روش از بین بردن ریشه‌های گناه

روش از بین بردن ریشه‌های گناه

پس از آنکه انسان در تقوی و اراده خود چنان قوی شد که هیچ معصیتی را عمداً انجام نداده و هیچ واجبی را عمداً ترک ننمود آمادگی آنرا می یابد که ریشه های گناه را ترک کند. مرحله “از بین بردن ریشه های گناه” مرحله ورود به قلب است. از آنجا که ریشه های گناه سه رذیله حرص، کبر و حسد است، در این مرحله باید با این سه رذیله موجود در وجود خود مبارزه کند. مبارزه با این سه رذیله و پاک نمودن قلب از آنها، که سرسلسله تمام رذایلند، منجر به پاک شدن قلب از تمام رذایل می‌گردد. بنابراین برای از بین بردن ریشه‌های گناه، فرد باید درصدد از بین بردن تمام رذایل اخلاق باشد و تمام رذایل را از قلب خود پاک نماید تا ریشه های گناه از وجود او ریشه کن شود. لازم به ذکر است که با توجه به ارتباط محبتهای باطل با رذایل اخلاقی، پاک نمودن قلب از این رذایل باعث پاک شدن قلب از محبتهای باطل نیز می شود و به همان اندازه فرد ناچار است از محبتهای باطل صرف نظر کند تا به مهلکه رذایل اخلاق نیافتد. زمانیکه رذایل اخلاق در وجود فرد کاسته شد وجود او توسعه پیدا کرده و به کرائم اخلاق نایل می شود.
محدودیتهای ظلمانی انسان با خصلتهای حرص، کبر، حسد و در مجموع عجب، در وجود انسان ظاهر شده است که به عبارتی دیگر ریشه‌های کفر[۱] این سه رذیله هستند. این سه رذیله سر منشاء تمام رذایل می‌باشند. عجب به معنای خود بینی، سرسلسله و اصل این سه رذیله است و می‌توان گفت مادر تمام رذایل می‌باشد چراکه در وجود انسان یا خود است یا خدا. تمام خوبیها از خدا و تمام بدیها از خود سرچشمه می‌گیرد. به عبارت دیگر در وجود انسان یا هستی است یا محدودیت, تمام فضائل از هستی و تمام رذائل از محدودست انسان سرچشمه می گیرد.
کبر عبارت است از حالت برتر بینی فرد خود را نسبت به دیگران و دیگران را از خود حقیرتر و کوچکتر دیدن و مهمترین مشخصه آن این است که وقتی کسی مورد تکبر قرار گرفت در مقابل او تواضع نمی‌کند از آن فرد ناراحت شده و منفور فرد تکبر کننده واقع می‌شود و اگر بتواند به او ضرری بزند این کار را می‌کند. جایگزین تکبر در وجود انسان عزت نفس است. عزت نفس عبارت است از حالت توپری و بی‌نیازی نسبت به دیگران بر اثر پر شدن فرد از خدا. یعنی همان حالت صمدیتی که انسان را از توکل و اعتماد به خدا پر کرده و به دیگران به عنوان واسطه های فیض خدا می‌نگرد. چنین فردی خود را با هیچ کس مقایسه نمی کند که مبتلا به تکبر یا حسد شود.
حرص عبارت است از طلب نمودن انسان با اصرار چیزی را که در آن نفع خود را مستقلاً تصور می کند. در اینجا چند مطلب وجود دارد اول اینکه حرص شکل خاصی از طلب نمودن است و تفاوت آن با طمع آن است که طمع، خواهندگی و طالب بودن چیزی است لذا طمع نسبت به امور مثبت نیز واقع می شود و به خودی خود منفی نیست اما حرص با توجه به شکل طلب نمودنی که دارد به خودی خود منفی است. بنابراین طمع نسبت به چیزهای خوب، خوب است و نسبت به امور بد، بد است. اما حرص حتی نسبت به امور مثبت هم بد است هر چند آن موضوع مثبت خودش ذاتاً خوب می باشد. (در امور تربیتی برای رسیدن فرد به نیکیها در ابتدا اشکالی ندارد که فرد حریصانه امور مثبت را بطلبد لیکن پس از مدت زمانیکه بخش عمده ای از تکبر و حسد را از وجود خود پاک کرد بایستی موضوع حرص را نیز از قلب خود پاک کند تا مانع از وصول به مراتب نورانی و خروج از ظلمتها نشود.)
مطلب دوم در موضوع حرص این است که آن نفع را مستقل در تأثیر گذاری می‌داند و آن موضوع را مستقل در انجام خواسته اش می داند و این همان مسأله ای است که حرص را ذاتاً و به خودی خود منفی می کند و در مقابل توکل به خدا قرار می دهد چراکه فرد چنین می پندارد که آن نفع در ذات آن موضوع است و نفع رسانی آن موضوع را طبق خواست خدا نمی بیند و این همان عدم نگرش توحیدی به عالم است که منجر به توکل نکردن به خدا می گردد و در نتیجه فرد مصرانه برای رسیدن به آن چیز اقدام می کند تا به آن نفع برسد و این پنجمین مطلب است.
سوم اینکه شخص حریص نفع خود را متصور است به این معنی است که انسان چیزی را می طلبد که در آن چیز نفع خود را تصور کند یعنی آن چیز طبق وهم و خیال او نفع دارد و ممکن است در واقع نفعی برای فرد نداشته باشد و این موضوع یکی از ارکان مفهوم حرص است که از خیال و وهم انسان سرچشمه می گیرد.
چهارم اینکه از آنجا که مطابق وهم و تصور خود به دنبال نفع است، در ذهن خود از امور مختلف تأثیر گذاریهایی را که موضوعات دلخواهش را ایجاد می نماید تصور می نماید بنابراین باعث تشتتی در شخصیت او می گردد که امور متفاوت و متنوعی را برای به دست آوردن خواسته های خود خواهان می شود که این امر منجر به تشتت و ازهم گسیختگی شخصیتی او می گردد و این تشتت و خیالپردازی موجب عدم تعادل روانی در فرد می گردد (هرچند این عدم تعادل در ابعاد کم و در بعضی امور خود را نشان دهد).
از آنجا که فرد در اموری که حرص می زند حالت اصرار در رسیدن به آنها دارد برای رسیدن به آن موضوعات عجله نیز می کند بنابراین یکی از راههای جلوگیری از حرص و ضعیف نمودن آن آرامش و عدم تعجیل در رسیدن به منافع متصور می باشد یعنی زمانیکه در رسیدن به چیزی عجله می کند خود را به آرامش زده و با آرامش اقدام به آن موضوع نماید و حتی در رسیدن به آن امر وقفه بیاندازد. از طرف دیگر سعی کند ذهن خود را در امور بی‌ارزشی که گیر کرده و توقف می نماید و به آن امور که ارزشی ندارد می پردازد خارج کرده و ذهن خود را مشغول به آن امور ننماید. این دو موضوع همان برخلاف اقتضائات حرص عمل کردن است. دیگر اینکه فرد در موضوعات توحید افعالی و عملی تفکر کرده و به این بیاندیشد که تمام امور طبق خواست خداست که واقع می شود و خواست خدا علت تامه در به وقوع پیوستن تمام امور می باشد یعنی تا خدا مجموعه علل واقع شده را تأیید ننماید معلول واقع نمی شود و سعی کند خود را به توکل بزند تا توکل به خدا در درونش مستقر شود. و دیگر اینکه مستقر و متمرکز شدن در درون خود و پس از آن دارای ذکر و حضور قلب شدن نسبت به خدا از بین برنده موضوع حرص است و زمانیکه انسان دارای حضور قلب شد و در درون خود مستقر و متمرکز شد و خود را در محضر خدا دید رذیله حرص بطور کامل از وجودش پاک می شود.
بنابراین با رسیدن به این موضوع که هرچیزی به خواست خدا می تواند برای انسان اثر و فایده ای داشته باشد و با برقرار شدن توحید در وجود انسان و رسیدن به نگرش توحیدی حرص در وجود انسان از بین می رود لذا توکل به خدا در مقابل حرص قرار دارد، چراکه توکل به خدا، زمانی در انسان برقرار می گردد که خدای قادر حکیم را با هرچیز دانسته و بداند هیچ چیز اثری ندارد مگر به خواست خدا.
به عبارت دیگر حرص عبارت است از حالتی در وجود انسان که بر اثر آن تمام امور لذتبخش و لازم برای خود را جذب نموده و انسان را برای بدست آوردن آنها به حرکت وا می‌دارد و بر اثر جهل و نادانیش، آن امور را مستقل در تأثیرگذاری می‌بیند. وقتی فرد جهل را کنار گذاشته و بفهمد که تمام امور وابسته به خدایند و تا خدا نخواهد هیچ امری در عالم اتفاق نمی‌افتد، امور را مستقل ندیده و از حرص زدن اجتناب می کند و هر امری را با توکل به خدا بدست می‌آورد لذا حرص در مقابل ذکر، حضور قلب و انس با خدا قرار دارد.
خصلت حرص هم در امور منفی اتفاق می‌افتد و هم در امور غیر منفی، مهم جذابیت داشتن آن موضوع است. حرص در امور منفی از دو جهت بد است هم اینکه آن موضوع منفی است و هم اینکه برای آن حرص زده شده اما حرص در امور مثبت از آنجا که حرص زده می‌شود منفی می‌باشد هرچند از آن جهت که امر مثبتی است خوب است چراکه حرص بالذاته امری منفی است. زمانیکه حرص از قلب فرد کنده شود توجه به دنیا و مراتب پست وجود فرد از بین رفته و ذکر، حضور قلب و انس با خدا در قلب فرد جایگزین می‌شود و در واقع حیوانیت از قلب فرد کنده شده و عالم نور و مراتب بهشت به روی او باز می‌شود.
بر اثر از بین رفتن حرص، فرد نه در زمان گذشته زندگی می کند و نه در زمان آینده بلکه فقط در زمان حال زندگی می کند یعنی نه در خیالپردازی آینده است و نه در حسرت گذشته بلکه فقط حال را اصلاح می کند که در این صورت هم گذشته را اصلاح کرده و هم آینده را. چراکه زمان حال، آینده گذشته است و گذشته آینده البته با برنامه ریزی برای آینده و عبرت گرفتن از گذشته، حال خود را به نحو احسن سپری می کند و برنامه دقیقی برای زمان حال خود ایجاد می نماید.
انسان حریص و متکبر هر دو به محدودیتهای خود توجه دارند با این تفاوت که انسان حریص به نداشته‌های خود توجه دارد و انسان متکبر به داشته هایی که از محدودیتها حاصل شده توجه می‌کند (و به این ترتیب هردو به نداشته های خود توجه دارند لیکن هر یک به یک شکل) و به همین خاطر است که انسان حریص هیچگاه آرام و قرار ندارد و احساس آرامش نکرده و همیشه مضطرب است ولی انسان متکبر احساس آرامش می کند و در خودیت خود مستقر است که چنین فردی به این مرتبه از فهم برسد که بداند خودیت او نیز هیچ است آرامش خود را از دست داده و برای رسیدن به امور برتر متصور خود تلاش می‌کند خواه این امور برتر حقیقتاً برتر باشند یا باز هم در ظلمتها غوطه ور شود.
حرص زمانی در فرد ایجاد می شود که بین خود و امور دیگر مقایسه کند و آنها را برای خود مفید بداند حال از آنجاکه به آنها با دیده استقلال نگاه می کند یعنی نظرش این نیست که آن امر به خواست خدا نیاز او را برطرف می کند بلکه چنین می اندیشد که آن موضوع به خودی خود نیاز او را برطرف می کند، برای بدست آوردن آنها با توکل به آن امر و تعجیل در جهت بدست آوردن آن تلاش می نماید تا آن موضوع را ضمیمه وجود خود کرده و نیاز خود را برطرف نماید. تکبر و حسد نیز زمانی در فرد ایجاد می شود که بین خود و افراد دیگر مقایسه نماید و در این مقایسه خود را از او برتر دانسته و تکبر کند و یا از اینکه آن فرد دارای نعمتی شده و او این نعمت را ندارد بر آن فرد خشم بگیرد و حسد ورزد. چنانچه ملاحظه می گردد در تمام این رذایل فرد خود را در ارتباط با امور یا افراد دیگر مقایسه نموده و از آنجا که به آنها با دیده الهی نمی نگرد مطابق این رذایل عمل می نماید. چنانچه انسان با دیده الهی و توحیدی به امور بنگرد خواهد دید که آن موضوعی را که به آن حرص می زند اگر خدا بخواهد تاثیر گذار خواهد بود و اگر خدا نخواهد آن موضوع نمی تواند تاثیر داشته باشد کما اینکه انسان در زندگی خود چنین موردهایی را به کرار مشاهده می کند امیر المؤمنین می فرماید “من خدا را به شکسته شدن اراده‌ها شناختم.” بنابراین زمانیکه فرد با دیده الهی به امور بنگرد دیگر حرص نخواهد زد و در بدست آوردن چیزها آرام خواهد بود و خدا را فراموش نخواهد کرد. در مورد تکبر و حسد نیز چنین است یعنی اگر فرد با دیده توحیدی به امور بنگرد دیگر در مقام مقایسه خود با دیگران بر نمی آید که بخواهد خود را از دیگری بالاتر ببیند بلکه خود را فقط با خدا مقایسه می کند و اینجاست که خود را حقیر و مسکین می بیند هرچند عبادت جن و انس را آورده باشد و زمانیکه دیگری دارای نعمتی شد با دیده توحیدی چنین می اندیشد که خدا خواست آن نعمت را به او بدهد و به خود فرد ندهد و حتما مصلحتی در این امر بوده است لذا در این صورت حسد نورزیده و آرام خواهد بود بنابراین زمانیکه انسان به این سطح از بینش و کرامت برسد که خداوند است که تمام امور را اداره می کند و اوست مالک علی الاطلاق در این صورت با این نگرش توحیدی جایی برای حرص ، کبر و حسد باقی نخواهد ماند بنابراین با رسیدن به کرامت و نگرش توحیدی به عالم تمام رذایل از وجود انسان پاک خواهد شد. پیش از این گفته شد که حقیقت رسیدن به توحید انسان را به کرامت نفس نیز می رساند چراکه توحیدی شدن یعنی یکی شدن در جهت توسعه انسانی می باشد.
حسد عبارت است از حالتی که فرد از دارا شدن نعمت در دیگران ناراحت می‌شود و مهمترین مشخصه آن این است که از فرد صاحب نعمت ناراحت شده و بدخواه او می‌شود خواه در قلب، زبان یا عمل. حسد وجه اشتراک این دو رذیله حرص و کبر است یعنی وقتی فرد حسد می‌ورزد هم دارای ذلت حرص است و هم ذلت تکبر. لذا حسد محل اشتراک و تلاقی این دو رذیله است. به این ترتیب که زمانیکه فرد حسد می ورزد دو اتفاق در او می افتد یکی اینکه ناراحت است که چرا آن فرد نعمت دارد و او ندارد که این از تکبر سرچشمه می گیرد و دوم اینکه خواهان آن نعمت مفروض است که این امر از حرص سرچشمه می گیرد. بنابراین اگر انسان حسد را بطور کامل کنار بگذارد هم حرص را کنار گذاشته و هم کبر را.
انسان هر چه تحت تربیت قرار گرفته و نور علم و اسماء و صفات الهی را بدست آورد، توجهش به اصل هستی خود ایجاد شده و توجه به محدودیتهایش کم می‌شود و به همین ترتیب است که این رذایل در او از بین می‌روند.
برای پاکی از حرص و کبر و حسد بایستی ابتدا فرد این رذایل را به درستی بشناسد سپس توجه نماید که در چه مواقعی این رذایل در انسان تحریک می شود و پس از مبتلا شدن انسان به آنها درست مخالف اقتضائات آن باید عمل نماید و از طرفی به محاسن و مزایای عدم وجود این رذایل در خود توجه نموده و در این خصوص فکر و اندیشه کند. پس هرگاه به موضوعی حرص ورزید با ایجاد حالت آرامش در خود و عدم حرص زدن نسبت به آن موضوع برخلاف اقتضائات آن عمل کند و به محاسن نداشتن حرص و دارا بودن آرامش و طمأنینه بیاندیشد. نکته قابل توجه ‌این است که حرص ورزیدن با ذکر و حضور قلب تضاد داشته و هرگاه انسان حرص بورزد نمی‌تواند حضور قلب داشته باشد. مابقی رذایل از جمله کبر و حسد نیز به همین ترتیب پاک می‌شوند. بنابراین برای مجاهده و از بین بردن حرص، کبر و حسد باید خلاف اقتضائات آنها عمل نمود. به این معنی که فرد به هر چیزی که حرص می‌ورزد از پرداختن به آن خودداری کند و به هر چیزی که تکبر می‌کند از این حالت اعراض نموده و از نتایج عملی که ‌این حالت دارد خودداری نماید.
اما طریقه از بین بردن عجب با این سه خصلت تفاوت دارد. به این معنی که برای از بین بردن عجب باید با توجه نکردن به آن این خصلت را از بین برد یعنی زمانیکه حس عجب به انسان دست داد با توجه نکردن به خود و خودیت خود و توجه به ذکر و یا امور مباح دیگر از رو در رو شدن با این رذیله باید خودداری کرد چراکه توجه به عجب هرچند برای مبارزه با آن باشد باعث قویتر شدن این خصلت می‌گردد و از طرفی انسان باید با تضرع و خاکساری از حق و توسل به اهل بیت ( ع ) این ویژگی را به طور کامل از وجود خود پاک نماید.
زمانیکه فرد سعی کرد آرامش خود را در انجام امور حفظ کند، هم آرامش عملی، هم آرامش فکری و هم آرامش قلبی و روانی، آنگاه نتیجه اش توکل و طمأنینه می‌شود و زمانیکه فرد از تکبر خودداری کرد و ابراز تواضع و همسطح نمودن خود با دیگران کرد نتیجه‌اش عزت نفس می‌گردد و نتیجه از بین رفتن حسد رسیدن به توحید و توکل است و از بین رفتن عجب نتیجه اش فنای در حق است که این مواهب (عزت نفس و توکل، توحید و فنا ) از بزرگترین درجات انسانی است.
این چهار خصلت درست نقطه مقابل عقلانیت انسان که همان هستی حقیقی اوست قرار دارند هرچه عقلانیت انسان بیشتر شود یعنی هستی او بر محدودیتش غلبه کند به همان اندازه ‌این چهار خصلت در او کمتر می‌شود و زمانیکه محدودیتهای مادی انسان از بین بروند این چهار خصلت بطور کل از بین خواهند رفت.
برای از بین بردن این سه رذیله از قلب، فرد مجاهد ابتدا باید آنچه از بدیهای رذایل و خوبیهای رفع آنها در دنیا و آخرت و شخصیت خود است را بشناسد و در آنها تفکر نماید. پس از این شناخت و تفکر و تأمل و اینکه دانست رفع این رذایل تا چه حد برای او مفید است در او انگیزه و شوقی جهت ازبین بردن این رذایل ایجاد می‌گردد بلکه باید گفت هرچه در این خصوص بیشتر تفکر نماید محکمتر با این رذایل مبارزه می نماید. سپس بایستی فرد ویژگیها و اقتضائات این رذایل را دانسته و با برخلاف اقتضائات آنها عمل کردن، اقدام به رفعشان بنماید و از طرفی نزد خداوند و اهل بیت (ع) تضرع و زاری نماید تا مشمول شفاعت ایشان قرار گیرد چراکه رشد و وارد شدن فضایل و نیکیها و محبتهای الهی به قلب، جز با شفاعت و هدایت اهل بیت (ع) اتفاق نمی‌افتد. در مراتب بالاتر و دقیقتر فرد باید حتی با خطورات ذهنی خود نیز که در جهت همین رذایل اخلاقی در ذهنش ایجاد می شوند، با توجه نکردن به آنها و برخلاف آنها عمل نمودن مبارزه نماید تا ریشه های این رذایل را از قلب خود پاک نماید.
برای از بین بردن کبر و حسد باید به این ترتیب عمل کند که وقتی حالت تکبر یا حسد نسبت به کسی، به فرد دست داد باید برخلاف حس تکبر و حسد در فکر خود کار کند تا به آن فرد با دید منفی نگاه نکرده و با توجهِ مثبت به او، مانع از ورود کینه و ناراحتی آن فرد در قلبش شود چراکه حقد و کینه دیگران تا از دل انسان بطور کامل پاک نشود انسان به مراتب ایمان نمی‌رسد. و در عمل نیز به فرد مورد تکبر و حسد نه تنها غضب ننموده بلکه محبت و خوبی نماید، به او احترام گذاشته و در مقابل او تواضع نماید و هر عملی دیگری که برخلاف اقتضاءات حالت تکبر یا حسد در فرد به وجود آمده ، انجام دهد مانند با محبت رفتار کردن با او ، مانع شدن از غیبت دیگران در مورد او ، هدیه دادن به او و کارهای دیگری از این قبیل. در از بین بردن کبر و حسد در مراتب دقیقتر و بالاتر حتی خطورات ذهنی و قلبی را هم باید مورد توجه قرار دهد و با آنها هم مبارزه نماید تا ریشه‌های این رذایل از بین برود به ‌این ترتیب که وقتی از کسی حالت تکبر یا حسد به ذهنش خطور کرد به روشی که قبلاً گفته شد از آن فکر اعراض نموده و برای از بین بردن ریشه های آن، به آن فرد محبت نماید. لازم به ذکر است که رفع رذایل به مرور زمان و آرام آرام اتفاق می‌افتد و فرد باید در از بین بردن آنها از خود استقامت نشان دهد که در غیر این صورت به نتیجه نخواهد رسید.
برای مبارزه با حرص فرد بایستی در انجام هر عمل لذت بخشی با آرامش و تأنی عمل نماید. اگر عمل مثبت باشد در حین انجام آن عمل با آرامش رفتار نماید و اگر عمل منفی بود تا می‌تواند به تأخیر بیاندازد تا انجامش ندهد و اگر مبتلا شد با آرامش و تأنی انجام دهد. از طرفی باید به تمام تفکراتی که بر اثر تخیل در ذهنش ایجاد شده شک کند و از راههای مختلف یقین پیدا کند نه فقط از یک راه به این معنی که وقتی به چیزی اطمینان پیدا کرد و یقین کرد با راههای دیگری را برای یقین بیشتر و مجدد برود تا تمام راهها را برای تفکرات باطل که از تخیلات او سرچشمه می گیرد ببندد و از طرفی پختگی و جا افتادگی در او حاصل شود.
هر چه حرص از وجود فرد پاک می‌شود محبتهای باطل نیز از درون او پاک شده و حضور قلب در درون او ایجاد می‌گردد و همچنین درمی‌یابد که ‌این خداست که تمام نیکیها را جاری می‌نماید و او کسی نیست که بتواند حالت ذکر و حضور را در خود ایجاد نماید بلکه خداست که باید قلب او را در محضر خود قرار دهد چراکه قلب محرمخانه الهی است و هیچکس حتی خود فرد حق دخالت در این وادی را ندارد و همین است که فرد می‌یابد که مسخر خدا و دستورات او می‌باشد و همین است که اطمینان و رضا در فرد ایجاد می‌شود. پس آغاز برقرار شدن اطمینان و رضا و بالتبعِ ایندو آغاز حرکت به سمت حالت “لاخوف علیهم و لا هم یحزنون” از همین مرحله آغاز می‌شود.
بنابراین برای از بین بردن حرص باید با آرامش و تأنی به امور زندگی خود بپردازد و از تعجیل که ماده اصلی حرص است خودداری کند و پس از آن برای جمع نمودن خواطر و قوه وهم و خیال خود که اصلی‌ترین قوه در ایجاد رذیله حرص است در روز ساعاتی را اختصاص به ذکر و حضور قلب دهد و در مواقعی از شبانه روز ذهن خود را از همه امور خالی نموده و به ذکر – علی الخصوص ذکر لااله الاالله- بپردازد و در حال ذکر به معنای آن توجه نماید و وجود خود را بر این ذکر متمرکز نماید. این امر منجر به مأنوس شدن انسان با ذکر خدا گردیده و حضور قلب را که اصلی‌ترین موضوع در از بین بردن حرص است در او ایجاد می‌نماید. در این وضعیت هرآنچه که از گذشته بصورت محبت در درون قلب انسان ردپایی دارد به خاطرش می آید و در اینصورت با ذکر و حضور قلب و توجه ننمودن به این خاطرات، آثار باقی مانده از محبتهای باطل نیز پاک می‌شود . در غیر این صورت این محبتها در مراتب بالاتر بسیار آزار دهنده بلکه زمین زننده خواهند بود.
کسی که حرص خود را از بین ببرد احساس می کند فقط در “حال” زندگی می کند نه در زمان گذشته و نه در آینده، بنابراین نه به خیالپردازی آینده مبتلا می شود و نه حسرت گذشته را می خورد و احساس آرمش و توپری می نماید ، در این صورت زندگی او بسیار لذت بخش می گردد. برخی از بزرگان گفته اند که مشخصه فرد عارف همین است که در “حال” زندگی می کند نه در گذشته و نه در آینده.
محبت داشتن به چیزی, از آنجا که منجر به بند شدن قلب انسان به آن چیز می گردد با کلمه علقه تعبیر می شود بنابراین علقه به معنای محبت داشتن نسبت به چیزی می‌باشد. محبت توجه آور است ممکن است این توجه دیر به دیر اتفاق بیافتد اما اتفاق می‌افتد و ارتباط مستقیم با هم دارند یعنی هر چه محبت بیشتر باشد توجه هم بیشتر است و چنین نیست که کسی نسبت به چیزی علقه داشته باشد اما هیچوقت به آن چیز توجه نکند پس علقه‌ها خود را در توجه انسان به خود نشان می‌دهند. حال توجه یعنی پرداختن قلبی و در نتیجه فکری و بالتبع عملی به آن چیز. یعنی وقتی کسی به چیزی محبت داشت قطعاً به آن چیز فکر می‌کند یا نسبت به آن چیز از خود حساسیت نشان می‌دهد و هنگام از دست دادن آن، دلش می‌سوزد و غمگین و ناراحت می‌شود.
پس اگر بخواهیم بدانیم قلب ما به چه چیز مشغول است باید ببینیم فکر ما مشغول چه چیزی می‌باشد. انسان به همان چیز فکر می‌کند که به آن چیز دلبستگی و محبت دارد و به همان چیز عمل می‌کند که به آن فکر می‌کند علی الخصوص در لحظاتی مثل نماز یا ارتباط با اهل بیت (علیهم السلام) فکر انسان، به مقدار بیشتری مشغول دلبستگیهایش می‌شود. پس باطل بودن محبتها از آنجا مشخص می‌شوند که موضوعات مورد محبت هنگام ارتباط با خدا به ذهن فرد خطور کند و نتواند توجهش را جلب خداوند نماید این مقدار از محبت یا این موضوعات مورد محبت، باطل می‌باشند مثلاً اگر در سر نماز به رفیق ناباب خود یا هر امر منفی دیگری فکر کند معلوم می‌شود محبت باطل نسبت به آنها دارد و آن محبت را باید از قلبش خارج نماید. و مثلاً اگر در سر نماز به رفیق خوب و سالم خود یا به پدر و مادر خود توجه نماید معلوم می‌شود محبت زیادی نسبت به آنها دارد و اضافی محبت را باید از قلبش خارج نماید.
روش دوم برای شناخت تعلقات عکس العملها و حساسیتهای انسان است. انسان به هر چیز تعلق دارد در آن موضوع عکس العمل نشان داده و نقطه ضعف دارد و آن موضوع نقطه حساس اوست. به عبارت دیگر کلیه موضوعاتی که انسان را منفعل می‌کند موضوعی است که به آن محبت دارد. منفعل شدن می تواند شادی، غم، عصبانیت، ترس، افسردگی و هر نوع تأثیرپذیری دیگری باشد این منفعل شدنها نشانه علقه‌های فرد به آن موضوع می‌باشد. پس به دو طریق می‌توان تعلقات را شناخت, اول آنکه ببینیم به چه موضوعاتی فکر و اندیشه می‌کنیم دوم آنکه ببینیم چه موضوعاتی ما را منفعل می‌کند.
برای از بین بردن تعلقات، فرد ابتدا باید طبق دو روش بالا تعلقات و وابستگیهای باطل روحی خود را شناسایی کند. پس از آنکه فهمید نسبت به چه اموری تعلق دارد اگر آن محبت، محبت غیر الهی بود بایستی با فکر نکردن و سعی در توجه نکردن به آن موضوع و عمل کردن برخلاف اقتضائات آن موضوع محبتش را نسبت به آن کم کند مثلا اگر به لباسی محبت زیادی دارد با فکر نکردن به آن یا نپوشیدن آن سعی کند محبت آنرا از دلش بیرون کند اما اگر محبتش محبت باطلی نبود مثلا نسبت به پدر و مادرش محبت داشت اشکالی ندارد که آن محبت به همان شکل در دلش باقی بماند هرچند در مرحله‌ای که تمام محبتها در درون فرد جهت الهی پیدا می‌کنند اینگونه محبتها تغییر ماهیت داده و الهی می‌شوند[۲]. زمانیکه فرد به مدارج بالای ایمان برسد حتی به اندازه ذره‌ای از محبت غیرالهی نباید در قلب او باقی بماند و همه محبتها باید جهت الهی داشته باشند. زمانیکه فرد مجاهده نماید، مرحله به مرحله تمام محبتهای غیر الهی هرچند محبتهای خفی، از قلب او پاک شده و قلبش بطور کامل محل نزول محبت خداوند می‌شود. همچنین رذایل اخلاقی را پس از شناخت رذایل موجود در وجود خود، با برخلاف اقتضائات آن رذیله عمل کردن و توجه ننمودن به آن، رذیله را از بین ببرد.
لازم به ذکر است تنها موضوع سخت در این عالم از بین بردن محبتها و تعلقات است که آنهم در صورتی که جایگزینی مثل محبت به خدا داشته باشد از سختیش کاسته می‌شود و دلیل سختی آن این است که در از بین بردن محبتها، انسان از چیزی به چیز دیگری تبدیل می‌شود که این تغییرِ انسان، برای آدمی سخت و رنج‌ آور است. تمام امور دیگر را می توان بوسیله برنامه‌ریزی صحیح، با آرامش و به مرور زمان انجام داد بطوریکه سختی به همراه نداشته باشد هرچند این موضوع تعالی و تقرب نسبت به خدا باشد. درصورتیکه مسیر خود سازی انسان به درستی تعیین شده و جهت رسیدن به آنها بطور صحیح برنامه‌ریزی شود به مرور زمان و با آرامش، فرد به مدارج بالای انسانی خواهد رسید. انشاء الله تعالی
هنگام صعود و تعالی به سمت خدا در مراحلی به علت از بین رفتن و کم شدن محبتها و کششهای دنیایی بر اثر از بین رفتن و کم شدن حرص در درون فرد حالت بی میلی و بی تفاوتی و بی حالی نسبت به تمام امور خواه دنیایی و خواه الهی و معنوی به او دست می دهد که این حالت به خاطر بی میلی به دنیا و عدم استقرار حالات معنوی و عقلی در فرد به وجود می آید و چون فرد در حالتی بِینابِین قرار گرفته, از یکی رسته و به دیگری نرسیده است لذا این وضعیت خود را در بی انگیزگی نسبت به همه امور و بی حالی و بی تحرکی و احتمالاً تمایل زیاد به خواب به خاطر عدم شور و هیجان انجام کارها به دست می دهد.
این حالت به خاطر آن است که چیزی از عالم وهم در فرد کاسته شده و به امور از روی تخیل و توهم دیگر گرایش ندارد و آمادگی آنرا دارد که حالات عقلانی در او افزایش یابد و یا به حالات عقلانی رسیده ولی هنوز به این فضا عادت نگرده و با قواعد آن مأنوس نشده است لذا حالات فوق در فرد دیده شده و به غلط در فرد حالت یأس دست می دهد چراکه این بی حالی و بی توجهی نسبت به امور معنوی را به خاطر افت معنوی خود می داند غافل از آنکه به خاطر از بین رفتن انگیزه خیالی و از روی حرص در فرد دیگر میل به انجام این گونه امور ندارد و باید در مرحله بالاتری قرار گیرد تا انگیزه های الهی تر و عقلانی تری در او به وجود بیاید.
در چنین وضعیتی فرد باید بسیار در خود و حالات ظلمانی قبلی و حالات نورانی و عقلی بعدی خود تفکر کند و از اینکه از هیجانات نفسانی رسته (لااقل در همین حد) از خدا تشکر کند و برای رسیدن به حالات نورانی بعدی توبه و تلاش کند و در نزد خدا و اهل بیت (ع) بسیار تضرع نماید تا به مراتب بالاتر نایل شود و بسیار به این موضوع توجه نماید که تمام امور در دست خداست و اوست که اگر بخواهد می دهد و اگر نخواهد فرد در همین مرتبه باقی می ماند تا با کم شدن حرص, توکل در او افزایش یافته و جایگزین آن شود. همچنین باید بسیار تلاش نماید تا تمام کارهای معنوی و برنامه های الهی خود را همانطور که تصمیم داشت و برنامه ریزی کرده بود انجام دهد و باید در این مرحله بسیار صبر کند تا خدا او را بپذیرد و مرحله از مراحل عقل را در او مستقر نماید.
هله نومید نباشد که تو را یار براند اگر امروز براند نه که فدات نخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
برای جهاد با رذایل اخلاقی فرد باید رذایل بزرگتر و حادتر خود را شناسایی نموده و تلاش نماید ابتداء در صدد از بین بردن آن رذایل برآید و در هرفضا و شرایطی که پیش آمد و در هر موقعیت که رذیله‌ای از رذایل خودنمایی کرد با عمل کردن برخلاف شئونات و اقتضائات آن رذیله آرام آرام اقدام به از بین بردن آن نماید و به موازات آن اقدام به از بین بردن دیگر رذایل نیز بنماید. لازم به ذکر است این رذایل متناسب با توان و آمادگی فرد، یکی یکی خود را نشان داده و فرد مجاهد با آنها مبارزه می‌نماید. حال اگر کسی در از بین بردن رذیله‌ای کوتاهی نماید آن رذیله در مراحل مختلف خود را نشان می‌دهد تا فرد مجاهد بتواند آنرا از بین ببرد.
اعمالی هستند که فرد باید در این مرحله به آنها بپردازد و بدون عمل به آنها با مشکل مواجه شده و یا حتی ممکن است نتواند از این مرحله گذر نماید این اعمال عبارتند از، حداقل باید نماز را در اول وقت و روزی یک وعده به جماعت بخواند و هر شب بلافاصله پس از نیمه شب یا قبل از اذان صبح، حداقل بیست دقیقه نماز شب بخواند و روزی ده صفحه و صد آیه قرآن بخواند و هفته‌ای یک مجلس ارتباط با اهل بیت(ع) رفته و یکبار زیارت جامعه کبیره یا بعضی از زیارات یا دعاهای مفاتیح الجنان را بخواند و هفته‌ای یکمرتبه به زیارت یکی از امام‌ها یا امامزاده ها برود. در تحصیل علم، آشنایی با موضوعات اخلاقی و آشنایی با انسان شناسی و آشنایی با کلیات عرفان و مطالعه برخی کتب عرفانیِ ساده بپردازد. اخلاقیات زمانیکه ظریفتر و دقیقتر می‌گردند جزو عرفانیات می‌شوند.
کسانیکه وارد مرحله قلب می‌شوند چند ویژگی در آنها به وجود آمده و افزایش می‌یابد و هرچه در مرحله رشد و توسعه قلب حرکت می‌کنند این امور در آنها قویتر شده و گسترش می‌یابد این امور عبارتند از :
۱٫ دارای نماز شب با حال و توجه و تضرع شده و احساس نیاز به خلوت با خدا در او به وجود می‌آید.
۲٫ غیر خدا در نظر او کوچک و کمرنگ می‌شود و خدا را از هرچیز برتر و بزرگتر حس می‌کند و نسبت به کلمات ” الله اکبر” و “ربی العظیم ” و “ربی الاعلی” حس دیگری پیدا می‌کند.
۳٫ عقلانیت در او توسعه و رشد کرده و احساس تعادل روانی و شخصیتی و استقلال و ثبات شخصیتی می‌نماید.
۴٫ اطمینان , توکل , یقین و رضا به عیان در او قوت گرفته و رشد می‌کند.
۵٫ دل او از غیر خدا خالی گشته و از این موضوع احساس لذت و بهجت می‌کند.
۶٫ از خواندن قرآن احساس طراوت و شادابی می‌کند.
۷٫ در علم اندوزی و تحصیل علم و تفکر در اعتقادیات و الهیات , جذابیت و کشش حس می‌کند و از تحصیل علم الهی احساس لذت می‌کند.
۸٫ ذکر و حضور قلب در او قوت گرفته و هر چه رشد می‌کند احساس حضور بیشتری در محضر پروردگار می‌نماید.
۹٫ شیطان را در درون خود حس کرده و مکر و کید او را در درون خود درمی‌یابد و در نتیجه با برخلاف خواست او عمل کردن , خود را به خداوند نزدیک می‌کند.
۱۰٫ نسبت به اهل بیت ( علیهم السلام ) احساس کشش و جذابیت می‌کند و حرارتی از آنها در درون خود حس می‌کند و شیفته و علاقمند به آنها و روش زندگی آنها می‌شود.
۱۱٫ اراده او در جهت رفع رذایل اخلاقی قویتر شده و کلیه ابعاد منفی درونی خود را مشتاقانه و با قدرت از بین می‌برد.
۱۲٫ نماز در او با حال تضرع و صفا و حضور قلب بیشتری انجام می‌شود.
همانطور که قبلاً گفته شد حرص و کبر و حسد زمانی از وجود انسان پاک می شوند که انسان دارای نگرشی توحیدی شده و بر اثر تلاش در جهت از بین بردن این رذایل محدودیتهای وجود خود را ازبین برده و در مسیر توحید توسعه پیدا کرده باشد کسی که به این توسعه یافتگی رسید و دارای نگرشی توحیدی شد دیگر خود را در ارتباط با هیچ امر و هیچ فردی مقایسه نمی‌کند که در فضایی قرار بگیرد که تکبر یا حسد بروزد و یا حرص بزند.
زمانیکه فرد به مرحله‌ای رسید که آنچنان رذایل در قلب او کاهش پیدا کرد که هیچ رذیله‌ای در هیچ زمانی، در بعد عمل و اعضاء و جوارح او نتوانست ظاهر شود از این مرحله گذر کرده و به مرحله بعد راه پیدا کرده است، هرچند رذایل در قلب او ریشه کن نشده اند و آثاری از آنها در قلب او باقی مانده است. یعنی فرد چنان باید قوی شده باشد و رذایل چنان در قلب او کاهش پیدا کرده باشند که هیچ رذیله‌ای نتواند در اعضاء و جوارح و اعمال او خود را نشان دهد. مهم این است که در همه زمانها و در تمام شرایط باید این اتفاق بیافتد نه اینکه در بعضی اوقات و شرایط، رذایل اخلاقیِ او در اعمالش خود نمایی نکنند و در اوقات یا شرایط دیگر به آن رذایل مبتلا شود بلکه باید دائماً و درخصوص تمام رذایل این اتفاق بیافتد. به عنوان مثال وقتی حالت تکبر به او دست داد در ظاهر او هیچ آثاری از تکبر کردن دیده نشود و فرد کاملا متواضعانه برخورد کند و هیچگاه این حالت تواضع در او ازبین نرود و چنان در مقابل این رذیله قوی شده باشد و این رذیله چنان در او ازبین رفته باشد که همواره در هر شرایطی بتواند در مقابل تکبر مقاومت نموده و دائماً متواضع باشد و به همین ترتیب در خصوص تمام رذایل دیگر. وقتی فرد نگذاشت درظاهر و اعمالش رذیله ای ظاهر شود، در درونش نسبت به آن رذیله تضادی ایجاد می شود که ناچار ‌آن رذیله را ذوب می کند و کاهش می دهد و محبتهای باطل درون او را نیز به همان اندازه از بین می برد. تتمه رذایل و محبتهای باطل باقی مانده در قلب فرد هم، در مرحله بعد بطور کامل از بین می رود.
بنابراین در این مرحله فرد باید دائماً به این فکر باشد که چگونه خود را از رذایل باید دور نگهدارد و مراقبه او در این مرحله این است که به رذایل اخلاقی مبتلا نشود .
از آنجا که ریشه های گناه در رذایل اخلاقی و محبتهای باطل است و گناهها در اعمال انسان به وجود می آیند، زمانیکه رذایل اخلاقی در اعمال انسان از بین رفت احتمال وقوع گناه در فرد تقریباً به صفر می‌رسد. اینکه گفتیم “تقریباً ” و نگفتیم “قطعاً “، به این خاطر است که تا زمانیکه فرد از ظلمتها خارج نشده باشد، حداقل، احتمال عقلی بر وقوع گناه وجود دارد.

________________________________________
________________________________________
[۱] – کفر به معنای آنچه هستی اصلی و حقیقت انسان را پوشانده و در وجود انسان مانع از دریافت حقایق شده است. این رذایل چنانچه در وجود انسان ماندگار شوند و ریشه بدوانند انسان را به انکار خدا هم می توانند برسانند.
[۲] – این اتفاق مطابق ” رفع کلیه رذایل اخلاقی و محبتهای غیرالهی” در مرحله بعد واقع می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *