تاریخچه زندگى زن در ملت هاى متمدن قبل از اسلام

تاریخچه زندگى زن در ملت هاى متمدن قبل از اسلام
از کتاب تفسیر المیزان تألیف علامه طباطبایی

منظور ما از امت هاى متمدن و پیشرفته آن روز، آن امت هایى است که تحت رسوم ملى و عادات محفوظ و موروثى زندگى مى کرده اند بدون اینکه رسوم و عاداتشان مستند به کتابى یا مجلس قانونى باشد، مانند مردم چین و هند و مصر قدیم و ایران و نظائر اینها.
آنچه در این باب در بین تمامى این امتها مشترک بوده، این بود که زن در نظر این اقوام هیچگونه استقلال و حریت و آزادى نداشته، نه در اراده اش و نه در اعمالش، بلکه در همه شؤون زندگى اش تحت قیمومت و سرپرستى و ولایت بوده، هیچ کارى را از پیش خود منجز و قطعى نمى کرده، و حق مداخله در هیچ شانى از شؤون اجتماعى را نداشته است (نه در حکومت، نه درقضاوت، و نه در هیچ شانى دیگر).
حال ببینیم با نداشتن هیچ حقى از حقوق، چه وظائفى به عهده داشته است؟ اولا تمامى آن وظائفى که به عهده مرد بوده به عهده او نیز بوده است، حتى کسب کردن و زراعت و هیزم شکنى و غیر آن، و ثانیا علاوه بر آن کارها، اداره امور خانه و فرزند هم به عهده او بوده، و نیز موظف بود که از مرد در آنچه مى گوید و مى خواهد اطاعت کند. البته زن در اینگونه اقوام، زندگى مرفه ترى نسبت به اقوام غیر متمدن داشته است، چون اینان دیگر مانند آن اقوام به خود اجازه نمى دادند زنى را بکشند، و گوشتشان را بخورند، و بطور کلى از مالکیت محرومشان نمى دانستند، بلکه زن فى الجمله مى توانست مالک باشد، مثلا ارث ببرد، و اختیار ازدواج داشته باشد، گو اینکه ملکیت واختیاراتش در اینگونه موارد هم، به استقلال خود او نبود.
در این جوامع مرد مى توانست زنان متعدد بگیرد، بدون اینکه حد معینى داشته باشد، و مى توانست هر یک از آنان را که دلش خواست طلاق دهد، و شوهر بعد از مرگ زنش مى توانست بدون فاصله، زن بگیرد، ولى زن بعد از مرگ شوهرش نمى توانست شوهر کند، و از معاشرت با دیگران در خارج منزل، غالبا ممنوع بود.
و براى هر یک از این امت ها بر حسب اقتضاى مناطق و اوضاع خاص به خود، احکام و رسوم خاصى بود، مثلا امتیاز طبقاتى که در ایران وجود داشت چه بسا باعث مى شد زنان از طبقه بالا حق مداخله در ملک و حکومت و حتى رسیدن به سلطنت و امثال آن را داشته باشند، و یا بتوانند با محرم خود چون پسر و برادر ازدواج کنند، ولى دیگران که در طبقه پائین اجتماع بودند چنین حقى را نداشته باشند.
و مثلا در چین از آنجا که ازدواج نوعى خودفروشى و مملوکیت بود، و زن در این معامله خود را یکباره مى فروخت، قهرا دیگر معقول نبود که اختیارات یک زن ایرانى را داشته باشد، و همینطور هم بود یک زن چینى از ارث محروم بود، و حق آن را نداشت که با مردان و حتى با پسران خود سر یک سفره بنشیند، و مردان مى توانستند دو نفرى و یا چند نفرى یک زن بگیرند، و در بهره گیرى از او، و استفاده از کار او با هم شریک باشند، آن وقت اگر بچه دار مى شد غالبا فرزند از آن مردى بود که کودک به او بیشتر شباهت داشت .
و مثلا در هند، از آنجائى که معتقد بودند زن پیر و مرد و مانند یکى از اعضاى بدن او است دیگر معقول نبود که بعد از شوهر، ازدواج براى او حلال و مشروع باشد، بلکه تا ابد باید بى شوهر زندگى کند و بلکه اصلا نباید زنده بماند، چون گفتیم زن را به منزله عضوى از شوهر مى دانستند، و در نتیجه همانطور که بر حسب رسوم خود مردگان را مى سوزاندند، زن زنده را هم با شوهر مرده اش آتش مى زدند، و یا اگر زمانى زنده مى ماندند، در کمال ذلت و خوارى زندگى مى کردند.
زنان هند قدیم در اىام حیض ، نجس و پلید بودند، و دورى کردن از آنان لازم بود، و حتى لباسهایشان و هر چیزى که با دست یا جاى دیگر بدنشان تماس مى گرفت، نجس و خبیث بود.
و مى توان وضع زنان در این امتها را اینطور خلاصه کرد که: نه انسان بودند و نه حیوان، بلکه برزخى بین این دو موجود به حساب مى آمدند، به این معنا که از زن ، به عنوان یک انسان متوسط و ضعیف استفاده مى کردند، انسانى که هیچگونه حقى ندارد، مگر اینکه به انسانهاى دیگر در امور زندگى کمک کند، مثل فرزند صغیر که حد وسطى است بین حیوان و انسان کامل، به سایر انسانها کمک مى کند، اما خودش ‍ مستقلا حقى ندارد، و تحت سرپرستى و ولایت پدر یا سایر اولیاى خویش است، بله بین فرزند صغیرو زن، این فرق بود که فرزند بعد از بلوغش از تحت سرپرستى خارج مى شد، ولى زن تا ابد تحت سرپرستى دیگران بود.

موقعیت زن در بین کلدانیان ، آشوریان ، رومیان و یونانیان قدیم
امت هایى که تاکنون نام بردیم، امت هایى بودند که بیشتر آداب و رسوم شان بر اساس اقتضاء منطقه و عادات موروثى و امثال آن بود، و ظاهرا به هیچ کتاب و قانونى تکیه نداشت، در این میان امت هائى از قبیل کلدانیان و رومیان و یونانیان هستند که تحت سیطره قانون و یا کتاب هستند.

کلده و آشور
اما کلده و آشور، که قوانین (حامورابى) در آن حکومت مى کرد، به حکم آن قوانین، زن را تابع همسرش دانسته و او را از استقلال محروم مى دانستند. و نیز به حکم آن شریعت، زن نه در اراده اش استقلال داشت و نه در عمل، حتى اگر زن از شوهرش در امور معاشرت اطاعت نمى کرد و یا عملى را مستقلا انجام مى داد، مرد مى توانست او را از خانه بیرون کرده، و یا زنى دیگر بگیرد، و بعد از آن حق داشت با او معامله یک برده را بکند، و اگر در تدبیر امور خانه اشتباهى مى نمود مثلا اسراف مى کرد، شوهر مى توانست شکایتش را نزد قاضى ببرد، و بعد از آنکه جرم او اثبات شد، او را در آب غرق کند.

روم
و اما روم، که از قدیمى ترین امتهایى است که قوانین مدنى وضع کرده است، اولین بارى که دست به وضع قانون زد، حدود چهار صد سال قبل از میلاد بود که به تدریج، در صدد تکمیل آن برآمد، و این قانون، نوعى استقلال به خانه داده، که در آن چهار دیوارى دستورات سرپرست خانه واجب الاجراء است، و این سرپرست یا شوهر است و یا پدر فرزندان که نوعى ربوبیت و سرپرستى نسبت به اهل خانه دارد، و اهل خانه باید او را بپرستند، همانطور که خود او در کودکى پدران گذشته خود را که قبل از او تاسیس خانواده کردند مى پرستید، و این سرپرست اختیار تام دارد، و اراده او در تمامى آنچه که مى خواهد و به آن امر مى کند نسبت به اهل خانه اش یعنى زنان و فرزندان نافذ و معتبر است، حتى اگر صلاح بداند که فلان زن و یا فلان فرزند باید کشته شود، باید بدون چون و چرا اطاعتش مى کردند، و کسى نبود که با وى مخالفت کند.
و زنان خانه یعنى همسر و دختر و خواهر وضع بدترى نسبت به مردان و حتى پسران داشتند، با اینکه مردان و پسران هم تابع محض سرپرست خانه بودند، ولى زنان اصولا جزء جامعه نبودند، و در نتیجه به شکایت آنها گوش نمى دادند، و هیچ معامله اى از ایشان معتبر و نافذ نمى شد، و مداخله در امور اجتماعى به هیچ وجه از آنان صحیح نبود، ولى مردان خانه، یعنى اولاد ذکور و برادران سرپرست و حتى پسر خوانده ها (چون در آن روزها پسرخواندگى در میان رومیان و همچنین یونانیان و ایرانیان و اعراب معمول بوده) مى توانستند با اجازه سرپرست مستقل شوند، و همه امور زندگى خود را اداره کنند.
زنان در روم قدیم جزء اعضاى اصلى خانه و خانواده نبودند، خانواده را تنها مردان تشکیل مى دادند، زنان تابع خانواده بودند، درنتیجه قرابت اجتماعى رسمى که مؤثر در مساله توارث و امثال آنست، مختص در بین مردان بود (مردان بودند که از یکدیگر ارث مى بردند، و یا مثلا شجره دودمانشان به وسیله ایشان حفظ مى شد) و اما زنان نه در بین خود خویشاوندى (خواهرى و دختر عموئى و غیره) داشتند، و نه در بین خود و مردان، حتى بین زن و شوهر خویشاوندى نبود، بین پسر با مادرش و بین خواهر و برادرش و بین دختر و پدرش ارتباط خویشاوندى که باعث توارث شود نبود.
بلکه تنها قرابت طبیعى (که باعث اتصال زن و مردى به هم و تولد فرزندى از آن دومى شد) وجود داشت، و بسا مى شد که همین نبودن قرابت رسمى مجوز آن مى شد که با محارم یکدیگر ازدواج کنند، و سرپرست خانه، که ولى همه دختران و زنان خانه بود، با دختر خود ازدواج کند، چون ولى دختر و سرپرست او بود همه رقم اختیارى در او داشت.
و سخن کوتاه اینکه در اجتماع خانواده، وجود زن در نظر رومیان وجودى طفیلى، و زندگیش تابع زندگى مردان بود، زمام زندگى و اراده اش به دست سرپرست خانه بود، که یا پدرش باشد اگر پدرى در خانه بود، و یا همسرش اگر در خانه کسى به نام همسر باشد، و یا مردى دیگر غیر آن دو، و سرپرست خانه هر کارى مى خواست با او مى کرد، و هر حکمى که دلش مى خواست مى راند.
چه بسا مى شد که او را مى فروخت، و یا به دیگران مى بخشید، و یا براى کام گیرى به دیگران قرض مى داد، و چه بسا به جاى حقى که باید بپردازد (مثلا قرض یا مالیات) خواهر یا دخترش را در اختیار صاحب حق مى گذاشت، و چه بسا او را با کتک و حتى کشتن مجازات مى کرد، تدبیر مال زنان نیز بدست مردان بود، هر چند که آن مال مهریه اى باشد که با ازدواج بدست آورده، و یا با اذن ولى خود کسب کرده باشد، ارث را که گفتیم نداشت و از آن محروم بود، و اختیار ازدواج کردن دختر و زن به دست پدر و یا یکى از بزرگان قوم خود بود، طلاقش هم که به دست شوهر بود و… آرى این بود وضع زن در روم .

یونان
و اما یونان ، وضع زن در آنجا و اصولا وضع به وجود آمدن خانواده و ربوبیت و سر پرستى خانواده، نزدیک همان وضع روم بود. یعنى قوام و رکن اجتماع مدنى و همچنین اجتماع خانوادگى نزد آنان، مردان بودند، و زنان تابع و طفیلى مردان به حساب مى آمدند، و به همین جهت زن در اراده و در افعال خود استقلال نداشت، بلکه تحت ولایت و سرپرستى مرد بود.
لیکن همه این اقوام، در حقیقت قوانین خود را، خودشان نقض کردند، براى این که اگر براى زن استقلالى قائل نبودند، باید همه جا قائل نباشند، یعنى همانطورى که یک کودک نه در منافعش مستقل است و نه در جرائمش، باید در مورد زنان نیز اینطور حکم مى کردند که اگر در اراده و اعمالشان آنجا که مثلا مى خواهند چیزى بخرند ویا بفروشند مستقل نیستند، در جرائمشان هم مستقل نباشند، یعنى اگر کار خلافى کردند، نباید خودشان جریمه شوند، و یا شکنجه گردند، بلکه باید ولى و سرپرستشان جریمه بپردازد.
ولى همانطور که گفتیم، این اقوام، طفیلى بودن زن را فقط در طرف منافعشان حکم مى کردند، اگر کار نیکى مى کردند پاداش آنها به کیسه سرپرست آنها مى رفت و اما اگر کار بدى مى کردند، خودشان شکنجه مى شدند.
و این خود عینا یکى از شواهد و بلکه از دلایلى است که دلالت مى کند بر اینکه در تمامى این قوانین زن را به این نظر که موجودى است ضعیف و جزئى است از اجتماع، اما جزئى ناتوان و محتاج به قیم، مورد توجه قرار ندادند، بلکه به این دید به او نگاه کرده اند که موجودى است مضر، و مانند میکروبى است که مزاج اجتماع را تباه مى کند، و صحت آن را سلب مى نماید، چیزى که هست مى دیدند که اجتماع حاجت حیاتى و ضرورى به این میکروب دارد، زیرا اگر زن نباشد نسل بشر باقى نمى ماند، لذا مى گفتند: چاره اى نیست جز اینکه باید به شان وى اعتنا کنیم و وبال امر او را به عهده بگیریم .
پس اگر جرمى و خیانتى کرد باید خودش عذاب آن را بچشد، و اما اگر کار نیکى کرد و سودى رسانید مردان از آن بهره مند شوند، و براى ایمنى از شرش نباید هیچگاه آزادش گذاشت، که هر کارى خواست بکند، عینا مانند یک دشمن نیرومندى که در جنگ شکست خورده باشد و او را اسیر گرفته باشند، مادام که زنده است باید مقهور و زیر دست باشد، اگر کار بدى کند شکنجه مى شود، و اگر کار نیکى کند تشکر و تقدیر از او به عمل نمى آید.
و همینکه دیدید مى گفتند که قوام اجتماع به وجود مردان است، باعث شد که معتقد شوند به اینکه اولاد حقیقى انسان، فرزندان پسر مى باشند، و بقاى نسل به بقاى پسران است، (و اگر کسى فرزند پسر نداشته باشد و همه فرزندانش دختر باشند، در حقیقت بلا عقب و اجاق کور است)، و همین اعتقاد منشا پیدایش عمل تبنى (فرزندگیرى) شد، یعنى باعث آن شد که اشخاص بى پسر، پسر دیگرى را فرزند خود بخوانند و ملحق به خود کنند، و تمامى آثار فرزند واقعى را در مورد او هم مترتب سازند، براى اینکه مى گفتند خانه اى که در آن فرزند پسر نیست محکوم به ویرانى و نسل صاحب خانه محکوم به انقراض است، لذا ناچار مى شدند بچه هاى پسر دیگران را فرزند خود بخوانند، تا به خیال خودشان نسلشان منقرض نشود، و با اینکه مى دانستند این فرزند خوانده، فرزند دیگران است و از نسل دیگران آمده، مع ذلک فرزند قانونى خود به حساب مى آوردند، و به او ارث مى دادند و از او ارث مى بردند، و تمامى آثار فرزند صلبى را در مورد او مترتب و جارى مى کردند.
و وقتى مردى از این اقوام یقین مى کرد که عقیم است و هرگز بچه دار نمى شود، دست به دامن یکى از نزدیکان خود از قبیل: برادر و برادر زاده مى شد، و او را به بستر همسر خود مى برد تا با او جماع کند، و از این جماع فرزندى حاصل شده ، و او آن فرزند را فرزند خود بخواند و خاندان او باقى بماند.
مساله ازدواج و طلاق نیز در یونان و روم نزدیک به هم بود، در هر دو قوم تعدد زوجات جائز بود، اما در یونان اگر زن از یکى بیشتر مى شد یکى از آن زنان ، زن قانونى و رسمى بود و بقیه غیر رسمى .

وضع زن در عرب و محیط زندگى اعراب
عرب از همان زمانهاى قدیم در شبه جزیره عربستان زندگى مى کرد، سرزمینى بى آب و علف و خشک و سوزان، و بیشتر سکنه این سرزمین، از قبائل صحرانشین و دور از تمدن بودند، و زندگیشان با غارت و شبیخون، اداره مى شد، عرب از یک سو، یعنى از طرف شمال شرقى به ایران و از طرف شمال به روم واز ناحیه جنوب به شهرهاى حبشه و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بودند، و به همین جهت عمده رسومشان رسوم توحش بود، که در بین آن رسوم، احیانا اثرى از عادات روم و ایران و هند و مصر قدیم هم دیده مى شد.
عرب براى زن نه استقلالى در زندگى قائل بود و نه حرمت و شرافتى، بله حرمتى که قائل بود براى بیت و خاندان بود، زنان در عرب ارث نمى بردند، و تعدد زوجات آن هم بدون حدى معین، جائز بود، همچنانکه در یهود نیز چنین است، و همچنین در مساله طلاق براى زن اختیارى قائل نبود، و دختران را زنده به گور مى کرد، اولین قبیله اى که دست به چنین جنایتى زد، قبیله بنوتمیم بود، و به خاطر پیشامدى بود که در آن قبیله رخ داد، و آن این بود که با نعمان بن منذر جنگ کردند، و عده اى از دخترانشان اسیر شدند که داستانشان معروف است، و از شدت خشم تصمیم گرفتند دختران خود را خود به قتل برسانند، و زنده دفن کنند و این رسم ناپسند به تدریج در قبائل دیگر عرب نیز معمول گردید، و عرب هرگاه دخترى برایش متولد مى شد به فال بد گرفته و داشتن چنین فرزندى را ننگ مى دانست بطورى که قرآن مى فرماید:
(یتوارى من القوم من سوء ما بشّربه) ، یعنى پدر دختر از شنیدن خبر ولادت دخترش خود را از مردم پنهان مى کرد و بر عکس هر چه بیشتر داراى پسر مى شد (هر چند پسر خوانده) خوشحال تر مى گردید، و حتى بچه زن شوهردارى را که با او زنا کرده بود، به خود ملحق مى کرد و چه بسا اتفاق مى افتاد که سران قوم و زورمندان، بر سر یک پسرى که با مادرش زنا کرده بودند نزاع مى کردند، و هر یک آن پسر را براى خود ادعا مى نمودند.
البته از بعضى خانواده هاى عرب این رفتار هم سرزده، که به زنان و مخصوصا دختران خود در امر ازدواج استقلال داده، و رعایت رضایت و انتخاب خود او را کرده باشند، که این رفتار از عرب، شبیه همان عادتى است که گفتیم در اشراف ایرانیان معمول بود، و خود یکى از آثار امتیاز طبقاتى در جامعه است .
و به هر حال رفتارى که عرب با زنان داشت، ترکیبى بود از رفتار اقوام متمدن و رفتار اقوام متوحش، ندادن استقلال به زنان در حقوق، و شرکت ندادن آنان در امور اجتماعى از قبیل حکومت و جنگ و مساله ازدواج و اختیار دادن امر ازدواج به زنان اشراف را از ایران و روم گرفته بودند، و کشتن آنان و زنده به گور کردن و شکنجه دادن را از اقوام بربرى و وحشى اقتباس کرده بودند، پس محرومیت زنان عرب از مزایاى زندگى مستند به تقدیس و پرستش رئیس خانه نبود، بلکه از باب غلبه قوى و استخدام ضعیف بود.
و اما مساله (پرستش) در بین عرب اینچنین بود که همه اقوام عرب (چه مردان و چه زنان) بت مى پرستیدند، و عقائدى که درباره بت داشتند شبیه همان عقائدى است که صابئین در باره ستاره و ارباب انواع داشتند، چیزى که هست بت هاى عرب بر حسب اختلافى که قبائل در هواها و خواسته ها داشتند مختلف مى شد، ستارگان و ملائکه (که به زعم ایشان دختران خدا هستند) را مى پرستیدند و از ملائکه و ستاره صورت هایى در ذهن ترسیم نموده و بر طبق آن صورتها، مجسمه هائى مى ساختند، که یا از سنگ بود و یا از چوب، و هواها و افکار مختلفشان به آنجا رسید که قبیله بنى حنیفه بطورى که از ایشان نقل شده بتى از (خرما)، (کشک)، (روغن)، (آرد) و… درست کرده و سالها آن را مى پرستیدند و آنگاه دچار قحطى شده و خداى خود را خوردند!. شاعرى در این زمینه چنین گفت :
اکلت حنیفه ربها—- زمن التقحم و المجاعه
لم یحذروا من ربهم —- سوء العواقب و التباعه
قبیله بنى حنیفه در قحطى و از گرسنگى پروردگار خود را خوردند ونه از پروردگار خود حذر کردند، و نه از سوء عاقبت این کار پروا نمودند!!
و بسا مى شد که مدتى سنگى را مى پرستیدند، اما آنگاه که به سنگ زیبائى مى رسیدند سنگ اول را دور انداخته و دومى را براى خدائى بر مى گزیدند، و اگر چیزى پیدا نمى کردند براى پرستش مقدارى خاک جمع نموده و گوسفند شیردهى مى آوردند و شیرش را روى آن خاک مى دوشیدند، و از آن گل بتى مى ساختند و بلا فاصله به دور همان بت، طواف مى کردند!
و زنان محرومیت و تیره بختى هایى که در این جوامع داشتند در دل و فکر آنان ضعفى ایجاد کرد، و این ضعف فکرى اوهام و خرافات عجیب و غریبى در مورد حوادث و وقایع مختلف در آنان پدید آورد، که کتب تاریخى این خرافات و اوهام را ضبط کرده است .
و این بود خلاصه اى از احوال زن در مجتمع انسانى در ادوار مختلف قبل از اسلام ، و در عصر ظهور اسلام .

نتایجى که از آنچه گفته شد به دست مى آید
همانطور که در اول بحث وعده داده بودیم ، تمامى سعى خود را در اختصار گوئى بکار بردیم، و از همه آنچه که گفتیم، چند نتیجه به دست مى آید:
اول اینکه: بشر در آن دوران درباره زن دو طرز تفکر داشت ، یکى اینکه زن را انسانى در سطح حیوانات بى زبان مى دانست، و دیگر اینکه او را انسانى پست و ضعیف در انسانیت مى پنداشت، انسانى که مردان، یعنى انسان هاى کامل در صورت آزادى او از شر و فسادش ایمن نیستند، و به همین جهت باید همیشه در قید تبعیت مردان بماند، و مردان اجازه ندهند که زنان آزادى و حریتى در زندگى خود کسب کنند، نظریه اول با سیره اقوام وحشى و نظریه دوم با روش اقوام متمدن آن روز مناسب تر است.
دوم اینکه: بشر قبل از اسلام نسبت به زن از نظر وضع اجتماعى نیز دو نوع طرز تفکر داشت، بعضى از جوامع زن را خارج از افراد اجتماع انسانى مى دانستند، و معتقد بودند زن جزء این هیکل ترکیب یافته از افراد نیست، بلکه از شرایط زندگى او است، شرایطى که بشر بى نیاز از آن نمى باشد، مانند خانه که از داشتن و پناه بردن در آن چاره اى ندارد، و بعضى دیگر معتقد بودند زن مانند اسیرى است که به بردگى گرفته مى شود، و از پیروان اجتماع غالب است، و اجتماعى که او را اسیر کرده، از نیروى او کار مى کند، و از ضربه زدنش هم جلوگیرى مى نماید.
سوم اینکه: محرومیت زن در این جوامع همه جانبه بود، و زن را از تمامى حقوقى که ممکن بود از آن بهره مند شود، محروم مى دانستند، مگر به آن مقدارى که بهره مندى زن در حقیقت به سود مردان بود، که قیم زنان بودند.
چهارم اینکه: اساس رفتار مردان با زنان عبارت بود از غلبه قوى بر ضعیف و به عبارت دیگر هر معامله اى که با زنان مى کردند بر اساس قریحه استخدام و بهره کشى بود، این روش امت هاى غیر متمدن بود، و اما امت هاى متمدن علاوه بر آنچه که گفته شد این طرز تفکر را هم داشتند که زن انسانى است ضعیف الخلقه، که توانائى آن را ندارد که در امور خود مستقل باشد، و نیز موجودى است خطرناک که بشر از شر و فساد او ایمن نیست و چه بسا که این طرز تفکرها در اثر اختلاط امت ها و زمان ها در یکدیگر اثر گذاشته باشند.
تفسیر المیزان جلد۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *