافي است . (1)

-------------------------------------------------------------------

1- معالي السبطين : 1/276

 

 

فرزندان حضرت ابوالفضل (ع) : 

 در  عمدة الطالب   آمده: آن جناب دو پسر داشت عبيدالله و فضل.

مادر اين دو لبابه دختر عبدالله بن عبّاس بن عبدالمطلّب(1) بود، و جناب عبيدالله از علماء و دانشمندان بود و نسل حضرت ابوالفضل (ع) از اوست، چون فضل اولاد نداشت و جناب عبيدالله دو پسر داشت :‌عبدالله و حسن، و از اين دو آقا زاده عبدالله نيز فرزند نداشت ، لذا ادامۀ نسل آن سرور از برادرش حسن مي باشد، كه مادر او دختر عبدالله بن معبد بن عبّاس بن عبدالمطلب بود.

از بركت حضرت ابوالفضل (ع) اولاد و احفاد (نبيره ها ) آن جناب همه صاحبان مقامات عاليه و عالم و زاهد و شاعر و مروّج اخبار ائمّۀ طاهرين (ع) بودند. (2)

 

-------------------------------------------------------------------

1-      بعضي چون مرحوم مقرّم لبابه را دختر عبيدالله بن عبّاس ذكر كرده اند. ( العبّاس /350)

2-      به منتخب التواريخ / 261و كبريت احمر /380

 

 

شهادت حضرت ابوالفضل (ع) : 

 حضرت عبّاس (ع) چون ديد بسياري از اهل بيت برادرش شهيد شدند،‌به برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان، كه فرزندان اميرالمؤمنين (ع) از مادر او امّ البنين بودند،فرمود: اي برادران، جان من فداي شما باشد، جلو بيفتيد و خود را براي سيّد و مولاي خود سپر كنيد، و از آن حضرت حمايت نمائيد و استقامت كنيد تا همه در مقابل او شهيد شويد.

برادران ابوالفضل (ع) از او اطاعت كردند و درپيش روي امام حسين (ع) ايستادند، و جان خود را فداي جان آن بزرگوار نمودند.(1)

چون آنجناب تنهايي امام حسين(ع) را ديد، خدمت آن حضرت آمده عرض كرد: اي برادر، مرا رخصت مي فرمايي كه جان را فداي تو گردانم؟

حضرت از شنيدن اين سخن گريه شديدي نمود، سپس فرمود: اي برادر، تو پرچمدار مني، چون تو كشته شوي لشكر از هم پاشيده شود.

حضرت عبّاس (ع) عرض كرد: اي برادر، سينه ام تنگ شده و از زندگي دنيا سير شده ام و اراده دارم از اين جماعت منافقين خونخواهي كنم.

امام حسين (ع) فرمود: حال كه عازم هستي براي اين كودكان اندكي آب طلب نما. حضرت عبّاس (ع) به سوي لشكر حركت كرد و آنها را نصيحت و موعظه نمود. لكن در قلب آن سنگدلان اثر نكرد.

فرمود: اي عمر سعد، اين حسين فرزند رسول خداست كه اصحاب و اهل بيت او را كشته ايد، و اينها عيال و اولاد او هستند كه تشنه مي باشند، به آنها آب دهيد كه قلبهايشان از تشنگي آتش گرفته است،و مي فرمايد: مرا رها كنيد به روم يا هند بروم، و حجاز وعراق را براي شما بگذارم .

كلام آن بزرگوار در دل بعضي از آنها اثر كرد و گريه كردند. و لكن شمر به صداي بلند فرياد كرد: اي پسر ابو تراب، اگر تمام روي زمين آب باشد، قطره اي از آن به شما نمي دهيم تا در بيعت يزيد داخل شويد. (2)

بنا به ناچار خدمت برادر برگشت و آنچه شنيده بود به عرض رسانيد. صداي العطش اطفال برادر را شنيد. سوار بر اسب خود شد و نيزه به دست گرفت، مشكي برداشت و آهنگ فرات نمود(شايدآبي بياورد) چهار هزار نفر موكّل فرات بودند. دور آنجناب را احاطه كرده و بدن شريفش را تيرباران نمودند. آنچنان بدن او را آماج تير قرار دادند كه زره بر تن وي همچون خارپشت مي نمود. آن شير بيشۀ شجاعت بر ايشان حمله كرد و رجز خواند، از هر طرف كه حمله مي كرد لشكر را متفرّق مي ساخت تا آنكه به روايتي 80 تن را به دوزخ فرستاد و وارد شريعه شد، و خود را به آب فرات رسانيد. ( از زحمت گيرودار و شدّت عطش جگرش تافته بود) خواست آبي بياشامد و كفي از آب برداشت، تشنگي حسين (ع) و اهل بيت او را به ياد آورد،و فرمود:   به خدا لب به آب نمي زنم، در حاليكه آقايم حسين تشنه باشد   . آب را از كف بريخت، و مشك را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت و متوجّه خيمه ها شد. لشكر چون چنين ديد را ه را بر او گرفت، و ازهر طرف او را احاطه كرد. آن حضرت چون شير خشمناك بر آنها حمله مي كرد و براه خود ادامه مي داد ناگاه نوفل ازرق-وبه روايتي زيدبن ورقا- كمين كرده، از پشت نخل بيرون آمد، و حكيم بن طفيل او را كمك كرده، ضربتي بر آن جناب زدندو دست راست آن بزرگوار را قطع كردند.

آنجناب مشك را بدوش چپ افكند و شمشير را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله مي كرد، و اين رجز را مي خواند:   به خدا قسم اگر دست راستم را قطع كرديد، من همچنان از دينم و از پيشواي راستگويم كه پسر دختر پيامبر پاك وامين است حمايت مي كنم.

چو دست راست جداشد زپيكر عبّاس                      گريست عرش به حال برادر عبّاس

شكست پشت رسول از شكست بازويش               خميد قدّ علي چون هلال ابرويش

جهان به ديدۀ مظلوم كربلا شب شد                       سپهر گفت: اسيري نصيب زينب شد

و جهاد مي كرد و به طرف خيام راه مي پيمود. نوفل- وبه روايتي حكيم بن طفيل   كمين كرده و دست چپ آن حضرت را جدا ساخت.

حضرت عبّاس (ع) اين رجز را خواند:   اي نفس، از هجوم و حمله كفار نترس و به رحمت خداوند جبّار شاد و خرسند باش ، درجوار پيامبر بزرگوار، سيد ابرار، احمد مختار با تمامي سادات و پاكان . اين گروه اشرار دست چپم را بريدند. پروردگارا، ايشان را به آتش سوزان جهنّم وارد كن   .

مشك را به دندان گرفت و همّت نمود تا آب را به لب تشنگان برساند كه تيري بر مشك آب آمد و آب به زمين ريخت، و تير ديگر بر سينه اش رسيد و از اسب افتاد و فرياد نمود: برادر، برادرت را درياب.

بنا بر نقل بعضي: بر اثر ضربۀ عمودي آهنين فرق سر ايشان ازهم بشكافت و شكستگي سر نزديك دماغ رسيد كه آن حضرت روي زمين افتاد . (3)

جناب امام حسين (ع) چون صداي برادر شنيد خود را به او رسانيد، چون برادر را به آن حالت ديد، قطرات اشك از ديده جاري نمود و فرمود:  اكنون كمرم شكست و رشته تدبير و چاره من گسسته شد   . (4)

درمقابل ابي مخنف- كه از مورّخين و محدّثين شيعه است- آمده است كه حضرت عبّاس (ع) بر آن قوم حمله كرد بعداز آنكه تيرهاي فراوان چون قطرات باران از هر جانب او را فرا گرفته بود، كه زره او از كثرت تير مثل پوست خارپشت گرديد، و با آنكه مشك بر پشت او بود و با دست چپ مي جنگيد- چون دست راست او را قطع كرده بودند- مردان شجاع بسياري را كشت، و دليراني را به دوزخ فرستاد، پسر سعد فرياد زد:

  با تير آب مشك را بريزيد، قسم بخدا اگر حسين آب بياشامدهمه شما را نابود كند، آگاه باشيد كه او دلاوري جنگجو و دليري نيزه و شمشير زن است  .

پس دفعةً بر عبّاس هجوم آوردند و او دفاع مي نمود، و 180سواره از آنها را كشت. (5) هجري حضرت ابوالفضل (ع) را درآغوش گرفت و به سينه خود چسبانيد ( و چشمان او را بوسيد) و فرمود:   پسرم، به زودي در روز قيامت بوسيله تو چشم من روشن مي گردد،‌فرزندم، چون روز عاشورا فرا رسيد و داخل شريعه شدي، مبادا آب بياشامي درحاليكه برادرت حسين تشنه است  . (6)

وقتي كه دستهاي آن مظلوم را قطع كردند ، برادر خود را صدا زد : امام حسين براسب خود سوار شد و به ياري حضرت عبّاس (ع) رو به ميدان گذاشت، دنبال صداي ناله حضرت عبّاس مي رفت، ناگاه ذوالجناح ايستاد و سر خود را بلند كرد و شروع به ناله و زاري كرد و اشاره به زمين كرد.

حضرت چون نگاه كرد ديد دستهاي قطع شده برادرش عبّاس روي خاك افتاده ، خم شد و آنرا برداشت و به سينه خود چسبانيد. در همان هنگام تيري به سينه حضرت ابوالفضل رسيد و به زمين افتاد و فرياد زد يا ابا عبدالله سلام بر تو باد(خداحافظ) .

چون امام صداي او را شنيد فرمود:   واي برادرم ، واي عبّاسم ، واي سرور قلب و جان دلم   . وبه سوي او شتافت و لشكر را از او دور كرد .

زينب فرياد مي كرد :   واي برادر، واي عبّاس ، واي بركمي ياور و گرفتار شدن ما ، بعد از تو   .

امام حسين (ع) فرمود: آري به خدا قسم، واي بر ضايع شدن ما بعداز كشته شدن عبّاس، واي بر بريده شدن چارۀ ما، و شكستن پشت ما بعد از شهادت عبّاس .

در  منتخب   آمده است كه : امام حسين (ع) گفت: بخدا قسم فراق تو برمن سخت است. سپس گريه شديدي نمود.(7)

مرحوم دربندي (ره) در  اسرارالشهادة   نقل كرده كه امام حسين (ع) اراده فرمود كه جسد آن جناب را بردارد. حضرت عبّاس چشمانش را باز نمود، ديد برادرش حسين مي خواهد او را به خيمه حمل كند. عرض كرد: بحقّ جدّت رسول خدا(ص) كه مرا به خيمه مبر و همينجا واگذار .

فرمود: براي چه؟ عرض كرد: من از دخترت سكينه حيا مي كنم. زيرا به او وعدۀ آب دادم و نتوانستم آب بياورم، و من سر لشكر و پرچمدار شما بودم، چون يارانت مرا كشته ببينند عزم و صبرشان كم شود.

حضرت فرمود: خداوند از جانب برادر به تو جزاي خير دهد، كه مرادرزندگي و مرگ خويش ياري نمودي.  

امام حسين (ع) به خيمه ها برگشت در حاليكه شكسته و محزون و گريان بود و با آستين اشكهاي خود را پاك مي نمود، وقتي به درخيمه رسيد سكينه جلو آمد و ازعمو سئوال كرد. حضرت او را از كشته شدن عمو با خبر ساخت. چون حضرت زينب شنيد فرياد برآورد:واي برادر، واي عبّاس، واي از هلاكت ما بعداز تو. زنان گريه كردندو امام حسين (ع) با آنها گريه مي كردو مي فرمود: واي بعد از تو   اي برادر   ما ضايع شديم.

مرحوم حاج سيّد مرتضي برقعي چنين نقل مي كند:

هنگاميكه دستهاي حضرت ابوالفضل (ع) را قطع كردند تيري به چشم مبارك آن بزرگوارآمد، چون دست نداشت زانوهاي خود را بالا آورد تا با زانو تير از چشم مبارك بيرون آورد. چون خم شد ظالمي عمود آهنين به فرق آن حضرت زد كه به روي زمين آمد.

مرحوم حاج سيد مرتضي خوابي را نقل مي كنند كه:مرحوم سيد محمد ابراهيم قزويني در صحن مطهّر حضرت ابوالفضل (ع) امام جماعت بودند، و مرحوم آقا شيخ محمد علي خراساني كه واعظي بي نظير بود، بعداز نماز ايشان به منبر مي رفت. يك شب مرحوم واعظ خراساني مصيبت حضرت ابوالفضل (ع) را خوانده و از اصابت تير به چشم مقدّس آن بزرگوار ياد كرده بود. مرحوم قزويني كه سخت متأثر شده و بسيارگريه كرده بود به ايشان گفته بود؛ چنين مصيبتهاي سخت را كه سند خيلي قوي هم ندارد چرا مي خوانيد؟ شب درعالم رويا به محضر حضرت ابوالفضل (ع) مشرّف شده بود. آقا خطاب به ايشان فرموده بودند:‌سيد ابراهيم، آيا تو دركربلا بودي كه بداني روز عاشورا با من چه كردند؟ پس از آنكه دو دستم از بدن جدا گرديد، سپاه دشمن مرا تير باران كردند، دراين زمان تيري به چشم من رسيد هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه بوسيله زانو، تيرها را از چشم بيرون بكشم، ولي دشمن با عمود آهنين بر سرم زد.

 

-------------------------------------------------------------------

1-      منتهي الامال: 1/381

2-      مقتل مقرم: 335

3-      مقتل مقرم/337

4-      بحارالانوار: 45/41، منتهي الامال: 1/384

5-      كبريت احمر / 389، مقتل ابي مخنف/91

6-      معالي السبطين : 1/277

7-      معالي السبطين:1/269

 

 

معجزات قمر بني هاشم ابوالفضل العبّاس (ع) :

  معجزات حضرت عبّاس بقدري فراوان است كه احتياج به تدوين كتاب جداگانه دارد،وكمتركسي از شيعه مي باشدكه از قمربني هاشم باب الحوائج معجزه اي ياد نداشته باشد، فقط دركتاب   چهرۀ درخشان قمر بني هاشم   ج 1 تعداد 240 معجزه از آن بزرگوار نقل شده است.

ما به جهت تبرك و تيمن و براي اينكه كتاب خالي از حقايق نباشد چند كرامت از آن بزرگوار نقل مي كنيم:

1- عالم شيخ حسن، فرزند علّامه شيخ محسن از اهل فلاحيّه نقل مي كندكه : مردي از طائفه براجعه در خرمشهر بنام  مخيلف به مرضي درپاهايش خود را مي كشيد و از مردم كمك مي گرفت در رفت و آمد بود. شيخ خزعل كعبي در خرمشهر حسينيّه اي داشت كه در آن دردهۀ اول محرّم مجلس عزاداري برپا مي ساخت، در آن شهرها رسم بود كه چون مداح در نوحۀ خود به ذكر شهادت ميرسيد اهل بپا مي خاستند و با لهجه هاي مختلف به سروسينه مي زدند و   مخيلف   دراين مجالس شركت مي جست و چون نمي توانست پاهاي خود را جمع كند در زير منبر مي نشست. در روز هفتم محرم كه مصيبت ابوالفضل (ع) را مي خواندند، چون خطيب به ذكر سوگواري قمر بني هاشم (ع) پرداخت، مردم به عزاداري پرداختند. در آن حال ناگاه  مخيلف  را هم مشاهده نمودند كه بر پاهايش ايستاده و بر سر و رو مي زند، و چنين مي گفت:   منم مخيلف كه عبّاس مرا بر سر پا داشت   . وقتي كه مردم اين معجزه را ديدند او را در آغوش گرفته و مي بوسيدند، و لباسهايش را پاره پاره مي كردند( براي تبرّك) .

وقتي كه از   مخيلف   جريان را پرسيدند، گفت: در آن هنگام كه مردم به عزاي عبّاس (ع) بر سر مي زدند، من در حاليكه زير منبر بودم كمي خوابم برد مردي نيكو و بلند قامت بر اسبي سپيد را در مجلس ديدم كه به من فرمود: اي مخيلف، چرا براي عزاي عبّاس بر سر و صورت نمي زني؟ گفتم: اين آقاي من، دراينحال توانايي ندارم.

فرمود:‌برخيز و بر سر و صورت بزن، گفتم: مولايم، نمي توانم برخيزم.

فرمود: برخيز، گفتم: سرورم ، دستت را به من بده تا برخيزم.

فرمود:   من دست ندارم  ‌، گفتم: چگونه برخيزم؟ فرمود: ركاب اسب مرا بگير و برخيز. پس من ركاب اسب را گرفتم و اسب جهش برداشت و مرا از زير منبر خارج نمود و از من غائب شد. . و مشاهده نمودم كه سلامت خود را باز يافته ام. (1)

2- مرحوم آية الله عراقي كه از بزرگان نجف و ازشاگردان مرحوم آية الله شيخ انصاري مي باشد نقل مي كند كه : دو حاجت داشتم كه به برآورده شدن آن بسيار مايل بودم، و آنها را به كسي نمي گفتم. و مكرر در حرم حضرت اميرالمومنين (ع) و امام حسين (ع) و حضرت عبّاس (ع) درخواست مي كردم و ايشان را شفيع قرار مي دادم، ولي اثر اجابت نمي ديدم. در يكي از اوقاف زيارت مخصوصه از نجف به كربلا رفتم، باز در حرمين شريفين عرض حاجت نمودم و اثري نديدم. روزي در حرم حضرت عبّاس (ع) رفتم، جمعيّت زيادي ديدم كه در آن روضه اجتماع كرده بودند و مردان رفت و آمد مي نمودند و شخصي را درميان دارند. چون از سبب آن پرسيدم معلوم شد كه پسري از اعراب بيابان مدت زيادي فلج بوده است و نزديكانش او را به حرم حضرت عبّاس (ع) آورده و آن پسر مشمول نظر كيميا اثر آن بزرگوار شده و شفا گرفته، و سالم شده بود. وقتي كه اين صحنه را ديدم حالم منقلب گرديد به ضريح مطهر نزديك شدم و عرض كردم: يا ابأ الفضل، من دو حاجت مشروع و سهل داشتم و مكرر به شما و پدر و برادرتان عرض كردم، ولي اعتنا نفرموديد، ولي اين بچّۀ عرب را شفا دادي ، بنابراين من ديگر در اين شهرها نمي مانم و به ايران مي- روم. اين را گفتم و از حرم بيرون آمدم. سلام مختصري در حرم امام حسين (ع) داده و مانند كسي كه قهر مي كند به منزل مراجعت كردم، و روانه نجف اشرف شدم. وقتي كه وارد نجف شدم از راه صحن مطهر به سوي خانه مي رفتم، كه با ملا رحمت الله نوكر و ملازم شيخ انصاري ملاقات كردم ،گفت: شيخ مرتضي تورا مي خواهد، گفتم: شيخ چه مي دانست كه من حالا وارد مي شوم . گفت: نمي دانم، به من فرمود: برو ميان صحن شيخ عبدالرحيم از كربلا مي آيد، او را نزد من بياور.

به طرف خانۀ ايشان رفتيم. چون حلقه بر در زد ، شيخ آواز داد كيستي؟ عرض كرد: شيخ عبدالرحيم را آوردم. شيخ مرتضي بيرون آمد و به ملا رحمت الله فرمود: تو برو . چون رفت شيخ به من فرمود:اين حاجت تو را من بر مي آورم و اما حاجت ديگر تو ، برو استخاره كن، اگر خوب آمد، بيا تا مقدّمات آنرا هم فراهم كنم.

گويد:‌رفتم و استخاره كردم. خوب آمد و بعدازاعلام آنرا هم انجام دادند. (2)  

همين داستان را حضرت آية الله بهجت نقل مي كردند، لكن مي فرمودند: شيخ عبدالرحيم سه حاجت داشت: خريد خانه، سفر حج ، و ازدواج و چون خدمت شيخ انصاري (ره) رسيد، ايشان فرمود: اين پول را بگير و فلان خانه را بخر، و فلان شخص هم تو را به حج مي فرستند، و براي دختر فلان آقا استخاره كن اگر خوب آمدبه ازدواج تو در مي آورم، كه استخاره خوب آمد. و به اين صورت به حاجت خود رسيد.

 

-------------------------------------------------------------------

1-      العبّاس از مرحوم مقرّم /258، سردار كربلا /262 حكايت پنجم

2. دارالسلام عراقي /549ف5

 

 

گريۀ‌ امّ البنين در شهادت فرزندش عبّاس (ع) : 

 معاوية بن عمّار از امام صادق (ع) روايت كرده كه امّ البنين به بقيع مي- رفت و بر پسران خويش شيون مي كرد، ناله اي غم انگيز و سوزناك كه مردم بر گرد او جمع مي شدند و گوش مي دادند( و گريه مي كردند) حتي مروان هم (كه از بزرگترين دشمنان خاندان نبوّت بود ) مي آمد و زاري او را مي شنيدو (با آن سنگدلي) گريه مي كرد. (1) اين اشعاراز امّ البنين در مرثيه حضرت ابوالفضل (ع) و ديگرپسرانش نقل شده:

* اي كسي كه عبّاس را ديده كه در ميان نبرد جولان نموده و چون جنگ آوران حمله مي كند و دركنارش ساير فرزندان حيدر كه همه چون شيران يالدار دنبال او بودند.

* به من خبر رسيده كه ضربت بر سر فرزندم رسيد درحالي كه دست نداشت، واي بر من، چه مصيبتي بر شير بچّه ام (فرزندم) رسيد، كه ضربت عمود بر سرش وارد آمد.

* (عبّاسم من تو را مي شناسم ) اگر شمشير در دستت بود، كسي جرئت نمي كرد به تو نزديك شود.

و نيز امّ البنين گفته است:

* اي زنان مدينه، ديگر مرا امّ البنين (مادر پسران) نخوانيد چون مرا به ياد شيران بيشه مي اندازيد.

* به سبب پسراني كه داشتم امّ البنين خوانده مي شدم ولي اكنون برايم فرزندي نمانده است.

* چهار پسر مانند كركسان كوهسار ( بازشكاري )داشتم، كه آنها را هدف تير قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند.

* بر سر نعش آنان نيزه ها بهم افتاد و همه شان از طعن نيزه به زمين افتادند.

* اي كاش مي دانستم آنچنانكه خبر دادند، آيا عبّاس من دست راستش قطع شده بود؟ (2)

 

-------------------------------------------------------------------

1- نفس المهموم: /334

2- منتهي الامال: 1/385

 

 

گريه حضرت امير المؤمنين (ع) هنگام ولادت عبّاس (ع) : 

 روزي كه جناب عبّاس متولّد شد حضرت علي (ع) او را خواست، اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او گفت و او را عبّاس ناميد.

گاهي قنداقۀ عبّاس را مي گرفت و آستين دست كوچك اين كودك شيرخوار را بالا ميكرد و بازوي او را مي بوسيد و گريه مي كرد.

امّ البنين از سبب گريه پرسيد ، فرمود: در ياري برادرش حسين دستش را قطع مي كنند و من بر آن روز گريانم. (1)

 

-------------------------------------------------------------------

1- منتهي الامال :‌1/ 385

 

 

امّ البنين مادر حضرت ابو الفضل عليه السلام : 

مادر آنجناب فاطمه دختر حزام كلابيّه بود، كه بعدها به امّ البنين معروف شد. مورّخين نوشته اند كه حضرت امير المؤمنين (ع) به برادر خود عقيل فرمود: تو به انساب عرب آشنا مي باشي ، زني را ازتبار دلاوران براي من اختيار كن تا از او فرزندي شجاع و دلير آيد( كه سالار شهيدان حسين (ع) را دركربلا ياري كند) .

عقيل فاطمه كلابيّه را براي آن حضرت برگزيد،كه قبيله و خاندانش در شجاعت بي مانند بودند.

آن جناب او را تزويج نمودو ازاو چهار پسر متولّد شد، كه بزرگترين آنها حضرت عبّاس بود و بعد عبد الله و جعفر و عثمان متولّد شدند. (1)

و لذا چون شمر ملعون به كربلا آمد، عبّاس و برادران او را خواست و گفت: خواهرزادگان من كجايند ( برايشان امان نامه آورده بود ) جوابش ندادند.

حضرت سيد الشهداء (ع) فرمودند: جواب او رابدهيد هرچند مرد فاسقي است، زيرا دائي شماست .

امّ البنين كه ايماني استوار و صفاتي نيكو داشت و به مقام شامخ اهل بيت (ع) آگاه بود و به آنها علاقه زيادي داشت ، چهار جوان خود را در دفاع از امام زمان خود به كربلا فرستاده و مصيبت آنها را درمقايسه با شهادت فرزند زهرا(س) سهل مي شمرد.

ودربارۀ جلالت و بزرگي او گفته اند: هنگاميكه بشير به مدينه طيّبه آمده و او را از مرگ يكي از چهار فرزندش آگاه ساخت، امّ البنين گفت:   مقصود ازاين خبر چيست؟ مرا از ابا عبدالله الحسين (ع) آگاه ساز. چون بشير او را از مرگ چهار فرزندش آگاه نمود، گفت: رگ دلم را پاره كردي ، فرزندانم و هركسي كه زير آسمان كبود است، فداي ابي عبدالله الحسين (ع) ، مرا از حضرت حسين (ع) آگاه ساز  . (2)

 

-------------------------------------------------------------------

1-       نفس المهموم / 332، عمدة الطالب / 323

2-       خاتون دو سرا مرحوم فيض الاسلام / 89

 

 

 و السلام علي من التبع الهدي