رفع کلیه رذایل اخلاقی و محبتهای غیرالهی

رفع کلیه رذایل اخلاقی و محبتهای غیرالهی

این مرحله همان مرحله پاک نمودن قلب است. مراحل پاکی قلب مشخصاً همان مراحل حضورقلب در محضر پروردگار می‌باشند. این حضور، از زمانی آغاز می‌شود که فرد توبه نماید، لذا پاکی قلب از ظلمتها در واقع از توبه و تصمیم بر عدم گناه آغاز گردیده و تا انس و حضور دائمی ‌در محضر پروردگار ادامه پیدا می‌کند. لیکن در این مرحله فرد مستقیماً به قلب پرداخته و اقدام به پاکی آن می نماید. در این مرحله فرد از توجه به غیر خدا بطور کامل خالی شده و فقط به خداوند توجه قلبی پیدا می‌کند و به هر آنچه از امور دنیوی که باید توجه و رسیدگی کند از مسیر خداوند و در طول رضایت خدا انجام می دهد.
در حقیقتِ انسان که همان قلب انسان است دو موضوع وجود دارد، یکی خصوصیات اخلاقی یا به عبارت دیگر رذایل و فضایل اخلاقی و دیگری محبتهای موجود در آن. بنابراین پاکی قلب همان از بین رفتن رذایل اخلاقی و از بین رفتن محبتهای غیر الهی می‌باشد. ایندو همانند ظرف و مظروفند به این معنی که رذایل و فضایل اخلاقی محدوده قلب انسانند و محبتها، محتویات موجود در قلب، حال هر چه رذایل اخلاقی رفع شده و فضایل اخلاقی برقرار گردد محدوده قلب انسان بزرگتر شده و در واقع وجود انسان توسعه پیدا می‌کند و این ظرف بزرگ شده و فرد به کرامتهای اخلاقی نایل می‌گردد و قلب او محل جاری شدن محبت نسبت به امور مثبت، خداوند و اسماء و صفات الهی می‌گردد. بنابراین از آنجا که اخلاقیات و محبتها با یکدیگر ارتباط ذاتی دارند فرد بایستی در این مرحله با این دو موضوع به موازات هم جهاد نماید به این معنی که هر چه محبتهای منفی را کنار می‌گذارد، رذایل مربوط به آن محبتها را نیز باید کنار بگذارد و هر چه رذایل اخلاقی را کنار می‌گذارد، محبتهای منفی مربوط به آن رذایل را نیز باید کنار بگذارد کما اینکه با توجه به نوع ارتباط این دو موضوع با هم از بین بردن رذایل اخلاقی منجر به از بین رفتن محبتهای غیر الهی می شود.
برای رفع رذایل اخلاق فرد باید تمام خلقیات رذیله درون خود را به همراه تتمه مبارزه با حرص، کبر و حسد از بین ببرد طریقه از بین بردن رذایل همان است که در بخش “از بین بردن ریشه‌های گناه” بیان گردید لیکن در این مرحله باتوجه به اینکه رذایل فرد نمود بیرونی ندارد بایستی باید در مرحلی ای دقیقتر با خطورات ذهنی و حالاتی که از این رذایل در قلب فرد اتفاق می افتد مبارزه نماید به این ترتیب که وقتی رذیله ای از رذایل به ذهنش خطور کرد از آن فکر اعراض نموده و برای از بین بردن ریشه‌های آن، در عمل و فکر برخلاف اقتضائات آن رذیله عمل نماید و با تضرع از خدا و ائمه اطهار بخواهد تا این رذایل را در او ریشه کن نمایند و تا می تواند نور علم را در وجود خود جاری نماید. برای کسانیکه در این سطح از ایمان قرار دارند نورانیت علم به مجرد تحصیل علم و دانش منجر به از بین رفتن رذایل در قلب فرد می گردد چراکه قلب این افراد به قدری پاک شده است که نور علم الهی به درون قلب فرد بلاواسطه نفوذ کرده و آنرا نورانی می کند.
برای رفع محبتهای غیر الهی، زمانی که افراد یا چیزهای مورد محبت به خاطرش خطور کردند، با بی‌توجهی به آنها و متمرکز نمودن فکر به امور الهی ، آرام آرام آنها را از قلبش پاک می‌نماید یعنی هر وقت این محبتها به خاطرش خطور کرد با توجه نمودن به موضوعی غیر از آن موضوعِ مورد محبت و توجه به چیز دیگر علی الخصوص با پرداختن به موضوعات مثبت و ذکر و صلوات، از توجه به آن محبتهای منفی صرف نظر کرده و به امور غیر منفی معطوف می‌شود.
قلبی که دارای محبتهای مختلفی است و همچنین بخشی از این محبتها در ناخودآگاه او رسوب کرده است به محلهای مختلفی از این محبتها حرکت کرده و به آنها توجه می‌نماید، در این زمان است که از توجه و حضور به پروردگار فارغ شده و حالت کدورت به او دست می‌دهد. اگر در حالیکه به توجه به غیر مبتلا شد از توجه به آنها اعراض نموده و در عمل سعی کند خود را متوجه پروردگار نماید، باعث می‌شود محبت و توجه به غیر در او به مرور زمان پاک شود و حالت حضور بصورت قویتری در او ظاهر شود و این منجر به این می‌شود که خطورات ذهنی در او پاک شود و گاه می‌شود که با توجه به محبتهایی که در قلب او وجود دارد و در ناخود آگاه او ثبت شده است , فرد به یاد اتفاقاتی که در دوران بسیار دور برای او افتاده بیافتد. این خاطرات و خطورات ذهنی با بی توجهی بطور کامل پاک شده و قلب او عاری از تمام این ظلمات و موانع توجه به خداوند می‌شود. توجه و تفکر دریچه قلب انسان است، زمانیکه انسان دم در دل نشست و غیر خدا را راه نداد این قلب از امور منفی خالی می‌شود و زمانیکه دل انسان از غیر خدا خالی شد خداوند در قلب او محبت خود را جاری می‌نماید.
پس از آنکه مطابق مرحله قبل به ذکر و حضور قلب مشغول شد جهت از بین بردن بیشتر آشفتگی فکری که از قوه وهم انسان حاصل می شود فرد باید تلاش نماید به حقیقت خود توجه نموده و در درون خود متمرکز شود و در همین مواقع پس از قوی شدن در این حالت سعی کند بجای تمرکز در درون خود به ذکر قلبی نسبت به خدا متمرکز شود و تلاش نماید این حالت ذکر را هرچه دائمی‌تر و عمیقتر نماید علی‌الخصوص هنگام خواندن نمازها. زمانیکه رذایل اخلاقی در درون فرد کاهش پیدا کرده و محبتهای غیر الهی در درون فرد فروکش کرد، آرام آرام خدا، در درون او طلوع می کند و گشایشی در فرد حاصل می شود به نحویکه خود را آمیخته با خدا می بیند و هیچ چیز را با خواست و رضایت خدا عوض نمی کند. این توجه قلبی و متمرکز شدن در خدا آنقدر در زندگی انسان توسعه پیدا می‌کند که حالت بی توجهی نسبت به همه امور خارج از وجودش به وجود می آید و حالت انس با خدا در فرد ایجاد می شود و آرام آرام فرد احساس می کند در درون او پایگاهی از خدا ایجاد شده است که تمام اعمال و رفتار و تفکراتش مطابق با دستورات آن انجام می شود و اینجاست که فرد به مقدمات مقام اولیاء خدا می رسد یعنی آرام آرام تمام اعمال و تفکرات و خواسته‌های قلبیش الهی می‌گردد.
توضیح اینکه مسیر حرکت به سمت خدا چنان است که فرد باید در درون خود متمرکز شده و از درون خود خدا را دریابد چراکه تنها جایی که فرد می تواند خدا را مستقیماً و بدون واسطه دریافت کند درون خودش است زمانیکه انسان با دیدن آسمانها و زمین و آنچه خدا خلق کرده و یا زمانیکه انسان با استدلالات و فلسفه خدا را در می یابد در واقع خدا را در وهم و خیال خود دریافت کرده است و او را توهم نموده و در ذهن خود ترسیم کرده است اما زمانیکه انسان از درون خود به هستی خود که همان هستی خداست توجه نماید و حقیقت هستی خود را دریابد در واقع خدا را دریافت کرده است بنابراین تنها راهی که انسان از آن طریق به دریافت خود خدا می تواند برسد نه آنکه خدا را در ذهن خود ترسیم کند همین طریق است و این حقیقتی است که با کمی دقت می توان به آن رسید و این بزرگترین مقام و منزلت انسانی است که هر انسانی بی واسطه به خدای خود متصل است لیکن این اتصال از جانب خدا برقرار است اما اگر بخواهد از جانب انسان نیز بر قرار شود نیاز به مقدمه ای دارد.
آن مقدمه ای که انسان برای برقراری ارتباط با خدا به آن نیازمند است این است که انسان ابتداءً باید در درون خود متمرکز شده و آشفتگیهایی که بر اثر توجه به امور مختلف در درون او اتفاق افتاده از بین برود. توضیح اینکه انسان در زندگی خود بر اثر توجه و محبتی که نسبت به امور مختلف مادی و غیر الهی دارد آشفتگی در درون و حقیقت وجودش اتفاق می افتد که دائماً توجهش به امور مختلف است این توجه دائمی به امور مختلف منجر به این می شود که فرد از خود و حقیقت خود غافل شده و دائما به امور مختلف دیگر که همه غیر الهی هستند بپردازد نتیجه این اتفاق این می شود که انسان بر اثر توجه و محبت به امور مادی و غیر الهی هم سنخ و همانند آنها شده و حقیقتش از شباهتش به خدا که اصل اوست خارج شود و حال آنکه سعادت انسان در این است که انسان شبیه به کسی شود که حقیقتش با او انطباق داشته و او اصل وجودش می باشد چراکه وطن اصلی انسان همان است و انسان تا به وطن خود نرسد آرام نمی شود چراکه با هر جای دیگر ناهمانگ و ناهمگون است.
بنابراین سعادت و آرامش انسان در این است که با خدا انطباق و ارتباط برقرار کند و مقدمه رسیدن به این ارتباط تمرکز در حقیقت و درون خود است. لذا زمانیکه انسان به تمام رذایل اخلاقی و محبتهای غیر الهی نظر می کند (که این دو امر سرسلسله تمام انحرافات و تعارضات وجود انسان است.) مشاهده می کند از اموریند که انسان را از حقیقت خود خارج نموده و به اموری خارج از وجودش که امور غیر الهی هستند مشغول می نماید. همانطور که گفته شد سرسلسله تمام رذایل در وجود انسان حرص, کبر و حسد است اگر دقت شود ملاحظه می گردد که حرص بر اثر توجه انسان به امور خارج از وجود خود و تلاش در اثر به دست آوردن آنها حاصل می شود و کبر از توجه به دیگران و خود را از آنها بالاتر دانستن به وجود می آید و حسد از توجه به دیگران و نعمتی که در دست آنهاست به وجود می آید لذا سرسلسله تمام رذایل وجود انسان براثر توجه و محبت انسان به اموری غیر الهی خارج از وجودش به وجود می آید. محبت غیر الهی هم باز به همین ترتیب واضح و روشن است. همچنین اموری که در شرع حرام گردیده نیز از همین جنس از مسائل است یعنی پرداختن به اموری که انسان را از خدا به شدت دور می کند اموریند که حرام اعلام گردیده است و تمام حرامها انسان را از خود خارج نموده و به امور غیرالهی پرداخته و متوجه می نماید.
با این توضیحات واضح شد که سعادت انسان در ترک محرمات و رفع رذایل اخلاقی و محبتهای غیر الهی است تا با این امور مقدماتی در انسان فراهم شود تا انسان به درون خود مراجعه نموده و در خود متمرکز شود. این تمرکز در درون, زمانی اتفاق می افتد که محبتها و به عبارت دیگر تمام شباهتهای حقیقت انسان با امور غیر الهی از بین برود نه فقط با تمرین در حالیکه انسان محبتهای غیرالهی داشته باشد ذهن خود را به درون خود متمرکز نماید چراکه اینجا بحث ذهن نیست بلکه موضوع استقرار حقیقت انسان در خود است که نتیجه این استقرار, تمرکز ذهن و مفارقت از توجه به غیر می باشد. هرچند لازمه این تمرکز و استقرار فرد در درون خود تمرین فکری و ذهنی هم می باشد.
پس از آنکه فرد غیر خدا را از درون خود پاک نمود یعنی از آشفتگیها خود را آزاد کرد برای اینکه بتواند در خود مستقر شود باید معرفت و شناختی نسبت به حقیقت خود پیدا کند تا با توجه به شناخت صحیحی که نسبت به خود دارد به درستی در خود مستقر شده و خدا را دریابد. این معرفت و شناخت نسبت به حقیقت خود همان معرفت نفس است که در روایات و آیات قرآن در اهمیت آن مطالب زیادی بیان گردیده است.
نتیجه معرفت نفس, این است که انسان فقط توجه به خداوند سبحان می نماید و از هر مانعى که انسان را به خود مشغول مى سازد دست برمی دارد تا اینکه نفس خود را آن طور که هست مشاهده می نماید و نیاز ذاتى آن را به خداوند سبحان درمی یابد. و هر کس که به چنین مقامى دست یابد، مشاهده او از مشاهده مقومش که خداست ، جدا ناپذیر خواهد بود. پس زمانى که خداوند سبحان را مشاهده کرد، آن وقت خدا را با یک معرفت بدیهى و روشن خواهد شناخت. سپس حقیقتا نفس و خویشتن خویش را به وسیله او خواهد شناخت ؛ براى اینکه نفس او عین ربط و وابستگى به خداى سبحان است و آنگاه هر چیزى را به وسیله خداوند متعال شناسائى خواهد کرد.
از امام صادق علیه السلام پرسیدند: چگونه ذات شاهد، پیش از صفت او شناخته مى شود؟ حضرت فرمودند: او را مى شناسى و از نشانه او با خبر مى شوى و توسط او به نفس خود معرفت مى یابى ، نه توسط خودت و از جانب خود و به این نکته پى خواهى برد که آنچه در تو مى باشد از براى او به خاطر خود اوست ؛ همانطور که برادران حضرت یوسف علیه السلام به او گفتند: آیا راستى تو یوسفى ؟ گفت : من یوسف هستم و این برادر من است؛ پس او را توسط خود او شناختند نه به وسیله دیگرى و نه توسط خیالات قلبى و بافته هاى ذهنى خود.
حاصل بحث اینکه زمانى که انسان پروردگارش را مشاهده مى کند، او را مى شناسد و نفس خود را هم مى شناسد و هر چیزى را توسط خدا مى شناسد و در همین موقع است که آن توجه عبادى در موقعیت خود قرار مى گیرد و محل و مقام خود را مى یابد؛ زیرا بدون این مشاهده ، تمام توجهات ما به سوى خدا جز یک تصور ذهنى از چیزى نخواهد بود و این مفهوم تصور شده و صورت ذهنى و همچنین مصداق محدودى که براى آن پنداشته شده غیر خداوند سبحان خواهد بود.
بنابراین زماینکه انسان در درون خود مستقر شد از آنجا که تمام امور غیر الهی از وجود او پاک شده جلا, شفافیت و لطافتی در او اتفاق می افتد که خدا را در خود می تواند ببیند و به عبارت دیگر از هستی خود با هستی خدا ارتباط برقرار می کند و این همان حقیقت شناخت و ارتباط با خداست که با شناخت خدا در حیطه فکر و وهم بسیار متفاوت است و این راه همان است که انسان را با اصل خود مرتبط می کند و تمامی کمالات می رساند.
زمانیکه فرد به میزان بالای هشتاد درصد خود را با حقیقت عالم هماهنگ می کند حالت ذکر و حضور قلب در او به صورت دائم جریان می یابد لیکن از آنجا که هنوز به میزان بیست درصد خود را با حقیقت عالم تطبیق نداده نمی تواند بطور کامل و عمیق این حالت را در خود نگهدارد چراکه حالت حضور قلب یک حالت فیزیکی نیست که قابل تقسیم بندی باشد یعنی زمانیکه به صددرصد تطبیق با حقیقت عالم رسید می تواند حقیقتاً و بطور کامل حالت ذکر و حضور قلب داشته باشد و پیش از آن اساساً نمی تواند حالت حضور قلب را به نحوی که در ظاهر وجود خود و در تمام ذهن و اعمال خود احساس کند داشته باشد چرا که هنوز ظلمتهایی در او هست که با این حالت انس و در محضر خدا بودن هماهنگی ندارد.
هماهنگی با حقیقت عالم به این معناست که خود را با قواعد و قوانین جاری در عالم تطبیق نموده و خود را با آنها هماهنگ کند. لازمه تطبیق با قواعد و قوانین حقیقت عالم این است که ابتدا باید این حقایق را شناخت. علمای مکتب تشیع قائل بر این هستند که این قواعد و قوانین به برترین شکل توسط رسول الله و اهل بیت ایشان(صلوات الله علیهم اجمعین) بیان و تشریح گردیده است و بالاتر اینکه این حضرات این راه را خودشان رفته اند لذا از همه کس بیشتر به این راه واقفند و بالاتر از آن اینکه کسانیکه در مسیر تعالی به سمت خدا قرار می گیرند ایشان با ولایت باطنی که در عالم دارند دست این افراد را گرفته و به مقصد می رسانند.
قوانین و قواعد جاری در عالم همان است که از اسماء و صفات الهی در عالم جریان یافته و این اسماء و صفات نیز به همان بی نهایت مطلق که پروردگار است بر می گردد لذا تمام این حقایق به حقیقت مطلق عالم برمی گردد. بنابراین هرکس با بی نهایت مطلق هماهنگ باشد با تمام این قوانین و قواعد جاری در عالم هماهنگ شده است لیکن طریقه بدست آورده آن از کثرت به وحدت است به این معنی که ابتدا خود را باید با جرینات جاری در عالم هماهنگ کند تا آرام آرام به کلیه حقایق عالم هماهنگ شده و به حضور قلب دائمی نایل گردد.
برای تحقق قوانین و قواعد جاری در عالم در وجود انسان بایستی سلسله مراحل انجام شرعیات, ایجاد اخلاقیات و برقراری عرفانیات در وجود انسان واقع شود به این معنی که فرد بایستی ابتدا واجبات و محرمات را انجام دهد و خود را متخلق به اخلاق حسنه نموده و اخلاق رذیله را در خود از بین ببرد و پس از آن موانع ذکر و حضور قلب را در خود از بین ببرد به این معنی که محبتهای غیر الهی و تتمه اخلاق رذیله را از وجود خود پاک کند و کرائم اخلاق را در خود بطور کامل برقرار نماید و روابط اجتماعی را در خود به نحو احسن برساند.
زمانیکه فرد این خصوصیات را در خود به وجود آورد به مرحله ای می رسد که احساس می کند گرمایی از خدا در او به وجود آمده که می خواهد دائماً با خدا در ارتباط و انس باشد اما تتمه عیوب مانع از آن می شود که این ارتباط به صورت دائمی در او واقع شود لذا می بیند که بعضی از حالات در او پدیدار می شود که حالت ذکر را از او زایل می کند مثلاً توجهی به جنس مخالف پیدا کرده یا حالت غضبی که برای خدا نمی باشد و تمام اینها نه از روی گناه بلکه از روی “حسنات الابرار سیئات المقربین” در او واقع می شود چرا که او می خواهد جزو مقربین باشد ولی هنوز جزو نیکان است در این مرحله است که تلاش فرد برای ذکر و حضور قلب منجر به این می شود که با این عیوب در درون خود درگیر شده و این عیوب را از درون خود پاک کند در گیر شده به این نحو که اتفاقاتی که بر اثر آن عیوب در درونش می افتد وقتی ملاحظه می کند می بیند که با توحید و توکل در تضاد است و در راستای خدا بصورت خالص, فقط برای خدا نیست بلکه چیزهایی از نفسانیات در آنها دخیل است اینجاست که متذکر شده خود را مورد بازخواست قرار می دهد, توبه کرده و رفتار و حالات و خطورات ذهنیش را متناسب با آن اصلاح می کند تا حقیقت و نهایت اخلاص را در خود بر قرار نماید تا بتواند حالت حضور قلب خود را دائمی نموده و حالت انس با خدایش لحظه ای قطع نشود.
در کنار این تلاشها, تمرین برای ذاکر دائمی بودن و عدم توجه به اموری که مرتباً ذهن او را به سمت خود می کشد در قالب تمرکز ذهن و حواس و همچنین معرفت نفس و شناخت حقیقت وجودی خودش به عنوان یک انسان در رسیدن به این امر مهم بسیار تأثیر گذار است.
در این مرحله فرد آرام آرام حالت بزرگی و نورانیتی در قلب خود حس می‌کند که همه چیز را کوچکتر از آن می‌بیند که بخواهد توجه به آنها بر توجه به خدا غالب شود یعنی خداوند را آنچنان بزرگ حس می‌کند که در هیچ زمانی توجه به امور دیگر او را از توجه قلبی به خدا فارغ نمی‌کند و حرارت و افتادگی در خود می‌یابد که حالت حرص بر او تأثیر نمی‌گذارد به عبارت دیگر تمام فعالیتهایش را با هماهنگی با خدا و آن نوری که در درون خود حس می‌کند انجام می‌دهد و در این مرحله است که حقیقت توکل را درمی‌یابد ( در واقع توکل به خدا او را در فعالیتها فعالتر می‌کند نه آنکه کِرِختی و بی حالی در او ایجاد کند و فعالیتهای خود را نه از روی حرص بلکه از روی نورانیتی که در قلب خود از خدا حس می‌کند انجام می‌دهد و این حقیقت نفس ملهمه است.) در این مرحله محبت به خدا بر تمام محبتهای دیگر غلبه دارد چراکه عظمت و زیبایی خدا از همه چیز عظیمتر و زیباتر است و در این مرحله تتمه محبت به غیر خدا بطور کامل از بین می رود تا فقط محبت به خدا در این فرد باقی بماند و محبت به امور دیگر فقط در راستای محبت به خدا می‌باشد. در این مرحله فرد احساس کرامت و پاکی و عزت و آرامش و در درون خود ثقلی را احساس می‌نماید و این امر موجب قویتر و مستحکمتر شدن فرد در طی مسیرش می‌گردد.
زمانیکه محبت و توجه به خدا از درون فرد جوشید تمام اعمالش برای خدا می‌شود اما نه برای رسیدن به بهشت یا فرار از دوزخ بلکه اعمالش را فقط و فقط برای خدا و از روی عشق و محبت به خدا انجام می دهد یعنی وقتی عملی پیش رویش در آمد و آن عمل الهی بود حرارت و محبتی نسبت به خدا از درونش می جوشد که او را به سمت انجام آن عمل می کشاند چنین کسی مؤمن حقیقی گردیده و مشمول آیات اول سوره انفال در خصوص مؤمنین می‌گردد و تمام مطالبی که در مرحله بعد (خروج از ظلمتها و رسیدن به نور) بیان می گردد در او اتفاق می‌افتد.
در این مرحله فرد در درون خود نوری را به عیان حس می‌کند که عاشق او می‌گردد و برای برقرار ماندن آن نور در درونش حاضر است از هر لذت مادی چشم پوشی نماید. این نور همان نور ایمان یا نور حضور خدا در قلب اوست. در این مرحله حرص ، کبر و حسد بطور کامل در وجود او از بین می‌رود و هیچ توجهی به هیچ موجود دیگری ندارد بلکه خدا را وکیل خود گرفته و تمام امور را با اتکای کامل به او انجام می‌دهد.
از آنجا که هستی انسان از هستی خداست انسان می تواند خدا را بی هیچ واسطه‌ای دریابد و بدون هیچ واسطه‌ای در قلبش بین خود و خدا ارتباط برقرار کند و در خانه دل او غیر از خدا هیچ کس دیگری وجود نداشته باشد در این مرحله از تزکیه و خودسازی، فرد باید خود را به چنین ارتباطی با خدا برساند یعنی به جایی برسد که در قلب او غیر از خدا کسی وجود نداشته باشد. برای رسیدن به چنین مرحله ای فرد باید خدا را به خوبی شناخته و در تمام شبانه روز سعی کند توجه و حضور قلب دائمی نسبت به خدا داشته باشد یعنی از توجه به هستی خود شروع کرده و به توجه به حقیقت خدا در درون خود برساند و با عشق و محبتی که نسبت به خدا در قلب او ایجاد می شود توجه محبت آمیز به خدا در قلب او بجوشد و خود به خود در همه زمانها و در تمام شرایط به خدا توجه نماید و ذکر خدا و حضور قلب، تمام وجود او را پر کند و این اتفاق نمی افتد مگر اینکه فرد علاوه بر سعی در حضور قلب و از بین بردن رذایل اخلاق در عمل هم به مرحله ای برسد که نمازهایش به جماعت و اول وقت بوده و نماز شبهایش حدود یک ساعت ‌گردد و حداقل بخشی از نمازهای نافله دیگر را متناسب با آمادگیش بجا ‌آورد و همچنین ارتباط محکمی با اهل بیت (ع) پیدا نموده و نقش ایشانرا در تمام امور زندگی خود درمی‌یابد و حداقل روزی یک جزء قرآن بخواند و در تحصیل علم اقدام به آشنایی دقیق با اعتقادیات و عرفانیات و تحقیق بر روی قرآن و روایات در موضوعاتی که خود فرد تشخیص می‌دهد ‌نماید.
در این مرحله فرد در درون خود حضور قلب دائمی‌حس می‌کند و حرارت و انسی در درون خود نسبت به پروردگار دارد و در این مرحله درک می کند که ‌این قلب است که باید در محضر خداوند قرار گیرد و جای ذکر حقیقی خدا در فکر و اندیشه نیست و از طرفی همین حضور در محضر پروردگار مابقی رذایل و محبتهای غیر الهی را از درون او پاک نموده و آنها را می‌سوزاند و به عبارتی دیگر خانه تکانی می‌کند و احساس می‌نماید تمام امور او خواه ریز یا درشت همه تحت فرمان الهی است و از آنجا که قلب او در تسخیر خداوند می‌باشد در می‌یابد اراده او نیز تحت فرمان اراده الهی قرار گرفته و با خواست و اراده و هماهنگی با خداست که تمام کارهایش را انجام می‌دهد و حالت انس با خدا در وجود او آرام آرام بر قرار می‌شود.
در این مرحله وجود فرد هرچه بیشتر به سمت توحیدی شدن پیش می رود به این ترتیب که هرچه فرد محبتهای غیر الهی و رذایل اخلاق را در وجود خود از بین ببرد کلیه تعلقات را از وجود خود پاک نموده است و حتی ناخودآگاه خود را که از لایه‌های درونی‌تر و غیر قابل احساس در ظاهر می باشد را نیز پاک کرده است. زمانیکه تعلقات انسان پاک شود وابستگیهای انسان که موجب تشتت و پراکندگی وجود انسان است از بین رفته و وجود انسان به سمت توحیدی شدن پیش می رود و از آنجا که تعلقات محدودیتهای وجود انسانند با از بین رفتن تعلقات وجود انسان در جهت هستی مطلق توسعه می یابد. بنابراین با از بین رفتن محبتهای غیر الهی و رذایل اخلاق وجود انسان توحیدی شده و همچنین دارای کرامت و عظمت می شود و دیگر به پستی تعلقات، خود را آلوده نمی کند چراکه توحیدی، پاک و باعظمت گردیده است.
بنابراین ملاک و شاخص برای گذراندن این مرحله این است که فرد حرارت و انسی را در درون خود نسبت به خدا حس می‌کند و خود را از او حس می کند و او و خود را یکی می بیند و خود را بطور مستمر در محضر پروردگار می‌بیند و عشق و علاقه‌ای از خدا در او می‌جوشد که تمام کارهایش را فقط برای خدا، و نه بهشت و جهنم، انجام می‌دهد و خود را بطور کامل تحت فرمان الهی می‌یابد و در او هیچ رذیله اخلاقی و محبت غیر الهی باقی نمی‌ماند و نمازهای او کاملا در محضر خدا بوده و ذاکر حقیقی خدا و دارای ذکر کثیر می گردد و هیچ فحشا و منکری به ذهن و دل او خطور نمی‌نماید و دلش کاملا برای خدا از غیر خدا خلوت می شود. چنین کسی قرائت قرآنش ایمان او را افزایش می دهد و این افزایش ایمان را نیز حس می کند. چنین کسی عاشق حقیقی اهل بیت (ع) شده و از جان و دل، ایشان را دوست می‌دارد و واقعاً در غم ایشان غمگین و در شادی ایشان شاد می‌باشد و در هنگام عزای ایشان تا عمق وجودش دردمند است و در عمل کاملاً مطابق خواست و رضای ایشان بوده و در وقایع مختلف زندگی مطابق آنچه که ایشان در موارد مشابه عمل کرده‌اند عمل می‌نماید و به عبارت دیگر جزو شیعیان ایشان می گردد و نه اینکه فقط جزو محبین ایشان باشد.
زمانیکه تمام این موارد که در پاراگراف اخیر بیان گردید، باهم در وجود فرد واقع شد معلوم می شود که این فرد از این مرحله گذر کرده و در مرحله بعد واقع شده است. بلکه باید گفت که تمام اینها یک اتفاقند که در قالبهای مختلف، شکلهای متفاوتی به خود گرفته اند و آن اتفاق هم عاشق حقیقی خدا شدن است.
بنابراین در این مرحله فرد دائماً باید خود را در فضای حضور قلب قرار داده و در این تلاش باشد که تمام رذایل اخلاق را از وجود خود ریشه کن کرده و فقط محبت الهی در قلب او باشد و چیزهای دیگر را فقط در راستای خدا دوست داشته باشد و سعی نماید آتش عشق به خدا را در درون خود زنده کند و از خدا حرارتی در وجودش ایجاد شود که حداقل نمازها و کارهای مثبت دیگر را با جذابیت و کششی که از محبت خدا در درون خود حس می کند انجام دهد یعنی ابتدا حرارتی در قلبش ایجاد شود سپس به این اعمال کشانده شود برخلاف حالت قبل که ابتدا نیت کرده و بعد کار الهی خود را انجام می دهد.
بنابراین راه رسیدن به خدا بسیار ساده است و آن اینکه همانطور که در وجود دیگر انسانها را فضای توجه به غیر پر کرده و فضای ذهنی آنها پر شده از توجه به آن اموری که به آنها محبت دارند مانند زن ، ثروت و مظاهر دیگر زندگی مادی ، فضای وجود این فرد باید از خدا پر شود یعنی تمام توجه این فرد باید معطوف به الله و اسماء و صفات او باشد. برای رسیدن به چنین مرحله ای فرد باید زمینه های برقراری اسماء و صفات الهی و توجه به الله را در درون خود مهیا کند تا فضای غالب شخصیت او الوهیت و توجه به الله باشد و آنهم ترک رذایل اخلاق و محبتهای غیر الهی در وجود خود است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *